• Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  ناگفته هایی از آیت الله کشمیری
جستجو

1.زیارت استاد به مشهد مقدس

نامه­ای را مرحوم عارف بالله سید هاشم حداد برای آیه الله سید محمدحسین طهرانی می­نویسد و چنین می­نگارد:

«ثمّ یتوجّه الیکم السّید الجلیل العلامه السید عبدالکریم حفظه الله، الامل ان تتوجهوا الیه فأنّه اهل لذلک.» (مطلع انوار 2/144)

«به سوی شما (ایران) می­آید سید جلیل علامه سید عبدالکریم که خداوند ایشان را حفظ کند امید است به او توجه کنید که او اهلیت برای توجه کردن به او دارد.»

نامه دیگری که به خط آقای حدّاد نیست برای آقا سید محمد حسین تهرانی نوشته شده که متن آن به این صورت است:

«چون حضرت آقای جلیل القدر و سیّد رأس الفخر آقای آسید عبدالکریم کشمیری به مشورت آقای حدّاد عازم و متوجّه ارض اقدس (رضوی) می­باشند و چون ایشان با حضرت آقای حدّاد مأنوس بوده­اند ... به دستور ایشان (حدّاد) نامه نوشته شد.» (مطلع انوار 2/141)

 

2. 24000 حیّ قیّوم

یکی از تلامذه نقل کردند: جلسه اول که در قبرستان نو خدمت استاد رسیدم عرض کردم چه ذکری بگویم؟ فرمودند: یاحیّ یاقیّوم، پرسیدم: چند تا بگویم؟ فرمودند: نصف من بگو 12000، پس معلوم شد که ایشان 24000 یاحیّ یاقیّوم می­گویند.

 

3. رعایت ادب

آقای کشمیری فرمودند: در صحن امیرالمؤمنین (ع) در رواق حیاط نشسته بودم، یک پاکت سیگار جلوی من بود. عربی گفت: یکی از سیگارها را بردارم، با دست اشاره کردم بردار، بعد از اینکه برداشت پو ل قابل توجهی جای سیگار گذاشت و رفت.

استاد فرمودند: فهمیدم که او می­خواسته پولها را به من بدهد ولی با رعایت ادب دادند، سیگار گرفت و مبلغ زیادی آنجا گذاشت.

 

4. مقدمات دیدن امام زمان (ع)

یکی از علمای اخلاق ایران برای استاد نقل کردند: در مشهد در قسمت بالا سر حضرت مشغول زیارت جامعه بودم شخصی آمد و حرفهای خیلی خوبی می­زد و سنخیت داشت سبس رفت آمدم در رواق سیدی دیدم که عمامه عجیب و قیافه خاصی داشت و به من نگاه می­کرد (احتمالاً مکاشفه بوده)

به ذهنم آمد که این حضرت بقیه الله نیست نگاه کردم و دیدم خبری نیست .استاد فرمود: رویت امام زمان یک مقدماتی می­خواهد و همینطوری امکان­پذیر نیست .اولی حضرت خضر (یا یکی از اولیاء بوده است).

 

5. پنیر کوپنی آوردند

اوایل انقلاب بعضی خوراکی­ها مانند پنیر، روغن، قند، برنج و مانند اینها کوپنی شده بود و استاد هیچ اطلاعی از این نوع مسائل نداشتند و اصلاً اهل خرید نبودند تا آگاهی از کوپن داشته باشند.

یک نفر از اهل دانش روزی منزل استاد آمد به عنوان زیارت و اینکه از استاد استفاده ببرد.

ایشان ساکت بود و آن اهل دانش گفت: پنیر کوپنی فلان دکان آوردند و برنج کوپنی در فلان خیابان و دکان بقالّی آوردند. استاد که هیچ از مسائل کوپنی اطلاعی نداشتند در سکوت بودند مقداری که آن شخص نشست رو به استاد کرد و گفت: آقا استفاده کردیم و بعد از منزل خارج شد.

 

6. فرزندان استاد

1- سید محمود 2- اشرف السادات 3- بهجت السادات 4- اقدس السادات 5- زهراء السادات 6- سید علی

7- سید حسن

 

7. نتیجه نارضایتی

شبی با یک نفر از تلامذه در تهران، منزل یکی از ارادتمندان استاد بودیم. میزبان از زیارت خانه خدا برگشته بود و مهمانی چند هم داشت اما استاد حالِ شلوغی را نداشت و فرمود: جای خلوتی برویم میزبان در حیاط منزل فرشی انداخت و پذیرایی مختصری شد. قبل از شام خوردن بود که صحبت یکی از اهل دانش که نسبت نزدیک با استاد داشت شد. فرمودند: ایشان مرا خیلی اذیت کردند و از آن شخص ناراضی بودند.

13 سال پس از فوت استادبه نقل صحیح از اقوام آن اهل دانش ،شنیدم با داشتن داماد و عروس و نوه، همسر دیگری گرفت و زوجه­اش قریب 6- 5 سال از او جدا زندگی می­کند و یکی از دامادهای این شخص هم دخترش را طلاق داد. این است نتیجه نارضایتی اولیا از افراد.

 

8. این بزرگ می­شود

یکی از صبیه­های استاد فرمود: من 8 ساله بودم دیدم نوری در صورتم آمد به علی ملا گفتم: ملّا خدا را دیدم. گفت: یعنی چه؟ گفتم: قسم می­­خورم که خدا را دیدم. نوری در صورتم آمد. علی ملا مرا پیش پدرم برد. پدرم گفت: این حرفی که می­زند درست می­گوید. این بزرگ می­شود هرچه می­بیند و می­گوید و خواب ببیند درست می­شود. استاد فرمود: بله، ولی مرا از گفتن و گرفتن استخاره نهی کرد. و الان ایشان بعد از وفات استاد به استخاره گرفتن شهرت دارد و محل مراجعه دیگران شده است و یکی از استخاره­های ایشان سه­تا سه­تا می­گیرد که فرمود: استاد در قرآنی در عراق برایم نوشته بود.

 

9. از ازدواج ناراضی بود

از یکی از محارم استاد درباره ازدواج ایشان که بعدها به طلاق انجامید سؤال شد آیا استاد از اول راضی بودند؟ فرمود: پانزده ساله بودم که عمویم بچه نداشت و به پدرم فشار آوردند که من بچه ندارم و همسرم خواهرزاده­ای دارد با این دختر ازدواج کند و پدرم قبول نمی­کرد و مادرم هم تا آخر قبول نکرد. عمویم بسیار اصرار کرد که من از تو یک­چیز خواستم رد می­کنی. پدرم دلش سوخت که بچه ندارد مجبور شد و به روی­دربایستی قرار گرفت و بعداز سالها که بچه­ها بزرگ شدند از شوهرم جدا شدم چون مرد مناسبی برای زندگی نبود.

 

10.میل به چایی

صبیه استاد فرمود: پدرم چای و قهوه و سیگار مصرف می­کردند لذا کم­خوراک بودند. یک وقتی از نجف به کربلا منزل ما آمدند و برایشان چایی آوردم دومی را آوردم فرمودند: دیگر بس است چون سی­وسه­ تا استکان (کوچک) چایی (تا این زمان) خوردم.

گفتم: خاک بر سرم چطور این همه چایی خوردید؟!

 

11.دزد چوبش را خورد

وقتی رفتم منزل استاد، فرمودند: دزدی تسبیح و ساعت و انگشتر و وسایل موروثی و هدیه­ای از بزرگان و اساتید که نزد ما بود را دزدید.

استاد دزد را می­شناخت اما ابراز نمی­کرد. استاد به بنده گفتند :دزد یکی از اقوام که جوانی زن­داری که دستش دراز و از عراق آمده و ساکن قم شده بود است. البته وی چوبش را خورد و از کار دزدی­اش پشیمان شد.

 

12.خاک کربلا

استاد می­فرمود: هرکس نیم وجب خاک و زمینی در کربلا داشته باشد یک قصر بزرگی در بهشت دارد.

 

13.شیطانی در خانه

هنگامی که استاد در نجف بودند می­فرمودند: زمانی می­آید که هر خانه­ای یک شیطان در آن است. صبیه استاد می­گوید: ما باورمان نمی­شد، یعنی چه. الان می­بینیم که مانند ماهواره و ... همان شیطانها هستند.

 

14.مسجد کوفه

استاد در نجف می­فرمود: روزی می­آید که مسجد کوفه را می­زنند و خراب می­شود یک دیوار مسجد کوفه خراب می­شود. چند سال قبل این اتفاق افتاد و دیوار افتاد.

