• Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  یادی از رجال
جستجو


 يادى از رجال
 تجليل از بزرگان

 ملاقات با بزرگان
 سه هديه از هند
 سيد مرتضى كشميرى
 محى الدين عربى
 آخوند ملا حسينقلى همدانى
 استاد دست شاگرد را بوسيد
 قحط الرجال
 شيخ عباس
 آية الله خويى
 نامه مرحوم آية الله خويى به استاد

 شيخ صدر عراقى (اراكى)
 سيد افضل حسين هندى
 شيخ محمد فكور يزدى
 غروى اصفهانى (كمپانى)
 بهلول
 مير حامد حسين هندى
 حاج على اكبر كاشانى
 علامه طباطبايى
 چشم علامه طباطبايى
 خواب وفات امام رضا
 ديدار با آية الله كوهستانى
 آقا سيد هاشم رضوى
 پرواز به سوى جانان
 نابيناى مدرسه هندى
 آية الله بهجت
 سفارش مراجعين به بنده
 همه رفتند
 پسرت صوفى شده
 نادرست
 زيبا فرمودند
 ملاقات آقاى بهجت با بزرگى
 جلسه ملكوتيه
 مجتهدى حرم اهل بيت است
 دورى نجف
 ملاقات آقاى مجتهدى با استاد
 حرف توحيدى
 خيلى ملاحظه كرده
 كربلايى احمد
 عارف بالله حاج اسماعيل دولابى
 در عقد پدرت
 ديدن امام زمان
 آقا سيد مهدى قاضى
 فرزند عارف بالله جناب قاضى
 بابا ركن الدين
 جذبه‏اى از قبر

 مرا به نجف بازگردان
 سوره ياسين
 پذيرايى
 سيد احمد كربلايى
 سيد احمد كشميرى

******************************************************

 يادى از رجال

تجليل از بزرگان
 

× سيره استاد اين بود كه هميشه به بزرگان اهل اخلاق و عرفان عشق مى‏ورزيد و افكار و افعال آنها را متذكر مى‏شد، و هميشه ياد خير آنها را در دل‏هاى تلامذه زنده مى‏نمود و گاهى كرامات آنها را گوشزد مى‏كرد.(ر: ص 44)
 
 × استاد درباره عده‏اى از بزرگان و دوستان اهل معنى و رجال علمى صحبت مى‏كردند و ما براى آن كه يادى از آنان شود آنها را متذكر مى‏شويم.
 درباره آيت الله فكور يزدى مى‏فرمودند: او رفيق خاص من بود و گاهى به من مى‏گفت: من به نجف آمدنم مشترك است نيمى به خاطر اميرالمؤمنين‏عليه السلام و نيمى هم به خاطر شما. وقتى به من پول مى‏داد كه به ديگران بدهم، سفارش مى‏كرد گيرنده از طلاب بايد باتقوا و فقير باشد و به سادات حقيقى بدهيد. مى‏گفتم: اين حرفها يعنى چه؟ شارع ظواهر مسائل را حجت مى‏داند. يك وقتى من و ايشان به ديدن طلبه‏اى به مدرسه رفتيم، تعارف زيادى كردم به خاطر اين كه سنّش از من بيشتر بود او را جلو انداختم كه موجب ناراحتى آن طلبه كه از شاگردان مرحوم قاضى بود گرديد؛ چه آن كه آقاى قاضى عيب مى‏دانست كسى جلوتر از سيد وارد جايى شود. (ر: ص 122)
 
 × استاد عده‏اى از بزرگان علماى اخلاق و عرفان را با احترام و با تجليل ياد مى‏كرد كه بعضى از آنها به عنوان اداى حق اساتيد و بعضى به خاطر مقامات آنها، نام آنها را متذكر مى‏شدند. مانند ملا حسينقلى همدانى، آقا سيد احمد كربلائى،
 آقا سيد على قاضى، سيد مرتضى كشميرى، شيخ زين‏العابدين مرندى، شيخ طه نجف، شيخ مرتضى طالقانى، شيخ على‏اكبر اراكى، آقا سيد حسن كشميرى، آقا سيد هاشم حداد، آقا سيد عبدالغفار مازندرانى، مستور آقا شيرازى، شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى و...
(آ: ص 52 و 51)
 
 ملاقات با بزرگان
 × ملاقات و همنشينى با بزرگان دين و افراد راه رفته و با تجربه و عامل، موجب افزايش علم و ترقى به مدارج بالاتر مى‏گردد.
 خودشان بارها فرمودند: »من از اول با پيرمردها بودم و رفيق جوان كم داشتم. هرگاه عالمى وارسته، پخته و اهل دلى را مى‏ديد، دستورالعملى را تقاضا مى‏كرد.
 ديگر از بزرگان، مرحوم شيخ على زاهد قمى را نام مى‏بردند كه شاگرد آخوند ملاحسينقلى همدانى‏قدس سره بود.
 مى‏فرمودند: كراراً در نماز ايشان شركت مى‏كردم و يك‏وقت تقاضاى دستورالعملى نمودم، فرمودند: قرآن زياد بخوان. بسيار نماز را سريع و با دقت مى‏خواند تا جائى كه مكبّر به ايشان گفته بود: شما نماز ظهر را سه ركعت خوانديد!
 ايشان فرمود: «القاطع لا يرجع الى ظنّ غيره»، يعنى كسى كه قطع و يقين دارد به گمان ديگرى رجوع و توجه نمى‏كند.
 وقت وفاتش به خدمتش رسيدم و گفتم: چيزى براى راه بندگى به من بدهيد. لطف كردند و فرمودند: على‏بن ابراهيم قمى مى‏گويد: «لااله‏الّاانت سبحانك انّى كنت من الظالمين» ذكر يونسيه را در سجده بگو.
 فرمودند: شيخ على زاهد قمى وقتى جوان بود و داماد شد، يك روز صبح از حمام بيرون آمد و به آخوند ملاحسينقلى همدانى برخورد كرد. آخوند مقدارى باايشان صحبت كرد شيخ را متحوّل نمود، پس زود لباس دامادى را به كسى بخشيد و از شاگردان آخوند گرديد.
 درباره آقا سيد عبدالغفار مازندرانى فقيه و عالم اخلاقى كه از شاگردان اخلاقى ملاحسينقلى همدانى بود و آيةاللَّه خوئى و ميلانى در فقه شاگرد او بودند. فرمود: ايشان گاهى براى رفتن به مسجد، چون با پدرم رفاقت داشت به خانه ما مى‏آمد و وضو مى‏گرفت، البته به اتّهام تصوف پشت سرش نماز كم مى‏خواندند. ابتداى كارش با آقاى قاضى رفاقت داشت ولى اواخر به خاط تفاوت سلوك در اخلاق و توحيد كمى فاصله گرفت.
 روزى از ايشان دستورالعملى براى سير و سلوك خواستم، ايشان ذكر يونسيه را به من سفارش كردند. (ر: ص 42 الى 44)
 