 

15.امیرالمؤمنین (ع) اذیت می­شود

استاد می­فرمود: امیرالمؤمنین (ع) اذیت می­شود یک اذیت بزرگ به امیرالمؤمنین (ع) می­رسانند، کفر می­شود. صبیه استاد فرمودند: بمبی که قبلاً گذاشته بودند (نزدیک حرم و عده­ای کشته شدند).

 

16.پیوستگی وادی­السلام و کربلا

استاد می­فرمود: وادی­السلام با وادی کربلا به همدیگر می­رسد. سالهای قبل یک وادی درست کردند برای کشته شدگان جنگ ایران و عراق که این وادی­السلام کربلا با یک خیابان دو طرفه به وادی­السلام نجف وصل شده است.

 

 

17.خیابانی در وسط وادی­السلام نجف

وقتی استاد ایران آمدند بعد از چند سال به او خبر دادند که حکومت بعثی وسط وادی­السلام نجف خیابان انداخته و قبور زیادی آثارشان از بین رفته است استاد فرمود: قبر آقای قاضی کجا قرار گرفته؟ گفتند: بسیار فاصله دارد و از اینکه قبرآقای قاضی خیابان نشده بودشکر کردند.

 

18.خانه­های کوفه و نجف

استاد در نجف می­فرمودند: روزی می­آید که کوفه و نجف خانه­هایشان به هم وصل می­شود؛ امروزه همینطور شده است.

 

19.جنگ

استاد می­فرمود: روزی می­آید که جنگ می­شود و خیلی خون ریخته می­شود؛ این گفته در جنگ ایران و عراق بوقوع پیوست.

 

20.تعبیر خواب

وقتی استاد می­خواستند از نجف به ایران بیایند بزرگان از حکومت صدامی آمدند نزد ایشان و گفتند: شما چرا می­روید؟ کسی شما را اذیت کرده است؟

فرمود: من اینجا حالم خوب است اما پسرم به ایران رفت می­خواهم بروم.

یکی از آنها گفت: خوابی دیدم. فرمود: چه خوابی؟ گفت: در آسمان دیدم که یک شمشیری مال حضرت علی (ع) است دو شاخه ذوالفقار دارد.

فرمود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان ذهوقاً می­دانی یعنی چه؟ این بلای صدام است. شمشیر علی می­زند، حال چه وقت می­شود نمی­دانم، امّا می­زند.

اطرافیان استاد گفتند: الان ایشان را دستگیر می­کنند.

 

21.اسم من زهرا است

خداوند بعد از فرزند بزرگ استاد آقاسید محمود، چهار دختر به استاد عنایت کردند. چون خبر ولادت دختر چهارم را به استاد دادند فرمود: خدا را شکر اما در دلش اذیت شده بود که باز هم دختر است یعنی خطور کرده بود.

استاد در خواب دیدند حضرت ایستاده است و مشغول وضو است و ایشان هم وضو می­گیرد. پس سلام کرد، حضرت زهرا جواب ندادند. علت را پرسید، حضرت فرمود: من به شما دختر دادم اسم من زهرا (و اسم او زهراست) چطور اذیت شدی؟

صبح که شد استاد رفت حرم امیرالمؤمنین (ع) و بعد از آن رفت یک آینه کوچک و پارچه­ای خرید آورد منزل و دیگر این دختر را دوست داشت و دعوایش نمی­کرد.

 

22.این آقا چه کاره است؟

سه نفر خدمت استاد بودند که شخصی منزل استاد آمد و سلام کرد و ایشان فقط جواب سلام را داد اما هیچ توجه و نگاهی به او نمی­کرد و حرفی با او نزد. وقتی رفت مرحوم شیخ هادی مروی پرسید: آقا من توقع نداشتم شما با این آقا هیچ حرفی نزنید؟

استاد فرمود: من به شما چیزی نمی­گویم، شما بروید بپرسید این آدم کیست؟ من نمی­توانم بگویم. نمی­توانم به چشمش نگاه کنم نمی­توانم با او حرف بزنم. شما بروید بپرسید این آقا چکاره است؟ بعد از آن، تحقیق کردند دیدند این شخص خیلی وضعش خراب است.

 

23.مداومت بر ذکر

یکی از صبیّه­های استاد فرمودند: پدرم همیشه ذکر می­گفت، درخیابان آیت­الکرسی می­خواند به گونه ای که از سر خیابان همسایه­ها می­فهمیدند. من می­گفتم خدایا چقدر پدرم ذکر می­گوید، ما گیج می­شدیم، دائم در منزل ذکر می­گفت.

 

24.آینده پسرم

و باز ایشان فرمودند: پدرم مرا دوست می­داشت به مادرم می­گفت بگذارید خودش و بچه­هایش بیایند و شلوغ هم کنند عیبی ندارد با بچه­هایش مراعات کن.

یک روز پدرم به پسر کوچکم سیدحسین نگاه کرد من داشتم شیر درست می­کردم، دیدم یک نگاهی به این پسرم کرد. گفتم: خدایا چه شده اتفاقی افتاده که پدرم اینطور او را نگاه می­کند. پس به من فرمود: چیزی به تو بگویم قدرش را بدان او یک پسر مظلوم، با خدا و با ایمان می­شود. جایش در بهشت است، خیلی مواظبش باش!!

بله پسرم الان در حرم امام حسین خادم است و شخصی آرام و بی­سروصدا و باخداست از بچگی روزه می­گرفت. از رفتن به جنگ عراق با ایران طفره می­رفت و می­گفت اگر بمیرم به کسی تیر نمی­زنم چند بار صدامیان آمدند و او را گرفتند، فرار کرد. او دارای زن و فرزند است و به فرموده پدرم عاقبتش خوب است.

 

25.شال استاد آتش نگرفت

صبیه استاد فرمود: ماه محرم بود و ما مجلس روضه رفته بودیم، وقتی برگشتیم همه ما چادرهایمان را در اتاق دیگر آویزان کرده بودیم و من و فرزند دوساله­ام نزد پدرم نشسته بودیم که ناگهان دیدیم از اتاق دود می­آید.

شالی که پدرم به کمرش می­بست در چمدانی در اتاق بود. بر اثر آتش اتاق سیاه شد و همه چیزسوخت. رختخواب و چادر و همه چیز سوخت (تا آتش­نشانی آمد و آتش را خاموش کرد).

مردم جیغ می­زدند و صلوات می­فرستادند چون شال پدرم نسوخت و آنرا بعنوان تبرّک گرفتند تکه­تکه کردند بردند. چمدانی که درونش شال پدرم بود را گرفتند روی سرشان گذاشتند و می­گفتند چه معجزه­ای که همه چیز سوخت مگر شال ایشان، مردم متعجب شده بودند. پدرم می­گفت: چرا شالم را تکه­تکه کردند و بردند؟

 

26.سادگی زندگی

صبیه استاد گفت: پدرم ساده بود همیشه به مادرم (در نجف) می­فرمود: باید در اتاقم گلیم باشد نه فرش، مادرم می­گفت: عیب است. می­فرمود: من سادگی را می­خواهم مادرم می­گفت: مردم خانه­مان می­آیند ولی ایشان قبول نمی­کرد. می­فرمود: منزل باید ساده باشد.

 

27.تابلوی طلائی رنگ

وقتی استاد در نجف زندگی می­کردند همسر ایشان به ایران آمده بودند و در برگشت تابلویی را آوردند که رنگ طلائی داشت. وقتی استاد آمدند در اطاق و تابلو را دیدند فرمودند: طلا می­گذاری این­را بردار. هرچه همسرشان می­گفت: این طلا نیست رنگش همانند طلا است قبول نمی­کرد و می­فرمود: این را بردار، چون دوست داشت منزل ساده ساده باشد.

 

28.یخچال

در نجف مردم یخچال می­خریدند و توی خانه­هایشان بود و آب سرد می­خوردند. استاد حاضر نمی­شد یخچال خریده شودبه همسرش می­فرمود:مردم ازگرسنگی می­میرند،یخچال بخریم.

از قضا همسرشان یواشکی یخچالی خرید ودر اتاقی گذاشت که استاد متوجه نشود. روزی برسید: این آب سرد را از کجا آوردی؟ گفت: از یخ است. روزی استاد فرمود: در این اطاق را باز کنید و ببینم تویش چیست و الّا در را می­شکنم. چون در اطاق را باز کردند ویخچال را دیدند فرمودند: تو یخچال به خانه می­آوری ودرحالیکه مردم از گرسنگی می­میرند؟

 

29.عکس سوخت

یکی از صبیه­های استاد می­خواست از استاد عکس بگیرد ایشان قبول نمی­کرد. یک­روز در صحن کربلا استاد نماز می­خواندند صبیه استاد از دور عکسی از ایشان گرفت بعد متوجه شد که به خاطر نارضایتی پدر عکس سوخت و صبیه گریه کرد.

 

30.تلویزیون سوخت

استاد از نجف رفتند به بغداد منزل یکی از اقوام. جوان در منزل می­خواست تلویزیون روشن کند مادرش به او می­گفت: اگر آقای کشمیری ببیند تلویزیون می­سوزد. جوان سمج بود و می­گفت: می­خواهم ببینم و تجربه کنم که این راست است که تلویزیون می­سوزد؟ و حرف مادر را گوش نکرد و تلویزیون را روشن کرد.

استاد سؤال کردند این چیست؟ گفتند: تلویزیون، فرمود: تلویزیون چیست؟ گفتند: همه­چیز در آن دیده می­شود (آنهم برنامه­های زمان صدام و بعثی­ها) ایشان ناراحت شدند و سر را به پایین آوردند. بعد تلویزیون سوخت. جوان افتاد روی پای استاد و پای ایشان را می­بوسید و می­گفت: می­خواستم بفهمم اینکه می­گویند اولیاء قدرت دارنددرست است ؟و از آن­روز، از این­رو به آن­رو شدند.

* توضیح آنکه استاد، مادر و خواهر و برادرش در بغداد بودند. ایشان برای صله­رحم به بغداد مسافرت می­کردند.

 

31.شوخ­طبعی استاد

وقتی استاد از حرم نجف آمدند، مادرشان که حدود هفتادوپنج سال داشت را دیدند که صورتش باز است. فرمود: چرا صورتت باز است ؟گفتند: پیرزنم خودش باز می­شود.

فرمود: می­خواهی چشمت معلوم گردد و دیگران نگاهت کنند و بگویند این پیرزن جوان بود چقدر خوشگل بود اگر خواستی، نیمه صورت، یک چشمت معلوم باشد!!

 

32.از متاع بازار خبری نداشت

صبیّه استاد گفت: شب جمعه­ای پدرم از نجف به کربلا آمدند و به من سر زدند. رفت دکان عطاری شکر بخرد، پول را بلد نبود. مقداری پول به عطار داد و یک کیلو شکر خرید. همینطور ایستاده بوده، چون از متاع بازار خبر نداشت، عطار به او گفت: دیگر چه می­خواهید؟ فرمود: بقیه پول را می­خواهم. عطار خجالت کشید به او بگوید پول بقیه­ای ندارد.

آن بقّال ما را می­شناخت به من گفت من از پدرتان خجالت کشیدم، چه آقایی دارید.

 

33.امیرالمؤمنین (ع) خانه شما آمد

صبیه استاد فرمود: شبی پدرم در کربلا به خانه­مان آمد صبح همه زنهای همسایه به من گفتند: دیشب امیرالمؤمنین (ع) خانه شما بود. گفتم: نه پدرم بود. گفتند: چه نوری داشت مدام ذکر می­گفت. گفتم: پدرم همینطور است راه می­رود یاسین و آیت­الکرسی می­خواند.

 

34.اذکار قبل از طلوع آفتاب

صبیه استاد فرمود: این اذکار از پدرم بعد از نماز صبح وقبل از طلوع آفتاب می­باشد. 100 مرتبه استغفار، 100 مرتبه صلوات، 100 مرتبه لااله­الّا هو الحق المبین، 70 بار یا فتّاح، 70 بار یاحیّ یاقیّوم، لااله­الّاانت سبحانک انّی کنت من الظّالمین، 3 مرتبه رب اشرح­لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی. یاحیّ لااله­الّاانت یاحیّ قبل کلّ حیّ یاحیّ بعد کلّ حیّ، 3 مرتبه بسم­الله الرحمان قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع المک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدک الخیر إنک علی کل شیء قدیر (آل­عمران: 26)یاهویامن هویا من لیس الا هوصل علی محمدوآل محمد.یامن یکفی کل شی ولایکفی کل شی-رب لاتذرنی فردا انی عاجزاذلیلا-ربنا انزل علینا مائده من السمالتکون لنا عیدا.

 

35.اذکار شب جمعه

2- و برای شب جمعه استاد می­فرمود: لااله­الّاالله و من کل هم و غم ماشاء الله و لکل نعمه الحمد لله و لکل رخاء شکراً لله خواند و همچنین 10 مرتبه یا دائم الفضل علی البریّه یا باسط الیدین بالعطیّه یا صاحب المواهب السنیّه صل علی محمّد و آله خیر الوری سجیّه واغفر لنا یا ذالعُلی فی هذه العشیّه.

 

36.اذکار شب قبل از خواب

3- قبل از خواب فرمودند: آیه­الکرسی، سوره حمد، سوره توحید، سوره فیل، سوره همزه، سوره زلزله.

یا من یکفی کل شی و لا یکفی کل شی- رب لا تذرنی فردآً إنّی عاجزاً ذلیلاً- ربنا انزل علینا مائده من السماء لتکون لنا عیداً، یا هو یا من هو یا من لیس الّا هو صل علی محمد و آل محمد.

 

37.روز جمعه

فرمودند: روز جمعه برای رزق 200 مرتبه یا غنی یا مغنی. (یا الغنی مغنی)

 

38.شرح احوال آقای کشمیری

همسر آقای کشمیری در تاریخ 29 بهمن فرمودند: در نجف وضع زندگی از نظر اقتصادی ضعیف بود .اول ازدواج بالاخانه خانه پدرش زندگی می­کردیم آن خانه پرجمعیت بود. بعد پدرم از شیراز پول فرستاد و خانه­ای خریدیم.

از دکان و مغازه­ها قرض می­گرفتیم و سر ماه از شهریه آقا قرض را به دکان­دار ادا می­کردیم و شهریه هم کم بود. حاج نصرالله خلخالی که نماینده مراجع بود می­گفت اگر احتیاجی برای چیزی ­شدبه ما بگویید. آقا به کسی رو نمی­زد.

 

39.عاشق نجف

وقتی استاد از نجف به ایران آمدند ملاقاتی با امام خمینی داشتند در این ملاقات مطالبی گفته شد از جمله امام خمینی فرمود: شما مسجد، درس و مدرسه هرچه می­خواهید دستور می­دهم برایتان مهیا کنند استاد در جواب گفتند: من می­­خواهم بروم نجف کاری به این مسائل ندارم.

 

40.حاج آقا مصطفی

حاج آقا مصطفی جهت تعلق خاطری که به مسائل معنوی و عرفانی داشت با افرادی که داعیه این امور داشتند نشست و برخاست می­کرد. یکی از این افراد شخصی به نام مجلسی که مقیم کاظمین بود و ظاهری صوفیانه داشت بود که حاج آقا مصطفی نزد وی می­رفت و سه شبانه­روز پیشش بود.

یکی دیگر از این افراد آقای کشمیری بود که فردی ظاهرالصلاح به اصطلاح اهل سیر و سلوک و عرفان و معنویات به شمار می­آمد اگر چه حاج آقا مصطفی از این افراد خوشش می­آمد و به دیدارشان می­رفت منتهی به جهت شخصیت کتوم و تودار ایشان من نتوانستم پی ببرم که به قصد آموختن و یادگیری نزدشان می­رفت یا مقاصد دیگری داشت.(صفحه 146- 147 مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

41.بی توجهی استاد به دنیا

در بی توجهی استاد به دنیا همسر محترمه ایشان فرمودند:

الف) وقتی خرید یک خط تلفن برای منزل احتیاج بود به آقا می گفتم،ایشان موافقت نمی کرد.گفتم:از خارج شهر زنگ می زنند،باید بروم خانه همسایه؛ ایشان قبول نکردند.من یواشکی تلفن خریدم،بعدها ایشان متوجه شدند.

ب) وقتی به آقا گفتم:زمستان سرما است باچراغ علاءالدین نفتی، گرم نمی شویم،می خواهیم گاز کشی کنیم تا راحت باشیم؛فرمود: نه!! ولی من گاز کشی کردم،بعد از یک سال ایشان متوجه گاز کشی منزل شدند.

42.کوچه

استاد در نجف توی کوچه می رفتند.بچه ای مشغول بازی بود وچیزی به طرف ایشان پرت کردوبه ایشان اصابت کرد.مادر بچه آن جا بود.استاد فرمود:من ناراحت شدم وبه مادرش گفتم:مواظب بچه ات باش مادرش خندیدوگفت :همین که هست.

به خانه برگشتم.لحظاتی بعد سرو صدای گریه شنیدم.پرسیدم چیست؟گفتند یک کامیون روی بچه رفته و او را کشته است.