 درباره شيخ محمد تقى لارى (1360 - 1280 ه. ش) مدفون در باغ بهشت همدان مى‏فرمودند: او از شاگردان سيد على آقا قاضى بود و در اذكار و مكاشفات قوى بود. بسيار آدم خوب و اهل معنى بود و با من رفاقت داشت.
 مى‏گفت اينكه گفته‏اند: اول العلم معرفةُ الجبّار و آخر العلمِ تفويض الامرِ اليه، علم بسيط است و اول علم كه آمد خود به خود تفويض مى‏آيد ديگر احتياج به آخرالعلم ندارد.
 درباره شيخ طه نجف مى‏فرمود: او يكى از مجتهدين عارف بود، و در آخر عمر نابينا شده بود. يكى از اولياء هندى روزى به خانه سيد جعفر شهرستانى آمد و چون ايشان داراى علم جفر كامل بود سيد سئوال كرد آيا شما مى‏توانيد بگوئيد كه امام زمان‏عليه السلام اينك كجاست؟
 ايشان حساب كرد و گفت: در خانه شيخ طه نجف است. سيّد با همراهان به طرف خانه شيخ مى‏روند. از دور مى‏بينند از درون خانه عربى بيرون رفت. خدمت شيخ مى‏رسند و مى‏بينند شيخ دارد گريه مى‏كند. گفتند: چرا گريه مى‏كنى؟ فرمود: كسى آمد و از من پرسش هايى كرد كه من گيج شدم، معلوم بود خيلى ملا است.
 سيد فرمود او امام زمان‏عليه السلام بود.
 درباره واعظ خراسانى (پدر شيخ عبدالحسين) مى‏فرمود: واعظ خراسانى آدم خوبى بود و مقدس بود، موقع جان دادن بود كه پسرش را دنبالم فرستاد، ناله خفيف مى‏زد. به او گفتم: سلام مرا به امام حسن و امام حسين برسان.
 درباره سيد احمد كشميرى مى‏فرمود:
 او از شاگردان مرحوم آقاى قاضى و سوخته دل بود. او شبى دوازده هزار «يااللَّه يا هو» قبل از خوب مى‏گفت، قدش كوتاه و درب حجره را مى‏بست و اخلاق خوبى داشت.
 درباره شيخ مهدى مازندرانى (صاحب كتاب معالى السبطين) مى‏فرمود: او منبرى بود و منبرش خوب بود، خمسش را به طلبه‏ها مى‏داد و با من مفصلاً رفيق بود و به من علاقه داشت و فرزندى نداشت.
 درباره مرحوم ميرزا باقر قمى مى‏فرمود: او قبل از شيخ على زاهد قمى نماز مى‏خواند. روزى در راه درون چاهى افتاد. مردم صداى تسبيحى از درون چاه مى‏شنيدند، آمدند گوينده تسبيح را بيرون آوردند ديدند ميرزا باقر قمى است. درباره استاد آقاى قاضى به نام آقا سيد احمد كربلائى مى‏فرمودند: او عارف و ملّا بود و سجده‏هاى طولانى داشت. در جواب مرحوم آقاى كمپانى در مكاتبات با ايشان، به نحو اهل معنى و عرفانى جواب دادند و مرحوم كمپانى به نحو قاعده حكمت و فلسفه جواب دادند.
 درباره شيخ زين‏العابدين مرندى مى‏فرمود: او مجتهد و زهدش واقعى بود. وقتى پسرش هادى به پدر عرض كرد: قبايم پاره و كوتاه شد و خجالت مى‏كشم با اين لباس با طلاب مباحثه كنم! ايشان به نانوا گفت: از فردا به پسرم نان نده، چون اگر شكم او گرسنه باشد سراغ لباس را نمى‏گيرد.
 وقتى پول برايش مى‏آوردند، مى‏رفت دنبال بچه سيدهاى ختنه نشده، تا در اين راه مصرف شود.
 روزى عيالش از كمىِ مال در زندگى شِكوه كرد. ايشان به همسرش فرمود: كلاه مرا آب بگير. چون اين كار را كرد چرك‏هاى كلاه درون ظرف جمع شد، فرمود: اى زن تو به من مى‏گوئى اين چرك‏ها را بخورم؟!
 وقتى ديوار خانه‏اش خراب شد از سهم امام خرج نكرد، حصير روى ديوار انداخت.
 روزى پسرش تقاضاى پول بيشتر كرد، فرمود: برويد براى طلاب از چاه آب بكشيد و مزد بگيريد. من چيزى نمى‏دهم.
 درباره مرحوم سيد محمد كشميرى (فرزند بزرگ سيد مرتضى كشميرى) مى‏فرمود: او بسيار آدم خوبى بود. با او رفاقت داشتم.
 بسيار اهل آداب بود، يك بار يكى از سادات در صحن اميرالمؤمنين‏عليه السلام به روى زمين آب دهان ريخته بود، ايشان به او فرمود: سيد! اينجا صحن جدّت على‏بن ابيطالب‏عليه السلام است، آب دهان را نريز، مى‏فرمود: اين مطلب مرا به توجه واداشت!
 در نجف گاهى دختر كوچكم غش مى‏كرد. دكتر بردم فايده‏اى نكرد، به ايشان كسالت او را گفتم، ايشان چيزى نوشت، پس از آن ديگر فرزندم غش نكرد.
 درباره مرحوم شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى مى‏فرمود: شيخ در نجف شب اول ماه در نزد جمعى از طلاب كه هوا ابرى بود به يك نفر گفت: به ابرها بگو حسن مى‏گويد كنار برويد و خود با دو دست اشاره كرد، خودش ماه را ديد.
 در زمان عمامه گرفتن، مأموران دولت خواستند وقتى كه ايشان از دهات نخودك به زيارت امام رضاعليه السلام مى‏آيد عمامه‏اش را بگيرند. ايشان بر حيوانى سوار بود، همين كه مأمور قصد كرد، ايشان فرمود: «دى». و مأمور خشك شد و هرچه كردند، ديدند حركت نمى‏كند. مردم فهميدند از نظر شيخ است، از جنابش خواستند تا نظرش را بردارد تا مأمور راحت شود، فرمود: بايد توبه كند و ديگر اين كار را نكند.
 درباره حاج عبدالزهراء مى‏فرمودند: آدم خوبى بود. اهل توسل، زيارت، توبه و گريه بود. لكن حال به حالى هم بود، و تلوّن پيدا مى‏كرد. وقتى نصف شبى با قمه آمد توى خانه و گفت: مرا حد بزن، من نزد خدا گناهكارم، مرا حد بزن!!
 در صحن حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام صبحى عبا بر روى سر كشيده، با صداى بلند «مانند قضيه حر» توبه مى‏كرد و مردم دورش جمع شدند. گاهى مرا دعوت مى‏كرد و با اتومبيل خودش مرا به بعضى از زيارتگاه‏ها مى‏برد.
 درباره آيةاللَّه مرحوم شيخ على خاقانى مى‏فرمود:
 او مجتهدى زاهد بود و تا حد امكان از مصرف سهم امام پرهيز مى‏كرد. وقتى يكى از بچه‏هايش تقاضاى خورش از ايشان كرد، به او فرمود: الخبز حارّ (نان گرم است) و قوت دارد و احتياج به خورش نيست. (ر: ص 122 الى 127)
 
 سه هديه از هند (آية الله سيد محمد كاظم يزدى)
 × از شخص موثّقى شنيدم كه از هندوستان براى جدّ آقاى كشميرى مرحوم آيت الله سيد محمد كاظم يزدى سه چيز به عنوان هديه فرستادند. يكى سجاده مخصوص كه آن را بافتند و اذكار و اورادى داشت كه شياطين دور مى‏شدند. دوم لوستر مخصوص بود. سوم كتابى بود.
 آقاى كشميرى فرمودند: اما سجاده را چه كسى برد يا دزديدند نمى‏دانم. اما لوستر را به حرم حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام بردند و كتاب نزد عمه‏ام بود كه من آن را گرفتم و آن كتاب خطّى بود و در آن ختوماتى بوده كه يكى از آن ختومات اين بود: سوره يس روز اول يك مرتبه، روز دوم دو مرتبه تا روز صدم صد مرتبه.
 يك نفر گفت: آقاى كشميرى را در صحن ديدم كه داشتند سوره يس را به عدد 85 مى‏خواند كه فرمودند: نتيجه آن اين است كه به آدم علم مى‏دهند. (مى: ص 106 و 107)
 
 آية الله سيد مرتضى كشميرى
 × ارتباطش با حضرات معصومين‏عليه السلام ارتباط شهودى بود. اين جمله را از قول سيد مرتضى كشميرى نقل مى‏كردند كه ايشان يكى از اساتيد بود كه بسيار از او تجليل مى‏كردند، البته زمان ايشان را درك نكرده بود، ولى خيلى با عظمت از او ياد مى‏كرد. مى‏فرمود: به سيد مرتضى كشميرى گفتند: آيا خدمت امام زمان‏عليه السلام مى‏توان رسيد؟ ايشان فرموده بودند: «چه عرض كنم، من شخصى را مى‏شناسم كه از بلا و كفر آمده ولى بيست و چهار ساعت در محضر چهارده معصوم7 است». (مى: ص 59)
 × از جمله كسانى كه مرحوم استاد ايشان را نديده بود ولى به مقامات او ارج و از قدرت و عرفان او صحبت مى‏كرد آيةاللَّه‏العظمى جناب سيد مرتضى كشميرى‏قدس سره بود.
 سيد مرتضى در هند در سال 1268 قمرى متولد و از ابتدا به علوم دينى مشغول شد و در سن 15 سالگى همراه عمويش به عراق آمد و در اندك زمانى به خاطر استعداد و نبوغى كه داشت، به مقاماتى علمى و معنوى نائل گرديد. او در 1323 ه. در سن 55 سالگى در نجف اشرف وفات يافت. وى را شاگرد اخلاقى آخوند ملاحسينقلى همدانى نوشته‏اند. حضرت استاد به خاطر هم‏نام بودن فاميلى، با ايشان نسبت نداشتند گرچه به وسيله نوه‏ها خويشى پيدا كردند.
 استاد مى‏فرمود: پدرش او را در كودكى به استاد عارف سپرد كه به مقامات عاليه رسيد كه عصمت عرضى داشت.
 وقتى شيخ حسنعلى نخودى اصفهانى در نجف به مدرسه قوّام آمد، آقا سيد مرتضى كشميرى او را خواست و در او نفوذ كرد. وقتى به شيخ حسنعلى دستورى داد كه ترك حيوانى در آن بود، شيخ مشغول دستورالعمل شد. اواخر اين ترك، به مدرسه قوام مى‏آيد و مى‏بيند ديگ غذائى در آن‏جاست كه مرغى پخته در آن است (شايد هم حجره‏اى يا خادم مدرسه آن را درست كرده بود)، چنان ميل به خوردن آن مى‏كند كه مى‏خواست از آن بخورد. همان زمان آقا سيد مرتضى مى‏آيد و مى‏فرمايد: مى‏خواهى بخورى؟ بو كن، غذا چه بوئى مى‏دهد؟ در غذا تصرف مى‏كند. چون شيخ غذا را بو مى‏كند، بوى گنديده‏اى از آن استشمام مى‏كند و از خوردن آن منصرف مى‏شود.
 مرحوم شيخ حسنعلى وقتى بعد از وفات آقا سيد مرتضى، پسر بزرگ او را به نام سيد محمد كشميرى در مشهد مى‏بيند، دست بر پشت او زده و مى‏گويد: پدرت آنقدر بزرگ بود كه اگر (مثلاً) ادعاى امامت مى‏كرد از او بدون بيّنه اطاعت مى‏كردم(مثال براى تقريب ذهن و مطلب است.)
 شيخ حسين همدر شاگرد آقا سيد مرتضى گفت: دنبال استادم بودم، به خانه‏اش رفتم، نبود. رفتم در صحن اباعبداللَّه الحسين‏عليه السلام از باب قاضى الحاجات، در يك طرف ديدم در و ديوار و همه چيز مشغول تسبيح حق هستند. ديدم از ذكرى كه استادم در سجده مشغول است مى‏باشد، البته من خودم شيخ حسين همدر را نديدم به واسطه از او نقل مى‏كنم.
 همين تلميذ يعنى همدر مى‏گويد: خدمت آقا سيد مرتضى رسيدم، ديدم جوانى جلويش نشسته و سيد، كمال احترام را به او مى‏كند. آن جوان فرمود: ما اهل بيت هفت ذراع عمامه مى‏بنديم. چون عمّامه سيد مرتضى خيلى بزرگ بود. شيخ حسن مى‏گويد: آن جوان رفت، از آقا سيد مرتضى پرسيدم: اين جوان چه كسى بود؟ فرمود: ساكت شو و ديگر سؤال مكن!!
 وقتى نزد حاج آقا حسين قمى اسم سيد مرتضى را مى‏آوردند، تعظيم مى‏كرد. او جانماز سيد مرتضى را صبح‏ها به سرداب و شب‏ها به بالاى پشت‏بام مدرسه قوام مى‏برد.
 آقا سيد مرتضى با دو نفر براى زيارت كربلا پياده مى‏رفتند. به كاروان (سرشور) رسيدند، آقا در بيرون كاروانسرا مشغول نماز شد و آن دو نفر به او اقتدا كردند. يك مرتبه شيرى پيدا شد و نزديك آمد و نشست. آن دو نفر ترسيدند. بعد از نماز آقا سيد مرتضى گوش شير را گرفت و فرمود: ديگر تو را نبينم كه زوّار امام حسين را بترسانى، پس از آن ديگر آن شير ديده نشد.
 حاج سعيد معمار با عده‏اى از بازاريان، ماه رجب و شعبان به سامراء و كاظمين و كربلا مى‏رفتند. يك دفعه براى زيارت كربلا آقا سيد مرتضى را همراه خود بردند.
 در بالاى پشت‏بام نشسته بودند كه حاج رضا نامى ديد عمامه سيد مرتضى كه سياه بود كمى سفيد شده، عرض كرد: آقا اجازه بدهيد آن را بشورم و پهن كنم تا خشك شود، آقا اجازه دادند.
 لك‏لكى آمد با منقار عمامه آقا سيد مرتضى را برد. حاج رضا ناراحت شد و به ايشان عرض كرد: اجازه بدهيد عمامه‏اى برايتان بخرم، فرمود: عمامه را براى استشفاء لك‏لك‏هابردند و بعد مى‏آورند. بعد از مدتى ديدند لك‏لك‏ها عمامه آقا را آوردند.
 از آقا سيد مرتضى سؤال كردند: آيا كسى را سراغ داريد كه خدمت امام زمان «عج» رسيده باشد؟
 فرمود: آرى كسى را مى‏شناسم كه از كفرستان هند آمده و خدمت چهارده معصوم مى‏باشد. منظورش خودش بود.
 وقتى حاج آقا حسين قمى نزد ايشان استخاره‏اى گرفت فرمود: مى‏خواهى حج بروى، و بسيار هم خوب است. حاج آقا حسين گفت، نيّتم را به كسى نگفته بودم كه ايشان متوجه شد. آقا سيد مرتضى كشميرى حافظه و استعداد عجيبى داشت، وقتى كسى مسئله‏اى از آقا سيد مرتضى سؤال كرد، ايشان مفصلاً جواب داد و در آخر آن جواب فرمود: اين يك بحث آيةاللَّه سيد حسين كوه‏كمره‏اى (از شاگردان صاحب جواهر هم رديف شيخ انصارى) بود. آقا سيد مرتضى كشميرى معمولاً در ماه مبارك رمضان دو ساعت بعد از اذان مغرب، براى افطار كردن به خانه مى‏آمد.
 آقا سيد مرتضى مريض شد، براى او دكترى آوردند كه نه عربى بلد بود و نه فارسى و نه اردو، گفتند: مترجم بياوريد تا به او بگوئيم مرض او چيست. دكتر اشاره كرد نمى‏خواهد او (سيد مرتضى) با نفسش به من القاء كرد و تفهيم كرد كه مرضش چيست!
 آقا سيد مرتضى شخص عجيبى بود، هميشه نماز هزار قل هو اللَّه احد در دو ركعت كه براى حاجت است را مى‏خواند.
 روزى هزار مرتبه انا انزلناه فى اليله القدر را هم مى‏خواند. مرحوم آقاى قاضى مى‏فرمود: آقا سيد مرتضى گاهى در حرم در يك نماز دو ركعتى قرآن را ختم مى‏كرد (كه با وجود تزاحم، با فرائض كارى بسيار دشوار است).
 او داراى سجده‏هاى طويل بود، در زمستان عيالش در حال سجده رويش پتو مى‏انداخت كه سردش نشود.
 مرحوم آقاى قاضى مى‏فرمودند: سيد مرتضى مرا ناهار دعوت كرد، رفتم منزلش سر سفره يك پياله كوچك آش دلال هندى بود كه كسى را سير نمى‏كرد، اما به بركت سيد سير شدم.
 حجره آقاى قاضى جنب حجره سيد مرتضى در مدرسه قوام بود از وسط دو حجره، درب كوچكى داشت كه از آن به اطاق يكديگر رفت و آمد مى‏كردند و با همديگر مراوده و دوستى داشتند.
 شبى در خواب ديدم دست سيد مرتضى كشميرى به دامن من افتاد. به پسر بزرگش آقا سيد محمد اين خواب را گفتم و تعبير را از او جويا شدم، فرمود: نيرو و قدرت پدرم به شما مى‏رسد. (ر: ص 47 الى 50)
 
 محى الدين عربى
 × فقيه عارف، مرحوم آيةاللَّه كشميرى از ابن عربى به بزرگى ياد مى‏كردند و در مكاشفه‏اى وى را با رأسى (سرى) بزرگ ديده بودند. (مى: ص 121)
 
 آخوند ملاحسينقلى همدانى‏قدس سره
 × از عارفانى كه جناب استاد از ايشان تعريف و تمجيد فراوان مى‏كرد، استاد سلسله عرفاى نجف اشرف ملاحسينقلى همدانى بود.
 گويند ايشان در كودكى چوپانى مى‏كرد تا اينكه چوپانى به او مى‏گويد: چوپانى به درد تو نمى‏خورد، برو دنبال درس كه هم دنيا و هم آخرت در آن است. بر اثر كلام آن چوپان روى به درس و حوزه مى‏آورد و مجتهد مسلم مى‏شود و براى كسب اخلاق و عرفان خدمت آقا سيد على شوشترى مى‏رسد، بنا به وصيت استادش بر كرسى تربيت نفوس مستعده مى‏نشيند و به تربيت آنان مى‏پردازد.
 شنيدم بعد از 22 سال مجاهدت مأيوس مى‏شود، در صحن اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏بيند كبوترى 22 بار نانى را نوك زد تا آنرا خرد كرده و بتواند بخورد. به دلش الهام مى‏شود كه وقت افاضه است و بعد درهاى اشراق و حقايق به رويش گشوده مى‏شود.
 حضرت استاد مى‏فرمود: هفتاد فقيه در درس اخلاق آخوند مى‏نشستند، ولى تا آخر عمر عمامه نگذاشت، فقط وقت نماز، چيزى مانند شال به دور سرش مى‏بست، و الان كسى مانند آخوند نيست!!
 سيره آخوند همانند ائمه اطهارعليه السلام در شب دستگيرى كردن و كمك به محتاجان بود.
 مجتهدى پرهيزكار و زاهد به نام شيخ على خاقانى كه تا حدّ امكان از سهم امام استفاده نمى‏كرد، پسرش شيخ حسن برايم نقل كرد: شبى درِ خانه ما را زدند كسى آمده بود نه كلاه بر سر داشت و نه عمامه و پدرم را خواست. پدرم با اينكه مجتهد بود وقتى او را ديد به دست و پاى او افتاد و او را مى‏بوسيد.
 آن شخص مقدارى پول به پدرم داد و رفت. از پدرم پرسيدم: اين شخص كيست؟ فرمود: آخوند ملاحسينقلى همدانى است و آن شب چيزى در خانه نبود كه آخوند به ما پول رساند.
 آخوند در شناخت افراد كامل بود، وقتى به سامراء رفت به منزل ملافتحعلى اراكى كه داراى كرامات زيادى بود وارد شد و چند روز آنجا ماند. آخوند چون به نجف آمد، بعضى اصحاب خاص سؤال كردند ملافتحعلى را چطور ديديد؟ بعد از توصيف فرمودند: هنوز كاملاً دنيا از دلش خارج نشده است.
 سيره آخوند با ملافتحعلى در طريقت با هم فرق مى‏كرد.
 فرمودند: روزى منزل يكى از اهل دانش رفتم و ديدم توى حياط روى صندلى نشسته و به كبوترهاى رنگارنگ مى‏نگرد. به او گفتم يكى مثل شما مى‏شود كه دل به كبوتر بسته و يكى ملاحسينقلى همدانى مى‏شود كه دل به خدا مى‏دهد!
 آن اهل دانش از حرفم ناراحت شد. گفتم: «وَ ما رَمَيت اذ رَمَيت وَلكنَّ اللَّهَ رَمى». (ر: ص 46 و 45)
 