یکی از نزدیکانم به من گفت:مردم کرامت دارند مریض شفا می دهند. تو ناراحت می شوی که این اتفاق بیفتد؟

علت را از استاد جویا شدند فرمود:من از بچگی اینطور بودم که کسی مرا اذیت می کرد نتیجه اش را می دید.

43.مجنون

استاد فرمودند:یک دعوای خانوادگی در نجف شده بود.مرا برای وساطت آنجا بردند.

چون به خانه رفتم و نشستم غذا و وسایل پذیرایی آوردند.من به آنها گفتم:نمی خورم. صاحب خانه گفت:چرا؟ گفتم :من برای این قضیه آمدم که شما با فلانی آشتی کنید و رفع کدورت بشود.اگر این مساله انجام شود غذا می خورم.آنها گفتند:آشتی وصلح می کنیم و قول دادند.غذا خوردم واز خانه بیرون آمدم. بعد متوجه شدم آن شخص زیر قولش زده است.زمانی در حرم برای استخاره نزدم آمد. به او گفتم:برای چه زیر قولت زدی؟آن شخص جواب ناصوابی به من داد.دیدم حرف زدن فایده ای ندارد .به او گفتم:بیشتر از چه چیزی می ترسی؟گفت :از جنون.گفتم:همان شود.یک دفعه عقل از سرش پرید ودیوانه شد.

ازاستاد پرسیده شد این قضیه از چه کاربردی بود که فرمودید شد؟فرمود:حالی بر من آمد و این کار به فعل حق انجام گرفت.

44.گریه تاسف

استاد فرمودند:در نجف عالمی بسیار بزرگ بود که با ما نسبت نزدیک داشت.اودارای پسرانی بود که یکی ازآنها با پدرش مخالف بودوگاهی در جمع حرفهای ناصوابی به پدرش می گفت.وقتی این پسر می خواست فوت کند خیلی گریه می کرد.به او گفتند برای چه چیزی گریه می کنی؟می گفت:انما یخشی الله من عباده العلما:از بندگان خدا تنها دانایان از خداوند هراس دارند(فاطر:28)

کنایه از این که من عالم نشدم و چه اشتباهاتی نسبت به پدر روحانی خود کردم.وبه کار خودش تاسف می خورد ولی افسوس که آنوقت تاسف فایده ای نداشت.

45.نا صواب

اینکه از بعضی در یکی از همایش های شیراز(سالن سینا و صدرا،اردیبهشت 91) نقل شده است که آیت الله بهجت روزی صبحانه منزل آیت الله کشمیری رفتند و به همسر ایشان فرمودند:حضرت معصومه از شما گله دارد که 3 ماه به حرم نرفتید و بعد از اینکه از منزل استاد رفتند؛آیت الله کشمیری فرمودند:منظور ایشان من هم بودم.در طی تماس تلفنی با همسر استاد،ایشان این مطلب را نا درست اعلام داشتند.

46.آقا ناراحت شد

روزی حضرت استاد نشسته بودندو یک مرتبه فرمودند:فلانی (اسم شخص را بردند)خدا بگویم چه کارت کند.

*توضیح آنکه :این شخص از محبین استاد بوده وبه منزل ایشان رفت و آمد می نمودوسمتی هم داشت.گاه گاهی برخی اهل منصب که دارای نفوس سنگین بودند و خواسته های مجازی داشتند را به عنوان زیارت خدمت استاد آورده وبرای ایشان مزاحمت ایجاد می نمود.

47.دستور تشرف

استاد در نجف به سیدی از اهل علم برای تشرف خدمت امام زمان (عج)این دستور را فرمودند:زیارت آل یاسین نسخه شیخ محمد بن جعفر مشهدی متوفی 595در کتاب مزار کبیر که قبل از خواندن 12رکعت نماز(6نماز 2رکعتی)وبعد صلوات دارد را یک اربعین بخواند.

ابتدای زیارت آل یاسین این است:"سلام علی آل یاسین ذلک هو الفضل المبین"وآخرش نیزاین است: "معک معک معک سمعی و رضایی"

*توضیح آنکه:این زیارت با 12 رکعت نماز و صلوات را استاد صداقت با ترجمه در سال 1388توسط انتشارات مرزبان چاپ کرده اند.

48.لطیف گفته

جوان عربی در لباس روحانیت نزد استاد آمدند و از جمله حرفهای ایشان این بود که خدمت آیت اله بهجت رفته از من پرسیدند:درس چه می خوانی؟

عرض کردم مقدمات(یعنی کتاب جامع المقدمات)

فرمودند:بر توباد بر موخرات.

استاد چون این جواب را شنیدندفرمودند:لطیف گفته است.

 

 49.جوان باید کارکند

 شخصی در تهران به حضرت استاد خانه­ای تقدیم می­دارد و دوست دارد که ایشان قبول کنند.

پسر کوچک ایشان که وقت ازدواجش رسیده بود و خانه­ای نداشتند، به پدرشان می­گویند:« شما بگیرید! من می­روم درون این خانه زندگی می­کنم.» استاد به فرزندشان می­فرمایند:« تو جوانی، برو کار کن؛ من این خانه را قبول نمی­کنم، تا صاحبخانه بتواند آن را بفروشد و به چند نفر مستحق بدهد.» (1)

 50-انگشتر برده شده

 روزی موقع اذان، استاد (در نجف) برای وضو گرفتن می­روند و انگشترشان را درون اطاق می­گذارند.

وقتی برمی­گردند، مشاهده می­کنند که انگشترشان مفقود شده است.

مهمانی درون اطاق بود و خجالت می­کشد که نکند استاد به ایشان ظنین شده باشد.

استاد می­فرمایند:« نگران نباش! از اهل آنها، (موکّلین اذکار یا مؤمنان از جن) آن را بردند و بعد          برمی­گردانند.(2)

  

51- درسهای آیت الله کشمیری به فرزندان(نجف قبل از سال 1359شمسی)؛با نقل قول ازصبیّه استاد:                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

           1 -    طمع نداشته باشیدکه چرا فلانی خانه دارد من ندارم؟

        2-    زندگی ما ساده بود، روی زیلو می­نشستیم، خوراکمان هم ساده بود.

        3-    ایشان لباس ساده می­پوشیدند و هیچ وقت چند عبا نداشتند.

        4-    می­فرمود:« یعنی چه که آدم چند کفش بخرد و داشته باشد؟»

        5-    مهریه تان باید کم باشد، تا داماد توان پرداخت داشته باشد.

        6-    خواستگار برای دخترها می­آمد، می­پرسید آیا نماز می­خواند؟

        7-    با فامیل خوب بودند.

        8-    می­فرمود:« چه انسان دارد یا ندارد،زندگی را باید تحمّل کرد.»

        9- وقتی، کسی در خانه بود و صدایم کمی بلند شد، فرمودند: «فلانی بیا» رفتم، فرمود:« چرا صدایت بلنداست؟ نامحرم در خانه است.»

    10-در خانه مبل و تلفن نداشتیم و ایشان این چیزها را قبول نمی­کردند.

    11-می­فرمود:« اول همسایه؛ اگر همسایه ات گرسنه است، اول به او بده بعد خودت بخور.»

    12- هیچ وقت دو نوع خوراک درست نکنید، (قناعت را سیره کنید) اگر مهمان دارید به خاطر مهمان دو نوع غذا خوب است.

    13- روزی درب یخچال را باز کردند ، دیدند وسیله خوراکی برای سالم ماندن درون آن است؛ به مادرم گفتند: «می­ترسی گرسنه بمانی که یخچال پُر است؟ پس مردم گرسنه بمانند؟»

*توضیح آن که استاد عیال وار بودند و همسر محترمه ایشان، در زندگی مدیریت کامل داشتند.

    14- می­فرمود: اگر انسان به عیادت مریضی برود، برای هر قدمی که برمی­دارد 80 گناه از او پاک      می­کنند و 80 خوبی برای او می­نویسند.

    15- در نجف اشرف خانه مان زیر زمین داشت، پدرم برای دعا و نماز و ذکر به آن جا می­رفت و مشغول می­شد.

   16- ما از دیدن پدرمان سیر نشدیم.

   17- زمانی، میل خرما پیدا کرده بودند، شخصی درب منزل آمد و خرمایی داد و رفت و معلوم نشد چه کسی بود.

   18- وقتی بعد از خواندن نماز از مسجد بازار بزرگ برمی­گشتند، مخصوصاً در تابستان که هوا گرم تر بود و بسیار عرق می­ریختند. اگر کسی می­خواست او را سوار ماشین کند، قبول نمی­کرد و پیاده به منزل    می­آمدند.