 استاد دست شاگرد را بوسيد
 × در قضيه آمدن ملا حسينقلى همدانى به منزل خاقانى آقاى كشميرى فرمودند: استاد دست خاقانى را بوسيد. عرض كردم مى‏شود استاد دست شاگرد را ببوسد؟ فرمود: تعجبى ندارد آيت اللّه خويى هم دست مرا بوسيد. (مى: ص 108)
 
 قحطالرجال
 × در ارتباط با عرفاى عظام و رجال الهى گاهى مى‏فرمودند: آنهائى كه من ديدم الان نيستند.
 وقتى فرمود: پاى درس آخوند ملا حسينقلى همدانى هفتاد مجتهد عارف شركت داشتند و الان كسى نيست.
 روزى فرمودند: شماها زحمت بكشيد و جاى آن (عارفان) را پر كنيد. بعد از وفات آقاى حداد فرمودند: سيد هاشم حداد هم رفت و ديگر كسى نمانده است!! (صح: ص 140)
 
 شيخ عباس
 × در كتاب درياى عرفان در شرح احوال سيد على آقا قاضى و شاگردانش مى‏نويسد: آيت الله كشميرى مراتب سير و سلوك و عرفان و اخلاق را از محضر مرحوم آيت اللّه سيد على آقا قاضى و شيخ مرتضى طالقانى و شيخ عباس قوچانى و آقا سيد هاشم حداد آموخت.
 كسانى كه سال‏ها با حضرت استاد محشور بودند حتى يك بار هم نشيندند كه بفرمايد استاد اخلاق ما شيخ عباس قوچانى بوده است. احتمالاً مؤلف مرحوم شيخ ذبيح اللّه قوچانى را شيخ عباس قوچانى نوشته است كه حضرت استاد مى‏فرمودند: اول كسى كه مرا به وادى السلام نجف آشنا كرد، آقا شيخ ذبيح اللّه قوچانى بود. (صح: ص 198)
 
 × شما مرحوم آقا شيخ عباس قمى صاحب كتاب مفاتيح‏الجنان را ديده بوديد؟
 ج: من بارها ايشان را ديدم و با او صحبت كردم؛ آدم خيلى خوبى بود. در موقع تشييع جنازه او به من گفتند شعر و نوحه‏اى بگو كه من شعرى را سرودم. (ر: ص 136)
 
 آيةاللَّه خوئى
 
 نامه مرحوم آيةاللَّه خوئى به استاد

 × جناب علامة حجةالاسلام سيد عبدالكريم رضوى كشميرى دام موفقاً
 بعد از تحيت طيبه و دعا براى دوام صحّت شما و شفاى عاجل؛ نامه‏اى كه متضمن تصميم قطعى براى بازگشت شما به نجف اشرف است به ما رسيد و بسيار مسرور شديم؛ چرا كه حوزه علميه نجف اشرف، به امثال شما بسيار نياز دارد، خداوند شما را براى خدمت دين موفق بدارد.
 اما آنچه ما از سيره و طيبه شما از نجف اشرف ديديم، از مسائل مربوطه به سياست پرهيز شده بود و مورد شهادت ما است. و نيز اين مطلب كه تمام علاقه شما در وظائف دينيّه و سلوك حَسَن صرف مى‏باشد.
 و اين نامه من به منزله شهادت كتبى درباره سلوك شما در حوزه علميه نجف اشرف مى‏باشد. با وجود اين، من تضمين مى‏كنم كه هرگاه نياز به شهادت شفاهى هم باشد، نزد ما مانعى از اين‏گونه شهادت نيست.
 من منتظر قدوم شما به نجف اشرف هستم تا حوزه علميه نجف اشرف از وجود مبارك شما استفاده كند. وفقكم اللَّه تعالى لما فيه الخير و الصلاح، فاءنّه سبحانه و لىّ التوفيق و السلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته. تاريخ 9 جمادى‏الاول 1406 الخوئى.
 × ما عين نامه را به عربى در آخر كتاب آفتاب خوبان چاپ اول درج كرديم. (صح: ص 178 و 177)
 × شما درس خارج را بيشتر نزد چه كسى خوانديد؟
 ج: نزد آية الله خويى. (صح: ص 204)
 × آيةاللَّه خوئى بعد از درس به ايشان مى‏گفت: آقا سيد عبدالكريم كجا مى‏روى؟ بيا برويم كوفه، و با هم مى‏رفتند. گاهى هم آقاى كشميرى منزلشان كسى نبود آقاى خويى مى‏آمد منزل ايشان. (مى: ص 64)
 
 شيخ صدر عراقى (اراكى)
 × فرمودند: از بهترين منبرى‏ها شيخ صدر اراكى بود. او بر منباى عرفا صحبت مى‏كرد و در مصيبت گريزهاى خوبى مى‏زد. او مى‏گفت: هر چيزى استعداد چندين چيز دارد، مثلاً آهنى، ضريح قبر اميرالمؤمنين مى‏شود و انسان مى‏بوسد. يكى آهن ميخ در مى‏شود و به سينه حضرت زهرا فرو مى‏رود!! به خاطر اينكه 110 بار ياعلى را گفته بود، اتهام صوفى‏گرى به او زدند.
 فلان اهل دانش محل مراجعه  او را تكفير كرد. شيخ مى‏گفت: او حزقيل اهل دانش است كه اسم يهودى است (آخر به خاطر تكرار اسم على انسان تكفير مى‏شود)!!
 پاى منبرش اهل علم خيلى مى‏نشستند. گاهى مى‏گفت: اين حرف را كه مى‏خواهم بزنم از ريش سفيد اميرالمؤمنين خجالت مى‏كشم.
 عده‏اى به حرف‏هاى ولائى و عرفانى او اعتراض نوشتند. يكى نوشت فلان ضربه را به شما وارد مى‏كنم. او در جواب فرمود: من از اميرالمؤمنين خجالت مى‏كشم چيزى بگويم. 7 روز بعد جنازه شخص معترض را در صحن نجف ديدم. او (شيخ صدر) در ايران وفات كرد. (صح: ص 150 و 149)
 
 درباره مرحوم صدر اراكى (عراقى) مى‏فرمود:
 او از بهترين منبرى‏ها بود و مطالب را به صورت عرفانى صحبت مى‏كرد، در ذكر مصيبت اهل بيت گريزهاى خوبى مى‏زد. يك بار درباره آهن مى‏گفت: هر چيزى استعداد؛ دارد يك آهن ضريح قبر حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏شود و انسان آن را مى‏بوسد، و يك آهن ميخ در مى‏شود و به سينه حضرت زهراعليها السلام فرو مى‏رود.
 پاى منبرش زياد اهل علم مى‏نشستند، ولى اتهام صوفى‏گرى به او هم زدند. عده‏اى به او نامه اعتراض‏آميز نوشتند. يكى از آنها نوشته بود شكمت را پاره مى‏كنم!
 او در جواب فرمود: از اميرالمؤمنين‏عليه السلام خجالت مى‏كشم جوابت را بدهم. عجيب آن كه هفت روز بعد جنازه مرد معترض را در صحن نجف اشرف ديدم. (ر: ص 122 و 123)
 
 سيد افضل حسين هندى
 × از كسانى كه استاد او را درك كرده، سيد افضل بود كه از هند براى زيارت اميرالمؤمنين‏عليه السلام به نجف مى‏آمد. فرمود:
 «او گاهى منبر مى‏رفت و بسيار آدم قوى و همانند آهن استوار و عقايدش محكم بود و خودم چيزها از او ديدم. ذكر او روزى دوازده هزار مرتبه «بسم‏اللَّه‏الرّحمن الرّحيم» بود. اگر كسى از او ذكرى مى‏خواست مى‏فرمود: با بودن آقا اميرالمؤمنين‏عليه السلام چه‏طور به من مراجعه مى‏كنيد!؟
 او باطن شناس بود، و وقتى دو نفر عكس مى‏گرفتند مى‏فرمود: اين يكى اهل نجات و ديگرى اهل آتش است، و شكى هم در تشخيص نداشت». (آ: ص 26 و 25)
 
 × استاد مى‏فرمود: سيد افضل حسين از هند به نجف اشرف مى‏آمد و گاهى هم منبر مى‏رفت، اهل ذكر و ولايت بود. او شخصى بسيار قوى با عقايدى محكم بود همانند آهن تيز و محكم. هرگاه از او دعا و ذكر مى‏خواستم مى‏گفت: با بودن آقا اميرالمؤمنين‏عليه السلام چطور به من مراجعه مى‏كنيد؟!
 خودش بر ذكر «بسم‏اللَّه‏الرّحمن الرّحيم» 12000 مرتبه مداومت داشت و سفارش هم مى‏كرد. از او چيزها ديدم و اجازه اذكار و اوراد گرفتم. او باطن شناس بود، حتى اگر عكس دو نفر را نزد او مى‏آوردند، مى‏فرمود: اين يكى اهل نجات و آن ديگرى اهل آتش است و شكى هم در تشخيص نداشت. به من گفتند: او از كجا مى‏فهمد؟ در جواب مى‏گفتم: او اهل توجه و باطن شناس است. (ر: ص 41)
 
شیخ محمد فکور یزدی
 × جناب استاد فرمودند: روزى در نجف اشرف با مرحوم شيخ محمد فكور يزدى (مدفون در قبرستان شيخان قم و صاحب استخاره) تصميم گرفتيم در مدرسه صدر نجف به ديدن مرحوم آقاى نجابت برويم. او بالاى پشت‏بام مدرسه خوابيده بود و بيدار شد.
 موقع رفتن به حجره ايشان، چون آقاى فكور مُسن‏تر از من بودند او را مقدم كردم.
 آقاى نجابت گفت: مرحوم سيد على آقا قاضى نهى مى‏فرمودند كه عام (و شيخ) بر سيد جلو بيفتد كه اگر عمداً بشود...
 آقاى نجابت گفت: در گوشم كسى (يعنى موكلى) گفت: مؤمن آل فرعون يعنى آقاى فكور دارد به طرف شما مى‏آيد.
 روزى حضرت استاد فرمودند: آقاى فكور گاهى كه سهم امام و سهم سادات را مى‏آورد و به من مى‏داد مى‏گفت: حتماً شخص گيرنده فقير و باتقوا باشد. نگاه كن ببين كدام سيد فقير حقيقى است!!
 به او مى‏گفتم: شارع مقدس ظواهر افراد را حجت مى‏داند و احتياج به تفحّص نيست. (صح: ص 142)
 
 غروى اصفهانى (كمپانى)
 × جناب استاد در وصف مرحوم آيةاللَّه شيخ محمد حسين غروى اصفهانى معروف به كمپانى فرمودند: صرف نظر از مقام علمى، در شيوه اخلاقى و عملى سرآمد بود. من شاهد بودم كه او هر روز به هنگام اذان صبح به حرم حضرت اميرعليه السلام شرفياب و پس از اداى نماز متواضعانه رو به روى ضريح مى‏ايستادند و سوره مباركه قدر را »هزار مرتبه« مى‏خواندند و اشك از چشمانش جارى و خطاب به حضرت اين بيت را زمزمه مى‏كردند:
 گرچه سيه رو شدم، غلام تو هستم
خواجه مگر بنده سياه ندارد
 امثال اين‏ها كه به خواندن ذكر و سوره‏هائى مداومت دارند به طى‏الّلسان نايل مى‏آيند و در فاصله كوتاهى كه ساعتها وقت مى‏گيرد مى‏خواندند و مانع مشغله‏هاى علمى آنها نمى‏شد. (مى: ص 116 و 117)
 
 درباره شيخ محمد حسين اصفهانى معروف به كمپانى فرمود: «او را درك كردم» اما به خاطر كمى سن به درس خارجش نرفتم. روزى با پدرم منزل ميرزا مهدى آخوند خراسانى رفتيم، ايشان آنجا بود و با ما صحبت مى‏كرد.
 او روزى هزار بار سوره قدر مى‏خواند و مى‏فرمود: هركس اين سوره را بخواند از فرش تا عرش عمودى از نور متصل است. خواندن سوره قدر را به من سفارش كردند.
 او به سادات بسيار احترام مى‏گذاشت، وقتى من جوان بودم و هنوز عمامه بر سرم نبود، (عرقچين بر سر داشتم)، همراه ايشان بودم، كه براى رفتن به اطاقى بخاطر سيادت مرا جلو انداخت با اينكه ايشان پيرمرد و مجتهد بود!
 فرمودند: وقتى يكى از علماى اخلاق ايران با مرحوم كمپانى به طرف كربلا مى‏رفتند و جنابش ذكر مى‏گفت: آن عالم اخلاقى گفت: شما چه ذكرى مى‏گوئى كه تمام ملائكه به استقبال شما آمده‏اند؟ (ر: ص 43 و 44)
 
 بهلول
 × حضرت استاد اوائلى كه به قم آمده بودند در حرم مطهر حضرت معصومه جناب شيخ محمد تقى بهلول خراسانى را ديدند و به او فرمودند: شما اسمى از اسماء اللَّه اعظم داريد كه هروقت بخوانيد، برايتان وسيله رفت و آمد مانند ماشين فراهم مى‏شود؟ گفت: آرى، فرمود: آنرا به من بدهيد.
 بهلول گفت: شب ذكرى مى‏خوانم اگر موكل را به صورت فلان شكل ببينم به شما فردا صبح در حرم مى‏دهم.! فردا صبح جناب استاد به حرم آمد و بهلول را ديدند و فرمودند: اجازه دادند!!! بهلول هم آن اسم را به جنابش دادند. شايد همين اسم‏اللَّه باشد كه، يكى از تلامذه خاص گفتند، وقتى با ماشين خودم از تهران به سوى قم مى‏آمدم، به نزديكى‏هاى بهشت زهرا كه رسيدم يك دفعه ميل به سوى خانه‏اى كه استاد در آنجا تشريف داشتند، در من زياد شد.
 برگشتم به تهران و منزل ايشان رفتم. چون رسيدم، حضرت استاد به عيالشان فرمودند: وسيله آمد، بيا تا با ايشان به قم برويم. (صح: ص 153)
 
 مير حامد حسين هندى
 × حضرت استاد فرمودند: در حالت كشف، مرحوم مير حامد حسين هندى صاحب كتاب عبقات الانوار را توى منزل ديدم كه بر سينه او نوار سبزى بوده و بر آن نوشته شده بود:
 «حبّ علىّ بن ابيطالب حسنة لا تضر معها سيئة: دوستى على بن ابيطالب حسنه‏اى است كه هيچ بدى آن را از بين نمى‏برد» اين كشف طولانى هم شده بود. (صح: ص 184)
 
 حاج على‏اكبر كاشانى

 × درباره مرحوم حاج على‏اكبر كاشانى كه از شاگردان حاج مستور شيرازى بود فرمود: «او خليق و كريم‏النفس و وارسته و راه رفته بود و در ضمير خوانى يد طولايى داشت.» او با اين كه سال‏ها به بيمارى مزمن آسم مبتلا بود و قادر نبود در رختخواب استراحت كند ولى هرگز از اين بابت گلايه و شكوه‏اى نداشت و تحمل آگاهانه همين رياضت اجبارى او را آبديده‏تر كرده بود. (مى: ص 113)
 
 علامه طباطبايى
 
× آقاى كشميرى فرمودند: روزى علّامه طباطبايى براى ديدنم به منزل ما آمد و فلانى گفت نيست، و علامه برگشت. براى مرتبه دوم آمد و خودش را معرفى كرد. بنده از آقاى كشميرى پرسيدم علّامه را چطور ديديد؟ فرمودند: علّامه حاضر است. (مى: ص 105)
 
 چشم علامه طباطبايى
 × در مورد علّامه مى‏فرمودند: «چشم علّامه طباطبايى همه‏اش توحيد است (توحيدى مى‏بيند)». (مى: ص 81)
 
 خواب وفات امام رضاعليه السلام
 
× مرحوم آيةاللَّه كشميرى فرمودند: شب وفات علّامه طباطبايى در خواب ديدم كه امام رضاعليه السلام در گذشته‏اند و ايشان را تشييع جنازه مى‏كنند. صبح خواب خود را چنين تعبير كردم كه يكى از بزرگان (و عالمان) از دنيا خواهد رفت، و در پى آن، خبر آوردند كه علّامه طباطبايى درگذشت. (مى: ص 122)
 