   19- پدرم اهل دنیا نبود و نوعاً به حرم امیرالمؤمنین (ع) می­رفت و در کنج صحن می­نشست.

   20- مردم برای سؤال و استخاره نزد ایشان می­رفتند و قبول نمی­کردکسی دستش را ببوسد، اما به زور دستش را می­بوسیدند.

   21- گاهی در رکوع 33 مرتبه سبحان الله و در سجده 30 مرتبه سبحان الله می­گفتند.

   22- صبح ها با اذان (خود) ما را بیدار می­کردند.

   23- نمازش را طول می­داد و می­فرمود:« در نماز جلوی خدا ایستاده اید و این نماز خواندن (بی­مبالات و حضور) کمر را می­شکند.

   24- از صبح تا شب چقدر حرف می­زنید، نمی­خواهید حق خدا را ادا کنید؟

   25- ده دقیقه نماز می­خوانید، درست بخوانید.

   26- به خدا با قلب سلیم سلام دهید، فکرتان را جای دیگر نگذارید.

 

 

 

52.بعلیٍ علیه السلام

یکی از اساتید ذکراستاد ،حاج مستور آقای شیرازی بود که به ایشان درباره نحوه گفتن ذکر علی علیه السلام  فرمود:بعلیٍ بعلیٍ گفته شود ،ذاکر گرم تر می شود(یعنی "باء"علامت قسم و معیت است که جذبه می آورد.)

شبهای قدر ،وقتی خداوند را به 14 معصوم قسم می دهیم همه را به وسیله حرف "باء"تکرار می کنیم.بعلیٍ ،بفاطمة ،بالحسن....

 

 

 

53. هفده روز سفر

زمانی یک نفر از اهل دانش از سادات که مدتی به حضور استاد مشرّف می­شد؛ با گروهی از شهر خودش پیاده حدود 17 روز به مشهد مقدس سفر کردند.

وقتی این مطلب را به استاد عرض کردند، فرمودند: این چه کاری است!! تلمیذی گفت: در ذهنم خطور کرد که حتماً علتی دارد که استاد رأی مثبت ندادند.

بعد که آن اهل دانش را ملاقات کردم و شرح سفر هفده روزه را برایم تعریف کرد، متوجه شدم کلام استاد دقیق بوده است که سفر او و همراهانشان گرچه زیارتی بوده است امّا مسائل جانبی و جزئی بسیار داشته که از کیفیت کمی برخوردار بودند.

 

 

 

 54.   افسوس

یکی از علمای مازندران که چند سالی است از قم به شهرستان خود اقامت دائمی کرده است، گفته بود که من در قم بودم آقا سید عبدالکریم کشمیری را ندیدم، و از این عدم ملاقات بسیار افسوس می­خورد.

 

 

 

 55. حساسیّت

عربی منزل استاد آمد و ایشان همسرشان را به نام زینب صدا کردند. عرب گفت: نه، بگو مادر محمود، مادر علی؛ استاد دوباره همسرشان را به نام صدا زدند چون بعضی عرب­ها بخاطر تعصّب قومی حساسیّت دارند و زن­هایشان را به کنیه و لقب صدا می­زنند.

استاد خواستند با تکرار، این نوع تعصّب و حساسیّت او از بین برود.

 

 

 

 56. استخاره به دستخط استاد

سوره حمد 10 مرتبه یا 3 مرتبه خوانده و سپس 10 مرتبه سوره قدر خوانده شود سپس سه بار این دعا گفته شود: اللّهمّ إنّی أستخیرک لعلمک بعاقبه الأمور و استشیرک لحُسن ظنّی بک فی المامول و المحذور و اللّهمّ ان کان هذا الامر الفلانی ممّا قد نیطت بالبرکه اعجازه و بوادیه و حُفّت بالکرامه أیامه و لیالیه فخر لی فیه اللّهمّ فیه خیره تردّ شموسه ذولولاً و تقعض ایامه سروراً اللّهمّ فإمّا امر فأتمر و إمّا نهی فانتهی اللّهمّ إنّی استخیرک برحمتک خیره فی عافیه. پس نیت استخاره را در نظر می­گیری آنگاه یک قبضه تسبیح را می­گیری و دوتا دوتا می­شمری اگر یکی آمد پس نیک است و اگر دوتا آمد بد است.

این استخاره را علامه مجلسی در بحارالانوار 88/248 از منهاج الصّلاح علامه حلّی نقل کرده است.

 

 

 

 57.   علت عدم پذیرش

اوایلی که استاد از نجف به قم تشریف آوردند (سال 1359 به بعد) یکی از آقازاده­های قم که پدرش در نجف با استاد آشنا بودند و پدر زن او هم از قبل توصیف استاد را از آقا سید مهدی فرزند عارف بالله سید علی آقا قاضی شنیده بود،به حضوراستاد مشرّف  شدند و تقاضای شاگردی در سیر و سلوک کردند امّا استاد ایشان را نمی­پذیرفت و او چند بار آمد و گریه کرد.

 چون تقاضا بر تقاضا می­رسد           موج آن دریا به اینجا می­رسد

سپس استاد پذیرفتند.

و چند سالی توفیق نصیب او شد و به اوراد و ریاضت مشغول شد و لکن پس از آنکه برای درس و کار مشغول کارهای دانشگاهی و پزشکی شدند ، سیر و سلوک را رها کردند. رمز در عدم پذیرش اولیه همین بود که استاد آخر کار او را می­دید و لکن به سیره جدشان عمل کردند.

 

58.با توسل رسید

آقای منصوری کرمانی گفتند: سالها دنبال مرشد می گشتم و خدمت بعضی بزرگان رسیدم.مدت زیادی طول کشید تا بالاخره توفیق شرفیابی خدمت عارف بالله استاد سید   عبد الکریم کشمیری نصیبم شد.

سال 1377شمسی در سفری که در تهران عازم کرمان بودم ،قم پیاده شدم ،خداخدا می کردم پس از زیارت حضرت معصومه ع خدمت آقای کشمیری برسم.

از درب خیابان مرعشی وارد حرم شدم ،سلام دادم و پس از زیارت  با حالتی بغض آلود و   بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد.

به لحاظ عدم توفیق زیارت استاد و مشکلات شخصی زندگی ام با حالت قهر از حرم خارج شدم ،که چرا توسلات ودرخواستهایم بی پاسخ می ماند.

درحین خارج شدن با طلبه خراسانی روبرو شدم و از او نشانه منزل استاد را خواستم.ایشان اول امتناع کرد ولی درآخر، آن طرف پل آهنچی (کوچه آبشار)را نشانی دادند.

آن زمان هنوز سوهان فروشیها تخریب نشده بود . گفتم:پل آهنچی کجاست؟آقایی از داخل سوهان فروشی گفت:دنبال منزل آقای کشمیری می گردی؟گفتم:آری. گفت:بیا داخل مغازه.سپس سوهان تعارفم کرد وبرای ناهار دعوتم نمود.بعد از آن ،صفاییه کوچه آبشار را آدرس داد و گفت:ایشان در حال سکوت می باشندو فقط مدتی قبل با پسر مرحوم سیبویه گفتگو کردند.بعید می دانم که جواب بدهند.

عازم منزل استاد شدم و با آدرسی که داشتم درب خانه ایشان را زدم .طلبه ای آمد و گفت:آقا حال مساعدی ندارند ،تشریف ببرید.

چند لحظه بعد برگشت و گفت:آقا اذن دادند .وارد منزل شدم ،تابستان بود.تخت چوبی سیار ساده ای که رویش فرش و تشکی انداخته بودند در آنجا بود ،و ایشان با همان لباس استراحت درنهایت سادگی روی آن دراز کشیده بودند و معلوم بود که از بیماری تنگی نفس (آسم)برخوردار بودند.

با گرمی ولطف مرا پذیرفتند و مسایل مختلفی پیرامون عرفان ریشه ای و مسایل شخصی ام مطرح کردم وجواب دادند.شاید این پرسش وپاسخ 15دقیقه طول کشید.درباره شخصیت ابن عربی نیز از ایشان سوال کردم.

برخوردشان بسیار متعادل بود، نه مانند افرادی که او را تکفیر می کردند و نه مثل کسانی که برای او در طول تاریخ همتایی نمی دانند نظر خود را فرمودند.

 59. انگشتر

استاد انگشتری داشتند که قدمت آن به قبل از اسلام برمی­گشت و دارای قیمت بالایی بود که به رسم هدیه به ایشان داده بودند.