 ديدار با آيةاللَّه كوهستانى
 
× از مشهد با عده‏اى به طرف تهران حركت كرديم. دوستان قصد زيارت مرحم آيةاللَّه كوهستانى ساكن روستاى كوهستان بهشهر را داشتند، ولى آقاى كشميرى موافقت نكردند و به آنها گفتند: من نمى‏آيم درون ماشين مى‏مانم شما برويد و ايشان را ملاقات كنيد و برگرديد.
 با اصرار يكى از دوستان قبول كردند و نزد آيةاللَّه كوهستانى آمدند. آقاى كشميرى فرمودند: همين‏كه آقاى كوهستانى مرا ديدند، بى‏آنكه كسى چيزى به او گفته باشد بدون مقدمه فرمود: چرا مايل به آمدن نبوديد، در حالى‏كه ما به شما و جدّ شما ارادت داريم. (صح: ص 186)
 
 × درباره آيةاللَّه كوهستانى فرمودند: در سفرى كه به ايران آمده بودم، با دوستى عازم مشهد بوديم. او مرا به روستاى كوهستان شهرستان بهشهر برد. ايشان به من فرمودند: من شاگرد جدّ شما آيةاللَّه سيد محمد كاظم يزدى در نجف و جدّ پدرى‏تان آيةاللَّه سيد حسن كشميرى در كربلا بودم، و بسيار از آقا سيد حسن تعريف و تمجيد كرد و با او مأنوس بوده است.
 آقاى كوهستانى انسانى تحفه بودند، با اينكه معمولاً براى همه نان و آش مى‏آوردند آن روز برايمان برنج و مرغ آوردند و پذيرائى كردند! (ر: ص 44)
 
 × آيا مرحوم آيةاللَّه كوهستانى را ديده‏ايد؟
 ج: در سفرى كه از نجف به ايران آمدم به طرف مشهد مقدس مى‏رفتم، به خدمتش رسيدم. انسان تحفه‏اى بود؛ با اينكه براى همه نان و آش مى‏آورد برايم برنج و مرغ درست كرد، و خيلى از دو جدّم سيد حسن كشميرى در كربلا و سيد محمد كاظم يزدى در نجف تعريف مى‏كرد، مخصوصاً از سيد حسن كشميرى و با او مأنوس بوده است و درس سيد كاظم يزدى را هم درك كرده بود. (آ: ص 92 و 93)
 
 آقا سيد هاشم رضوى
 × حضرت استاد درباره مرحوم سالك روحانى، سيد هاشم رضوى هندى فرمود:
 «اخبارى بودن ايشان غلبه داشت؛ و مخالفت ايشان با اصول كه مقدمه فقه است (كه متورّم شد) و با نوع تقليد (كه مقلَّد خود بايد مهذب و مؤيد خاص از طرف حق باشد) مشهود بود».
 مرحوم سيد هاشم رضوى هندى ابتدا شاگرد اخلاقى سيد عبدالغفار مازندرانى بود و سپس به عارف باللَّه سيد على آقا قاضى متصل شد و بعد از رحلت آقاى قاضى به آيةاللَّه انصارى همدانى پيوست و اواخر عمر در قم ساكن بود و در سن 91 سالگى در همان شهر درگذشت. (مژ: ص 45)
 
 پرواز به سوى جانان
 × مرگ واقعيتى است كه براى همگان اتفاق مى‏افتد، اما دانستن زمان مرگ و شواهدى دليل بر رفتن از اين جهان براى عده‏اى از اولياء و دوستان خدا در طول تاريخ بوده است، چنانكه حضرت استاد درباره مرحوم سيد على آقا قاضى‏قدس سره و شيخ مرتضى طالقانى نقل كردند.
 از جمله درباره شيخ محمد باقر قاموسى بغدادى فرمود: او از علماء و زهّاد و عرفاء عرب بود «همانند آقاى قاضى» اتقياء و ابرار به او اقتداء مى‏كردند. او شاگرد آخوند ملاحسينقلى همدانى و شيخ محمد طه بوده و آيةاللَّه حكيم شاگردش بود. تا آخر عمر عمامه بر سر نگذاشت!! روزى ميان عده‏اى نشسته بود، گفت: خوبست از دنيا بروم. شروع كرد به خواندن سوره يس و متكا زير دستش بود وقتى به اين آيه: «وَ جَعَلَنى منَ المُكرَمين» رسيد، جان به جان آفرين تسليم كرد. (به اين موت اختيارى مى‏گويند). (ر: ص 128)
 
 نابيناى مدرسه هندى
 × استاد فرمودند: در مدرسه هندى نجف اشرف، نابينايى بود كه حجره داشت. او داراى قدرت و بعضى تسخيرات بود، موقع آمدن به ايران، از او تقاضاى چيزى كردم و خلاصه آن چيز را به من داد  فرمودند: يك عرب روشنى به من گفت: اگر ايران بروى مانند شمع خاموش مى‏شوى. (صح: ص 212)
 
 آيةاللَّه بهجت
 × آقاى بهجت را خيلى دوست داشتند. ايشان را مرد پاكى مى‏دانستند و تقديسشان مى‏كردند. از زهد و تقواى ايشان هم خيلى ياد مى‏كردند. (مى: ص 25)
 × مرحوم كشميرى، خود نيز سالكان را به حضرت بهجت رهنمون شده و ايشان را استاد كامل مى‏دانستند. (مى: ص 121)
 
 سفارش مراجعين به بنده
 × آقاى كشميرى فرمودند: من كه نجف بودم آقاى بهجت طلبه‏هايى را كه مى‏آمدند، سفارش مى‏كرد كه نزد من بيايند. (مى: ص 107)
 
 همه رفتند!!
 × جناب استاد روزى در قم منزل آيت اللّه بهجت رفتند. در ضمن صحبت، آيت اللّه بهجت فرمود: فلان عالم صاحب كرامت فوت كرد و بعد چند نفر از عالمان عامل صاحب كرامت را نام بردند كه وفات كردند. حضرت استاد گفتند: آقا! همه (علماى عارف) مردند (به فوت ظاهرى) آيت اللّه بهجت فرمودند: (بله! به حسب باطن) همه زنده‏اند. (صح:  ص 209 و 210)
 
 پسرت صوفى شده
 × آقاى كشميرى مى‏فرمودند: آقاى بهجت درس آقاى قاضى مى‏رفتند و آقايى كه الان (آن زمان) در قم هست، نامه‏اى براى پدر آقاى بهجت مى‏نويسد كه پسرت صوفى شده است. پدرش براى او نامه مى‏نويسد كه اگر درس آقاى قاضى برويد عاقت مى‏كنم. او نامه را به نزد استادش شيخ محمد حسين اصفهانى معروف به كمپانى) مى‏برد، و ديگر به درس آقاى قاضى نرفت. (مى: ص 105)
 
 نادرست
 
× در كتابى نوشته شده است كه: آيت اللّه كشميرى مى‏گويد: روزى در نجف اشرف در حرم اميرالمؤمنين به علت خستگى از درس و بحث، با دوستان گرد هم آمده و مشغول گفتگو بوديم كه آيت اللّه بهجت وارد شد و منتظر شد تا من از آنها فاصله بگيرم.
 چون از آنها كمى فاصله گرفتم، نزديك من شد و در گوش من چنين زمزمه كرد ما للعب خلقنا: ما براى بازى و سرگرمى خلق نشده‏ايم.
 اين كلام آتش بر دل زد و انقلابى درونى در وجودم پديد آورد و به گونه‏اى كه متحير و سرگردان شدم و به دنبال حقيقت گشتم؛ پس از آن توفيق راه‏يابى به محضر پرفيض مرحوم آقاى قاضى نصيبم شد.
 اين قضيه به دلايلى چند نادرست است.
 1- تحول و انقلاب درونى استاد به دست پرفيض مرحوم شيخ مرتضى طالقانى در سنين هفت يا هشت سالگى (1350-1351 ه. ق) اتفاق افتاده و آن وقت مرحوم طالقانى در مدرسه جد استاد ساكن بودند و عمرشان حدود 70 سال بود.
 2- چطور استاد مشغول درس و بحث بودند و به ايشان گفته شد ما براى بازى و سرگرمى خلق نشده‏ايم، با اين كه از هشت سالگى با مرحوم طالقانى مرتبط بودند.
 3- به امر مرحوم طالقانى استاد نزد جناب سيد على آقا قاضى رفتند.
 4- آيت اللّه بهجت متولد سال 1334 ه. ق در سال 1352 به نجف رفتند و سن ايشان حدود 18 سال بود. (صح: ص 196و197)
 
 زيبا فرمودند!
 × يك نفر از طلاب عرب كويتى (يا بحرينى) كه جوان بود و گاه‏گاهى محضر شريف استاد حضور پيدا مى‏كرد؛ يك روز عرض كرد: خدمت آيةاللَّه بهجت كه رسيدم، از من پرسيد: درس چه مى‏خوانى گفتم: مقدمات (اولين كتابى است كه طلاب مى‏خوانند).
 فرمود: بر شما باد بر مؤخّرات (يعنى توجه شما به مقصود و محبوب و ذى مقدمه باشد).
 جناب استاد فرمود: ايشان زيبا فرمودند!! (صح: ص 167)
 