البته سارقی از اهل عراق تمام انگشتر و تسبیح و هدایا و اشیاء موروثی ایشان را به سرقت بردند.

انگشتری را عارف بالله سید هاشم حداد به استاد داده بودند که از حدید سماقی بود که گفته­اند رنگ اصلی حدید، سماقی بود.

 

60. تن مرکوب است

از آنجایی که تن مرکوب است و نباید در سیر و سلوک زیاد به آن فشار آورد حضرت استاد وقتی به قبرستان وادی­السلام نجف برای کارهای سلوکی می­رفتند و ساعاتی آنجا بودند، خسته می­شدند.

لذا برای آنکه مرکوب سرحال شود، بیرون قبرستان می­آمدند، که آنجا چایخانه­ای (قهوه­خانه­ای) بود، چای می­نوشیدند و سپس به وادی­السلام می­رفتند و بقیه اوراد و اذکار را انجام می­دادند.

 

61.آثار غلبه جذبه

روزی استاد برای صله­رحم مادر و برادر بزرگ خویش از نجف به بغداد رفتند، خسته شدند و خواستند چای بیاشامند، پس به درون چایخانه­ای رفتند.

از غلبه فکر (از قبض یا بسط) به اشتباه آنجا رفته بودند. صاحب آن مغازه دیدند سیدی با هیبت وارد شده و با تعجب گفت: آقا! شما اینجا؟! اینجا بیت شیاطین است، کنایه از اینکه غروبها و شبها در این کافه رستوران بعضی افراد که اهل صلاح باطنی نیستند می­آیند. سپس در اندرون چای دم کرد، و برای ایشان می­آورند و می­نوشیدند.

 

62.اسلام زیر پوست

یکی از کلمات قصار استاد این بود که اسلام زیر پوست است. این مطلب را استاد وقتی فرمودند که بعضی زنان خوش حجاب نیستند. کنایه از این­که همه بر فطرت توحیدی آفریده شدند، و اهل ایمان و ولایت هستند، گرچه در بعضی واجبات و محرّمات سهواً یا غفلتاً یا عامداً دچار خطائی می­شوند اما ضربه­ای بر اصل دین­داری آنها زده نمی­شود.

 

64.واهمه نداشتند

یکی از منسوبین نزدیک استاد گفتند: یک روز با آقا به زیارت شاه عبدالعظیم در ری رفته بودیم. در راه مردم حرف­هایی می­زدند. البته ایشان توجه نداشتند و بیشتر در خودشان بودند.

ایشان با آن همه عظمت بدون همراه و هیچ تشریفاتی وارد حرم می­شدند. یکی می­گفت: ببین چه شکمی دارد، حق اسلام را خورده.

اگر ایشان متوجه می­شدند حتماً جواب می­دادند چون از کسی واهمه نداشتند، حتی اگر کسی توهین می­کرد به نوعی محکم و عالمانه جواب می­دادند.

 

63.احتمال به صواب

از اقوام همسر استاد، سالهای حدود 1360، از شیراز به قم آمدند و از ایشان تقاضا کردند به شهر شیراز بیاید. ایشان فرمودند: استخاره می­کنم؛ پس استخاره کردند و خوب آمد و همراه مهمانان با سواری به طرف شیراز حرکت کردند.

نزدیکی مرودشت راننده کنار جاده ایستاد تا کمی استراحت کنند. شب شده بود و شیشه ماشین را پائین آورده بودند که استاد یکدفعه فرمودند: شیشه را بالا ببرید، اینجا احتمال حیوان وجود دارد؛ احتیاط کنید بهتر است و راننده شیشه را بالا برد.

ناقل احتمال داده بود که شاید استاد می­ترسید؛ با اینکه آن سالها ایشان حاضر و صاحب قدرت بودند و حالت کشف و شهود ایشان غالب بوده است.

 

64.مشکلی پیش نمی­آید

در آن سفر (شیراز) استاد روز در منزل اقوام نزدیک همسر خویش واقع در دینکان بودند. صاحب­خانه ناراحت بود از این­که اموالش را مصادره کنند. استاد فرمود: مشکلی برایتان نیست و کسی نمی­تواند اموال شما را بگیرد. همانطوری که فرمودند مشکل حل شد.

بعد فرمودند: این مشکلات که برای شما پیش می­آید تحمل کنید چون اجر دارد.

 

65.زلزله

یک شب در قم زلزله آمد. استاد روی تخت چوبی در حیاط منزل دراز کشیده بودند. تخت تکان می­خورد، ایشان فرمود: چرا تخت تکان می­خورد؟

اهل منزل گفتند: ماشین بزرگی که رد می­شد سبب لرزش تخت شده است. ایشان اصلاً متوجه زلزله نشدند.

 

66.عقد تازه مسلمان

یکی از منسوبین نزدیک استاد که در هندوستان مشغول تحصیلات دانشگاهی بودند با دختری آشنا می­شوند و کار به وصلت می­رسد. دختر را اول مسلمان می­کند و برای عقد به سمع استاد می­رسانند، ایشان فرمودند: خودم صیغه را می­خوانم.

  67. مقام بالای استاد

زنی از منسوبین نزدیک استاد، پدرش در هند وفات می­کند و به رسم متعارف آنجا جسد را می­سوزانند بعد خاکستر را به عنوان یادگاری و یادبود به اقوام درجه اوّل می­دهند و برای او هم می­فرستند. آن زن بعد از وفات پدرش به ذهنش می­آید که آیا پدرش بالاتر بود یا استاد؟

شب در خواب می­بیند که پدرش و آقای کشمیری به طرف آسمان می­روند و تا یک مسیری هردو با هم بودند، ولی از آن به بعد متوجه می­شود که پدرش باز می­ماند و آقای کشمیری همینطور بالا می­رود.

 68. توجه به مکان منوّر

سال 1360 استاد به شیراز رفتند و منزل برادر خانم خودشان مهمان شدند مدتی که آنجا بودند یک منبر سنگی در خانه بود که در بدو ورود فرمودند: من همین­جا می­نشینم. از اهل خانه گفتند آن چند روز که آقا منزل­شان بودند، منزل رونق خاصی پیدا کرده بود.

 69.به طرف کربلا

استاد نیمه شعبان به کربلا می­رفتند، چون نیمه شعبان، بودن در کربلا خصوصیت تام دارد. اربعین هم می­رفتند ولی یک­بار پاهایشان ورم کرده بود و نیمه کاره برگشتند.

شب­های جمعه به کربلا می­رفتند. اوایل، شب جمعه را می­ماندند امّا بعدها نیمه شب برمی­گشتند. آنهایی که ایشان را به کربلا می­بردند، می­گفتند: ما شما را برمی­گردانیم

71- دم و بازدم

بعضی اوراد و اذکار را اهل معنی به نحو دَم (کشیدن نَفَس به بالا) و بازدم (کشیدن نفس به پایین) می­فرمودند.

حضرت استاد ذکر «هوالحی» و «الله هو» را برای اهل طریقت تجویز می­نمودند.

درباره الله، هو می­فرمودند: نباید این دو به هم وصل و کشیده شود بلکه الله را به دم و هو به بازدم کشیده گردد.

البته از نظر زمانی      شد این کار به دستور استاد است و این ذکر برای تقویت قلب و توحید ناب مؤثّر است.

72- هشت مطلب

آقای شیخ علی تاکی شهرضائی که الان در قید حیات هستند و از اصدقاء حضرت استاد در نجف اشرف بودند به تازگی نقل کردند:

1- گاهی من به صحن امیرالمؤمنین (ع) می­رفتم و کنار ایشان می­نشستم. یک شب به سهیّلیه رفته بودم و ساعت 3 از شب آمدم و رفتم درون صحن که دیدم ایشان جلوی قبر شیخ عباس قمی نشسته­اند. توی قلبم گفتم: اگر بخواهم بروم پهلویش بنشینم وقت ندارم، دودلی به من دست داد.

بعد گفتم: اگر نزدش نروم و مرا ببیند، چه کار کنم؟ همین که این نیّت کردم، دیدم هیچ­کس آنجا نیست.

2- یک وقت با همسرم از مکه به نجف برگشتیم و با او حرفم شد و گفتم: من نمی­توانم به تو سهم امام بدهم که سوغات بخری و به دیگران بدهی.

بعد رفتم صحن امیرالمؤمنین (ع) پهلوی ایشان نشستم؛ که قضیه حرف میان من و همسرم را فهمیده بودند و فرمودند: با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا.

3- یک روز توی صحن امیرالمؤمنین (ع) آمدم و ایشان مرا دیده بود و من ایشان را ندیده بودم. نمی­دانم چه کار کردند که من ایشان را ندیده بودم، بعداً این نکته را به من فرمودند.