 ملاقات آقاى بهجت با بزرگى
 × آقاى كشميرى فرمودند: آقاى بهجت در ايران هم با بزرگى (پيرى) ملاقات داشت كه آقاى بهجت فرموده بودند: راه مى‏رفت، انگار روى هوا راه مى‏رفت. به او گفتم: مرا دوست داريد؟ پير فرمود: عزيزتر از اولادم. گفتم: قسمت مى‏دهم به آقا اميرالمؤمنين‏عليه السلام چيزى به من بفرماييد. فرمود: يك شب مهلتم بده. بعد از يك هفته، سه چيز به من گفت.
 بنده به آقاى كشميرى گفتم آن سه چيز چه بود؟ فرمودند: آن موقع نفرمودند، ولى بعداً فرمودند: من اينها را بلد بودم ولى در دستورات من نبود.
 اول هزارويك مرتبه سوره توحيد (قل هو اللَّه احد)، دوم هزار يا هزارويك مرتبه «لااله‏الّااللَّه»، سومى را بنده فراموش كردم. (مى: ص 104)
 
 جلسه ملكوتيه
 × آقاى كشميرى گفتند: اوايل آشنايى ما با آقاى بهجت در نجف يك ربع و يك ساعت ديدار ما به طول مى‏كشيد.
 يك‏بار در حجره نشسته و دست به كمر و سرش پايين بود و حرف نمى‏زد كه اين را جلسه ملكوتيه مى‏گويند ما با آقاى بهجت شبهاى جمعه به مسجد سهله مى‏رفتيم. من ده، چهارده سال از ايشان كوچكتر بودم. بعضى اوقات شبها مى‏خوابيدم ولى آقاى بهجت شب را به عبادت و سجده مشغول بود و سحر مرا بيدار مى‏كرد، مى‏ديدم رنگش زرد بود.
 ايشان حدود دو سال صمت مطلق داشت و هيچ حرفى نمى‏زد. (مى: ص 103)
 
 × الان چه كسى را به عنوان استاد كامل معرفى مى‏كنيد؟
 ج: آقاى بهجت آقاى بهجت. (صح ص 191)
 
 × آشنايى شما با آيةاللَّه بهجت از كجا شروع شد؟
 ج: من در مدرسه جدّ ما سيد كاظم يزدى حجره داشتم و آيةاللَّه بهجت نيز آنجا بودند. گاهى در يك حجره با حالت سكوت دو طرف مى‏نشستيم و گاهى به ذكر يونسيه مشغول بوديم. (ر: ص 104)
 
 × با آقاى بهجت  از چه زمانى آشنا شديد؟
 ج: آقاى بهجت توى مدرسه ما بود. من آنجا با ايشان آشنا شدم.
 × ايشان را از ابتدا چه‏طور مى‏ديديد؟
 ج: خيلى خوب.
 × در دوران طلبگى‏شان هم ايشان مهذّب بودند؟
 ج: بله، از طلبه‏هاى مهذّب نجف، آقاى بهجت بودند. پيشش اصالةالبرائه (از كتاب رسائل شيخ انصارى) را خواندم. (مژ: ص 95)
 × با آيةاللَّه بهجت كى آشنا شديد؟
 ج: ايشان در مدرسه جد ما سيد محمد كاظم يزدى بود با او آنجا آشنا شدم. دوران طلبگى ايشان مهذّب بودند و كتاب رسائل قسمت اصالةالبرائة را نزد ايشان خواندم. (صح: ص 205)
 
 مجتهدى، حرم اهل بيت است
 × آقاى كشميرى به جعفر آقاى مجتهدى خيلى معتقد بود و مى‏گفت حرمِ اهل بيت‏عليه السلام است. (مى: ص 105)
 
 دورى نجف
 × فرمودند: غربت دورى نجف را با ديدن جعفر آقا پر مى‏كنم يك همدم و مونسى دارم كه زبان همديگر را مى‏فهميم. (مى: ص 86)
 
 ملاقات آقاى مجتهدى با استاد
 × ملاقات جعفر آقا مجتهدى و آقاى كشميرى به اين صورت بود كه يك روز حاج تقى براتى شاعر، به من گفتند: سيدى جليل‏القدر از نجف به قم آمدند و مرد خارق‏العاده‏اى است و مستأجر ماست از من جوياى جعفر آقاى مجتهدى شده است گفتم باشد، و خدمت جعفر آقا مجتهدى رسيدم و عرض كردم سيدى به نام آقاى كشميرى از نجف آمده و مى‏خواهد شما را ببيند.
 اشك در چشمان او حلقه زد و گفت شما حرف ايشان را مى‏زنيد، عطر اميرالمؤمنين‏عليه السلام را استشمام مى‏كنم. دو روز بعد ملاقات انجام گرفت و تا يكسال قبل از فوت ايشان با هم رفت و آمد داشتند. (مى: ص 86)
 
 حرف توحيدى
 × از آقاى كشميرى پرسيدم؛ جعفر آقا مجتهدى از توحيد هم صحبت مى‏كرد؟ فرمودند: يك بار هم حرف توحيدى به ميان آمد. (مى: ص 107)
 
 خيلى ملاحظه كرده
 × استاد فرمود: «روزى منزل جعفر آقا مجتهدى بودم كه شخصى روحانى آمد و به من گفت: به اين آقا (مجتهدى) بگو اين كارهايى كه مى‏كند، نزد خدا مسئول است.
 گفتم: مگر چه كرده؟ گفت: او فوتى به ماشين كسى كرد و ماشين آتش گرفت!!
 من از جعفر آقا پرسيدم قصه چيست؟ گفت صاحب ماشين سه روز حرم امام رضاعليه السلام بود و غذا نخورده بود. امام رضاعليه السلام به من فرمود به او بگويم صلاح نيست حاجتش برآورده شود. چون به او گفتم و سپس با هم تا نزديك ماشينش رفتيم. او به امام رضاعليه السلام جسارت كرد و من هم ماشينش را به آتش كشيدم.»
 آقاى كشميرى فرمود: «من به آن شخص روحانى گفتم: ايشان خيلى ملاحظه آن شخص را كرده است». (مژ: ص 48)
 
 كربلائى احمد
 × مرحوم سالك محب خاندان اهل بيت‏عليه السلام كربلائى احمد تهرانى كه در قم تشريف داشتند و در سال 1379 به رحمت ايزدى پيوست، فقير را با ايشان هم صحبتى و رفاقت بود. روزى هنگام عصر، ايشان را منزل جناب استاد بردم.
 هوا كمى گرم بود و دو تخت در حياط بود و استاد روى يك تخت نشسته و ايشان هم در مقابل نشستند. استاد در حال سكوت و قبض بودند. فقير، كل‏احمد را براى استاد معرفى كردم و عرض كردم اگر اجازه بدهيد مدحى درباره مولا على‏عليه السلام بخواند. اجازه دادند؛ و كل‏احمد مدحى در توصيف امام على‏عليه السلام خواندند.
 وقتى از خانه استاد بيرون آمديم كل‏احمد فرمود: من با اين كسالت‏هايى كه دارم؛ تنگى و سنگينى نفس كشيدن ايشان واقعاً سخت است، انگار حال جسمى من بهتر از اوست.
 دو روز بعد از اين ملاقات، استاد سكته دوم كردند كه جام بلا و محنت، خاصّ مقربين راه است.
 هركه در اين بزم مقرب‏تر است
جام بلا بيشترش مى‏دهند
 (مى: ص 89) 
 

عارف بالله حاج اسماعيل دولابى (1291-1381)
 × در هنگام تدوين اين كتاب، باخبر شديم كه صبح روز چهارشنبه 9 بهمن 1381 مطابق با 25 ذيقعده 1423 عارف صمدانى جناب حاج اسماعيل دولابى از دنياى فانى لباس تن را خلع و به سفر باقى شتافت. لذا در اين جا لازم ديدم كه از ملاقات ايشان با حضرت استاد اشاره‏اى كنم.
 مرحوم آقاى دولابى مى‏فرمودند: ما كه به نجف اشرف براى زيارت مى‏رفتيم در صحن حضرت امير مى‏ديديم سيدى به ذكر الهى مشغول است. از آشنايان پرسيديم ايشان كيست؟ گفتند: آقا سيد عبدالكريم كشميرى. ما از زمانهاى دور ايشان را در نجف ديديم و به روحيات ايشان آشنا شديم.
 وقتى حضرت استاد در قم مريض بودند و از خانه نوعاً بيرون نمى‏رفتند، مرحوم حاج اسماعيل دولابى چند بار براى احوال پرسى و عيادت به منزل استاد آمدند، و در آن مجلس دوستانى هم حضور داشتند. بسيار با محبت دلجويى از استاد كردند كه واقعاً درسى براى همه سالكان بود!
 يك بار در تهران كه جناب استاد در منزل فرزندشان بودند، حضرت آقاى دولابى براى ابراز دوستى و احوال پرسى آمدند؛ و بعضى تلامذه استاد هم حضور داشتند.
 ايشان به قدرى ابراز صميميت و صفا را بارز مى‏نمود كه هر بيننده جذب اخلاق نيك او مى‏شد. البته حقير آشنايى به سبك ايشان در ظهور محبت و بروز حلم و اخلاق پسنديده داشتم، رحمت و درود بيكران خداوند، بر روان آن زنده ياد باد. (صح: ص 152)
 