 

 4-ایشان می فرمود من شبهای جمعه 2 ساعت می خوابم وشبهای دیگر4 ساعت.

5-حدود 3 ساعت ازمغرب گذشته بود آمده بودم درون صحن امیرالمومنین(ع)، دیدم آقای کشمیری مقابل قبر شیخ عباس قمی نشسته بود عادتم این بود هر وقت می دیدم ایشان جایی نشسته، کنارش می نشستم، با خودم گفتم دیر وقت است و خانواده ام درون منزل تنها می ترسد ،اگر هم نزد ایشان نروم بد است یک مرتبه دیدم ایشان آنجا نیست.

6-ایشان روزی حالش منقلب شد و به خاطر سختی و ریاضتی که به خودش می داد بی حال شده بود یکی از رفقا یه کاسه آب گوشت مرغ آورد و ایشان میل کردند وسر حال شدند.

7-سیدی بود در نجف که کفایة الاصول را با او مباحثه میکردم یک روز با هم آمدیم خدمت آقای کشمیری، وقتی آن سید رفت به من فرمود با ایشان رفت وآمد نکن بعدها فهمیدم درباره ایشان درست فرموده اند.

8-بسیار توصیه می کردند که وقت کم است یعنی عمر کوتاه است هرچه میتوانیم عبادت کنیم، با هم به وادی السلام می رفتیم جای بلندی بود که بیشتر آنجا می نشستیم، خیلی بزرگوار و شریف بود،زیاد او را دوست داشتم او رفیق من بود و به خانه ام در نجف می آمد و در قم هم من به خانه اش می رفتم ، به من موعظه می کرد برایم درس می فرمود.

 

73-دیدار آیت الله کوهستانی با آیت اللّه کشمیری

حضرت استاد قبل از وفات آیت اللّه کوهستانی (متوفی1351) از نجف به ایران آمد و سپس به مشهد رفتند،به مازنران که رسیدند به روستای کوهستان(از توابع بهشهر) به دیدار آیت الله کوهستانی رفتند ، یکی از منصوبین درجه اول آقای کوهستانی که اهل علم بود تقاضای ذکرنمود، استاد اول ذکر یونسیه را به عدد 1001 در شبها به آن اهل علم دادند سپس فرمودند در درس و تدریس زیاد است، 400 مرتبه ذکر یونسیه را در شبها بگو.

 74-وادی السلام

مرحوم شیخ محمد غروی می گفتند:من با آقای کشمیری برخی شیها به قبرستان وادی السلام می رفتیم.آنجا آرامگاهی بود و متولی داشت.ما روی جایگاه بلند آن مکان می نشستیم و متولی برای ما قهوه می آورد.

75-قدرت معنوی استاد

مرحوم آیت اله سید محمد رضا طباطبایی از اقوام نزدیک استاد فرمودند:من وآیت اله کشمیری بر مرحوم جعفر آقای مجتهدی وارد شدیم.مرحوم آقای مجتهدی قسم خوردند ،قدرتی که آقای کشمیری دارد کسی ندارد.

76-دیدن نامحرم

((یاخیر حبیب و محمودصل علی محمد وآل محمد))بعد از دیدن نامحرم،این ذکر بی عدد خوانده شود،تاتمثال محبوب حق جای نقش نامحرم را بگیرد.

 

  77-سکوت

بنا بر آنچه حضرت استاد به پسر عموی خود خبر دادند:این بود که حضرت معصومه (ص)به ایشان فرمودند:سکوت اختیار کنید و مراودت را کم کنید.

حضرت استاد حدود 14 سال در سکوت بودند تا فروردین 1378شمسی که در جوار حضرت معصومه رحلت و مدفون شدند.

78-شفای سرطانی

حضرت استاد در سفری که به کاشان داشتند در آنجا دختر 8 ساله ای بود که سرطان داشت.دعایی خواندند وآن دختر شفا پیدا کرد و الان آن دختر ازدواج کرده است.

79-سید علی شاه

از نوادر روزگار عارف کیمیا گر و دارنده تجرد اختیاری در هند سید علی شاه بود.حضرت استاد به وسیله کسانی که از هند به نجف می آمدند با ایشان مکاتباتی داشتند و از او اجازه در ختوم و اذکار گرفته بودند اما شخص ایشان را رویت نکرده بودند.

80-درخواست و اخبار

کسی در قم به استاد مراجعه می کند و از ضعف قوای جنسی خودش شکایت می کند واصرار بر ازدواج می نماید.

استاد وی را از ازدواج کردن منع می نماید ولی او اصرار می کند.استاد می فرمایند:اگر ازدواج کنی کار به طلاق می کشد وبرای ازدواج به مرقد امام زاده سکینه خاتون(خواهر ناتنی حضرت معصومه در حوالی قم)برو.او می رود و متوسل می شود و ازدواجش درست می گردد.ولی بعد از دو هفته کار به طلاق می کشد.

81-نماز استغاثه

یکی از بستگان استاد که از سادات بودند شکایت همسرش که او هم از سادات بود را نزد استاد می کند .زوج و زوجه هردو با ایشان فامیل بودندو ایشان به فامیل اهمیت می دادند.

به زوح می گویند :با زنت درگیر نشو .با او مدارا کن تا چوب نخوری که اواستغاثه ای به حضرت ولی عصر علیه السلام دارد.این استغاثه را استاد قبلا به زوچه داده بود و او مشغول به آن بود.

متن استغاثه به جضرت در کتاب مفاتیج الجنان ص 123 از کلم طیب سید علی خان نقل کرده : هر کس هر جا که باشد دو رکعت نماز به حمد و هر سوره ای که باشدزیر آسمان رو به قبله ایستاده بخواند بعد بگوید:سلام الله الکامل التام الشامل .....حاجت خود را بخواهد ....اکشف کربتی.

82-ذکر صلوات

استاد منزل بنده تشریف آوردند .همسایه دیوار به دیوار ما طلبه ای بود که نسبت خویشاوندی با واسطه ای با ما داشت. نزد استاد صجبت از این شیخ شد که گاهی خدمت استاد هم مشرف می شد.سئوال شد که ایشان ذکر هم می گوید؟

عرض کردم :ذکر صلوات.فرمودند:احسن بارک الله (براوو)(به نقل از حضرت استاد جناب آقای صداقت)

83-معزول شد

درب خانه امامزادگان و بزرگان از سادات فقط برا ی دوستان و اقوام باز نیست بلکه برای افرادی که مشکل و عرض حاجت دارند هم مفتوح است.

شخصی که سمتی در کار دولتی داشت روزی منزل استاد آمد و گفت:شما هر کسی را به منزلت راه نده که بعضی از آنها مورد تایید صاحب منصبان نیستند.استاد ناراحت شدند و حرف او را طرد کردند و فرمودند : به شما ربطی ندارد.

سه روز بعد این شخص را از کارش عزل کردند.

84-ظرافت نه کرامت

در مجلس دعوتی که چند نفر آشنا از اهل دانش بودند ماهی ومرغ در غذای آن سفره بود.استاد معمولا ماهی را بیشتر دوست می داشتند.

برایشان ماهی را از تیغ پاک کردندو مشغول به خوردن شدند.انگار بعضی از مدعوین سر سفره خطوری نسبت به ایشان داشتند که ناگاه تیغهای جمع شده را به دست گرفتند و خواستند ببلعند که افراد گفتند:آقا تیغها را می خورید،ایشان بدون تامل تیغها را بلعیدند و همگان تعجب کردند.

در واقع این عمل در طول عمرشان  یک بار برای دفع خطور به مقام اولیا از ایشان سر زدو این ظرافت بود نه کرامت.

اگر اغذیه پیامبرص رازهر آلود کردند و هیچ تاثیری در وچود مبارکش نگذاشت،دلیل بر قدرت مطلقه رسول خدا بود و اگر از فرزندان حضرتش کسی به مقامات معنوی برسد قدرت مقیده دارد و این کارها ظرافت است نه کرامت.

85-حاج صاحب عضداله دوست استاد در نجف اشرف چنین نقل کرد:

1-در مسجد جمال بعد از نماز کسی آمد و گفت:استخاره ای می خواهم .آقای کشمیری قرآن راباز کردو چندبار او را نگاه کردو فرمود:شما می خواهی عروسی(مجدد) کنی،خانمت هم آدم خوب و مومنه ای است.پس آن را رها کن.آن شخص بلند شد و دست آقا را بوسید و گفت:درست فرمودید و از همین حالا توبه می کنم.

2-آقای کشمیری گاهی منزل ما که حدود 15منزل از منزل خودشان فاصله داشت    می خوابید.پسرهایم می آمدند و کنار آقا می نشستند.درمورد یکی از پسرهایم فرمود:این دنیایش مقداری سخت و رزقش بسته است. سبحان الله!تا حالا هم همین طوره و درموردپسر بزرگم فرمود:سرمایه دار می شود. سبحان الله!و حالا هم خیلی سرمایه دار است.

3-یک شب با آقا مسجد کوفه رفتیم و شب را آنجا سپری کردیم.فرمود:امشب غسل دارد.گفتم :آقا هوا سرد است،نه حمامی هست و نه آبی.فرمود:کنار قصر دارالاماره برویم،آب گرم است.گفتم:نه آقا آب سرد است.آب آنجا برای زراعت بود.ظرفی برداشته و از آن آب برای غسل کردن استفاده نمودیم .به حقیقت آبش مثل آب حمام گرم بود.

4-حرفهایش همه با خدا بود.یک روز می خواستم تشییع جنازه بروم.فرمود:این شخص سید بوده و خیلی اعتبار دارد.وقتی برگشتم ،فرمود:رفتی؟گفتم:آری.                        پدر آن مرحوم بالای قبر روضه خواند.شب در خواب دیدم از مغازه آمدم پایین ،سه نفر آمدند:نفر جلو عمامه سبز داشت و بعدی عمامه سیاه و چاق بود و عقبشان فدایی بود.دستم را گرفت و گفت:اینها را می شناسی؟گفتم:آری.این پیامبر وپشت سرش امیر المومنین است.گفت:درست است.آمدند دیدن شما و بعد خداحافظی کرده و رفتند.صبح به آقا گفتم و فرمود:همین طور است.تشییع جنازه آن سید رفتی پیامبرو امیرالمومنین به دیدنت آمدند.

5-گاهی آقای کشمیری نماز شب را طولانی می کرد،مخصوصا در الحمد لله رب العالمین و در سجده. گفتم:آقا چرا گاهی اوقات نماز را طول می دهید؟فرمود:چیزهای قلبی است و نمی توانم درباره آن صحبت کنم.

6-آقا در زیارت حضرت امیرعلیه السلام وارد حرم می شدند و قسمت بالای سر ایستاده و جلو تر نمی رفتندو تنها زیارت نامه می خواندند.خیلی کم کتاب دعا به دست           می گرفتند و همه چیز را از حفظ می خواندند.درکربلا هم معمولا تنها به حرم مشرف می شدند.

7-فرمود:یک دهاتی بود که دو تا پسر داشت و اصلا به شهر نمی آمد.یک بار که به شهر آمد،پسرهایش گفتند:صورت برزخی بعضی از مردم را به شکل سگ و شغال            می بینیم.سه پسرش را با عباپوشاند.این موضوع را به آقا گفت وآقا فرمودند:اینها تا حالا حرام نخورده اند.نان یا چیزی از غذای شهر برایشان بگیر تا افتضاح نشود.

8-یک روز یک مشکلی داشتم،گفتم:آقا کجا بروم،مشکلم سخت است؟فرمود:نگو سخت است،حضرت امیر حلال مشکلات است.با هم رفتیم حرم و دعا خواندیم و فرمود:توسل کن،وانشاءالله حل می شود.از حرم بیرون آمدیم مشکلم حل شد.فرمود:توکلت به خدا یکجا ومستقیم باشد.

9-روزی آقای کشمیری گفت:شما امسال مکه می روی.گفتم آقا پول ندارم.گفت:     می روی .یکروز رفیقم زنگ زد که مکه می آیی؟ماشین نو از شرکت گرفتم،من و شما برویم.گفتم:پول ندارم.گفت:اشکالی نداره.قرآن می فرماید:...ومن یرزقه من حیث لا یحتسب.....)1000دینار گرفتم و مکه رفتیم.فرمود:همین یکبار است.دیگر نمی توانی بروی.بعد از آن دیگر نتوانستم بروم.

10- اخوی آقای کشمیری در بغداد زندگی می کردند.فرمودند:یک روز در ماه رمضان بغداد رفته بودم ،تشنه ام شد.آمدم داخل مغازه ای.کسی آمد دنبالم و گفت:اینجا عرق فروشی است.گفتم:آب می خواهم.یکی از بغدادیهای مغازه دار در خیابان رشید،نان کباب و آب و شربت آوردو خوردم .توی جیبم نیم دینار بود ،آمدم بیرون و گفتم چقدر    می شود؟پولی نگرفت و گفت:شما مغازه ما آمدی و برکت آوردی.

11-آقای کشمیری روزهای عاشورا از خانه بیرون نمی آمدند.می گفت:عده ای از داییم سید علی،پسر سید کاظم یزدی پرسیدند: می خواهیم قمه بزنیم،حرام است یا حلال؟گفتند :حرام است.روز عاشورایی ،با داییم آمدیم توی بازار .داییم روی سکو ایستاد و من کنارش ایستادم .عزادارن آمدند و قمه می زدندو داییم با دست توی سرش می زد(روی پیشانیش).گفتم:شما که می گوییدحرام است؟گفت:این کار ،کار عشق است و ربطی به دین ندارد.

12-در حرم زیاد معطل نمی شد،آخرش یک ربع ساعت بود.نمی دانم دعا می خواند یا زیارت.یکبار کنارش آمدم و دیدم خودش را کنار کشید.فهمیدم دوست ندارد کسی کنارش باشد.

13-یک روز گفتم:کسی می خواهد وجوهات،خمس و زکات بیاورد بدهد. فرمود:نه،هیچ.من کمرم سنگین است ،بگذار کم کم سبک شود.

14-یک رفیق قصاب داشتیم و خیلی حلال حرامی نبود.یکدفعه دیدم با من صحبت    نمی کندو عبا سرش می گذاردو تنها حرم و خانه می رود.

خانمش گفت:چی شده که خانه می آید توی اتاق می رود و تا صبح قرآن                  می خواند؟گفتم به خاطر سیدعبد الکریم است.وقتی با کسی می نشست منقلبش می کرد.

15-ساعت 11 شب به بعد ،وادی السلام می رفت. یک روز وادی السلام بودیم گفتم:آقا برویم؟فرمود:نه بنشین.یک چیزهایی هست بگذار انجام شود،بعدا می رویم.

16-اجازه تهمت وغیبت نمی داد و می فرمود:پیش من این حرفها را نزن.یکروز فرمود:این دفعه گفتی ولی دفعه دیگر نگو.

17-مردم را خیلی دوست داشت.یک روزآمد دیدم اشک می ریخت.گفت: عاطفه ام باعث می شود برای مردم ناراحت شوم.گفتم:ان شااله حل می شود(مشکلی داشتم)فرمود:من اذیت می شوم.

18-در مورد ظلم بعثی ها مداخله نمی کردو می گفت:تو هم حرفی نزن.بعد             می فرمود:دور شو از اینها وآیه ...لا ترکنوا....را می خواند.

19-از بغداد سوار واحد شدندبیایند کاظمین.سه تا دختر هی نگاه می کردندو             می خندیدند.کسی دستش را جلو برد و گفت:اینها پسر پیغمبرند.

86-تحمل تندی

یکی از خویشاوندان غیر روحانی استاد،گاه گاهی از تهران به قم می آمدو خدمت ایشان می رسید.

او اهل صحبت بود و مطالبی را در موضوعات گوناگون عنوان می کرد.روزی استاد مطلبی را با یقین فرمودند ولی او فهم و درک آن موضوع را نداشت و گفت:این را نگو به دوزخ می روی.

استاد هم تندی او را تحمل نمود.

 

87-ساحر

همان طور که انبیا کارهای فوق العاده انجام می دادند و کسانی که مخالف آنان بودند و نمی توانستند درک کنند،ایشان را ساحر می نامندند،در زمان حیات استاد هم وقتی ایشان کار فوق العاده ای انجام داد طرف مقابل به خاطر اعجاب و عدم درک ،بعدا به افرادی گفت:او ساحر است.

 

88-عواید معنوی

خانمی هفته ای چند روز برای خدمت به منزل استاد می آمد.او گفت : "من سواد ندارم. شبی آیة اله کشمیری را در خواب دیدم که برای من دعای فرج یعنی دعای اللهم کن لولیک الفرج را تا آخر خواندند.صبح که از خواب بیدار شدم ،فهمیدم این دعا را حفظ دارم و تعجب کردم. پس منزل آقا رفتم و گفتند:آقا دیروز وفات کردند."

سالها از این موضوع می گذرد و هنوز این دعا را از حفظ می خوانم.