 در عقد پدرت
 
× آقاى كشميرى فرمودند: وقتى از نجف به تهران آمدم، مرحوم آيت اللّه سيد احمد خوانسارى (مرجع تقليد) دو دفعه به ديدنم آمد و به من گفت: من در عقد پدرت در نجف شركت داشتم، ولى نشد باز ديدنش بروم. بنده عرض كردم ايشان را چطور ديديد؟
 فرمود: «كأنّه قارورة مُلئت»: مانند يك شيشه پر نور بود.
 ايشان فرمود: از آيت اللّه خوانسارى سؤال كردم: روزى چقدر قرآن مى‏خوانيد؟ گفتند: هر سه روز يك ختم قرآن مى‏كنم. آيت اللّه خوانسارى فرمود: اگر خط ريز باشد نمى‏بينم ولى قرآن ريز هم باشد مى‏بينم. (مى: ص 106)
 
 ديدن امام زمان (عج)
 × روزى عرض شد كه كتاب‏هايى نوشته شده است در ارتباط به اينكه عده‏اى حضرت امام زمان (عج) را به معاينه ديده‏اند، از جمله كتاب نجم‏الثاقب. آيا همه خود حضرت را ديده‏اند؟ و به معاينه بوده است؟
 فرمودند: صاحب كتاب در اين قسمت (به زودباورى) معركه بوده است كه همه اينها را (به معاينه) نقل كرده است!!
 در اين ارتباط، روزى در ارتباط با ملاقات مرحوم شيخ محمد كوفى با امام زمان سؤال شد. فرمودند: من بارها با او نشستم و صحبت‏ها كرديم، آنطور كه نقل كردند (به معاينه، همه حضرت را ديده باشد) نبود (بله، در خواب و سنه و مكاشفه هيچ بُعدى ندارد) (صح: ص 144 و 143)
 
 آقا سيد مهدى قاضى
 × فرمودند: من و آقا سيد مهدى قاضى فرزند بزرگ سيد على آقا قاضى رفيق بوديم. گاهى مى‏گفت: ترا مى‏بينم به ياد پدرم مى‏افتم. مدتى بعد از مرگش، او را (به مكاشفه) مى‏ديدم. (صح: ص 157)
 
 فرزند عارف باللَّه جناب قاضى
 × در شب قدر 21 ماه رمضان 1418 (ه. ق) مصادف با سال 1376 (ه. ش) دو تن از فرزندان عارف باللَّه آقاى قاضى به نام سيد محمد حسن، صاحب كتاب «صفحات من تاريخ الاعلام» و سيد محمد حسين، داماد مرحوم آيةاللَّه شيخ محمد تقى آملى، به منزل استاد تشريف آوردند.
 جناب استاد با ايشان صميمانه و گرم برخورد كرد و آقا سيد محمود فرزند ارشد استاد كه با مهمان رابطه دوستانه داشت، از ايشان پذيرايى كرد.
 آقا سيد محمد حسين اين قضيه را آن شب نقل كرد كه من با پدرم به كربلا رفتيم. ابتدا با ايشان در مقبره‏اى خوابيدم. فردا از طرف اهل علمى ناهار دعوت شديم. بعد از ناهار در كوچه سكسكه‏ام گرفت. پدرم از گفته‏هاى متعارف عرفى فرمود: «راست بگو، از خانه آنها چيزى گرفتى»؟! بعد سكسكه‏ام برطرف شد.
 و قضيه ديگرى برايم نقل كرد در ارتباط با برق‏گرفتگى برادرش سيد باقر كه منجر به وفات او شد  (مژ: ص 44 و 45)
 
 بابا ركن الدين
 جذبه‏اى از قبر

 × استاد مى‏فرمود:
 «من ابتدا در قبرستان تخت فولاد اصفهان از قبر بابا ركن‏الدين غافل بودم، اما يك‏بار دريافتم جذبه‏اى مرا به سوى قبر وى مى‏كشاند. حالى كه تا آن هنگام در قبرستان تخت فولاد برايم پيش نيامده بود». (مژ: ص 32)
 
 مرا به نجف بازگردان
 × استاد با سه نفر از شاگردان سر قبر باباركن‏الدين در قبرستان تخت فولاد اصفهان رفتند و ساعتى نشستند. ايشان خطاب به بابا ركن‏الدين فرمود: «مى‏دانم آبرو دارى، اما سيّد نيستى؛ مرا به نجف برگردان».
 بعد فرمود: «الحمدللَّه امروز عمرمان به عبادت گذشت».
 يكى از شاگردان عرض كرد: »به عبادت»؟!
 فرمود: «آرى! كنار قبر او؛ او خيلى قوى است». (مژ: ص 26)
 
 سوره ياسين
 × حضرت استاد فرمودند: من هروقت در زندگيم، مشكلى برايم رخ مى‏دهد، يك سوره ياسين براى بابا ركن‏الدين مدفون در قبرستان تخت فولاد اصفهان مى‏خوانم، مشكلم حل مى‏شود. (صح: ص 182)
 
 پذيرايى
 × يكى از شاگردان استاد مى‏گويد:
 «با استاد و دو تن از طلاب كه از قم همراه استاد بودند، بر مرقد بابا ركن‏الدين بوديم. من كنار استاد ايستاده بودم و آن دو با كمى فاصله از ما نشسته بودند. ناگهان مشاهده كردم شخصى چهارشانه با ريش حنايى رنگ و به نسبت بلند، در حالى كه يك سينى با چهار فنجان قهوه در دست داشت به ما نزديك مى‏شود.
 همان دم استاد به من فرمود: مى‏بينى؟
 آن چه مى‏ديدم را به ايشان عرض كردم. آن‏گاه فرمود: خودش است! خودش است!
 بابا ركن‏الدين آمد و جلو هر يك از ما چهار نفر فنجانى از قهوه قرار داد و آن دو (شاگرد هم) فنجان مقابل خود را برداشتند. يكى از آن دو، همه قهوه خود را از بالاى شانه خود به پشت سرش ريخت و ديگرى هم همين كار را كرد ولى مقدار كمى قهوه از گوشه لبش وارد دهانش شد.
 پس از آن واقعه شخصى كه كمى از آن قهوه را چشيده بود، چنان مست بابا ركن‏الدين شده بود كه مى‏گفت: نمى‏دانيد اين‏جا چه خبر است! اگر انسان از قم براى زيارت اين‏جا پياده بيايد، جا دارد». (مژ: ص 26 و 27)
 
 سيد احمد كربلايى
 × نقل مى‏كنند يكى از اساتيد مرحوم قاضى سيد احمد كربلايى بود؟
 ج: آقا سيد احمد بزرگ بود، خيلى.
 × شما ديده بوديد ايشان را؟
 ج: نه، نرسيدم به ايشان زماناً. 
 × توضيح: طبق فرمايش اساتيد، آقا سيد احمد كربلايى استاد آقاى قاضى بود. (مژ: ص 103 و 102)
 
 سيد احمد كشميرى
 × آقا سيد احمد كشميرى چه‏طور؟
 ج: (با لبخند فرمود) شخص بزرگ بود. قاضى ثانى، بله، آقا سيد احمد شب‏ها نمى‏خوابيد، أبداً.
 × شب‏ها چه‏كار مى‏كرد؟
 ج: عبادت، ذكر مى‏گفت. (مژ: ص 97 و 96)
 
 × اساتيد درس سطح حوزه شما چه كسانى بودند؟
 ج: منطق يعنى حاشيه ملا عبداللَّه را نزد آقا شمس بادكوبه‏اى و لمعه را نزد آقا سيد احمد اشكورى و رسائل و مكاسب را نزد شيخ مرتضى طالقانى خواندم.
 
 × درباره شيخ محمد كوفى آيا حقيقت دارد كه اواخر، آقا سيد ابوالحسن اصفهانى او را نمى‏پذيرفت؟
 ج: شيخ محمد آدم ساده‏اى بود. بارها با او صحبت كردم و نوعاً ديدارهايش مكاشفه بود و اواخر مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى او را از نزد خود دور كرد. (ر: ص 136)
 
 × ملاصدرا را چه‏طور مى‏دانيد؟
 ج: ملاصدرا دائم‏الوضو بوده و بسيار قوى و مانندش بعد از او نيامده است. (آ: ص 92)
....................................
1) مشكاة الانوار ص 447
2) البلد الامين ص 411
3) همان ص 407
4) مثنوى دفتر چهارم بيت 677
5) مثنوى دفتر پنجم بيت 2502