• Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  ناگفته هایی از آیت الله کشمیری
جستجو

1.زیارت استاد به مشهد مقدس

نامه­ای را مرحوم عارف بالله سید هاشم حداد برای آیه الله سید محمدحسین طهرانی می­نویسد و چنین می­نگارد:

«ثمّ یتوجّه الیکم السّید الجلیل العلامه السید عبدالکریم حفظه الله، الامل ان تتوجهوا الیه فأنّه اهل لذلک.» (مطلع انوار 2/144)

«به سوی شما (ایران) می­آید سید جلیل علامه سید عبدالکریم که خداوند ایشان را حفظ کند امید است به او توجه کنید که او اهلیت برای توجه کردن به او دارد.»

نامه دیگری که به خط آقای حدّاد نیست برای آقا سید محمد حسین تهرانی نوشته شده که متن آن به این صورت است:

«چون حضرت آقای جلیل القدر و سیّد رأس الفخر آقای آسید عبدالکریم کشمیری به مشورت آقای حدّاد عازم و متوجّه ارض اقدس (رضوی) می­باشند و چون ایشان با حضرت آقای حدّاد مأنوس بوده­اند ... به دستور ایشان (حدّاد) نامه نوشته شد.» (مطلع انوار 2/141)

 

2. 24000 حیّ قیّوم

یکی از تلامذه نقل کردند: جلسه اول که در قبرستان نو خدمت استاد رسیدم عرض کردم چه ذکری بگویم؟ فرمودند: یاحیّ یاقیّوم، پرسیدم: چند تا بگویم؟ فرمودند: نصف من بگو 12000، پس معلوم شد که ایشان 24000 یاحیّ یاقیّوم می­گویند.

 

3. رعایت ادب

آقای کشمیری فرمودند: در صحن امیرالمؤمنین (ع) در رواق حیاط نشسته بودم، یک پاکت سیگار جلوی من بود. عربی گفت: یکی از سیگارها را بردارم، با دست اشاره کردم بردار، بعد از اینکه برداشت پو ل قابل توجهی جای سیگار گذاشت و رفت.

استاد فرمودند: فهمیدم که او می­خواسته پولها را به من بدهد ولی با رعایت ادب دادند، سیگار گرفت و مبلغ زیادی آنجا گذاشت.

 

4. مقدمات دیدن امام زمان (ع)

یکی از علمای اخلاق ایران برای استاد نقل کردند: در مشهد در قسمت بالا سر حضرت مشغول زیارت جامعه بودم شخصی آمد و حرفهای خیلی خوبی می­زد و سنخیت داشت سبس رفت آمدم در رواق سیدی دیدم که عمامه عجیب و قیافه خاصی داشت و به من نگاه می­کرد (احتمالاً مکاشفه بوده)

به ذهنم آمد که این حضرت بقیه الله نیست نگاه کردم و دیدم خبری نیست .استاد فرمود: رویت امام زمان یک مقدماتی می­خواهد و همینطوری امکان­پذیر نیست .اولی حضرت خضر (یا یکی از اولیاء بوده است).

 

5. پنیر کوپنی آوردند

اوایل انقلاب بعضی خوراکی­ها مانند پنیر، روغن، قند، برنج و مانند اینها کوپنی شده بود و استاد هیچ اطلاعی از این نوع مسائل نداشتند و اصلاً اهل خرید نبودند تا آگاهی از کوپن داشته باشند.

یک نفر از اهل دانش روزی منزل استاد آمد به عنوان زیارت و اینکه از استاد استفاده ببرد.

ایشان ساکت بود و آن اهل دانش گفت: پنیر کوپنی فلان دکان آوردند و برنج کوپنی در فلان خیابان و دکان بقالّی آوردند. استاد که هیچ از مسائل کوپنی اطلاعی نداشتند در سکوت بودند مقداری که آن شخص نشست رو به استاد کرد و گفت: آقا استفاده کردیم و بعد از منزل خارج شد.

 

6. فرزندان استاد

1- سید محمود 2- اشرف السادات 3- بهجت السادات 4- اقدس السادات 5- زهراء السادات 6- سید علی

7- سید حسن

 

7. نتیجه نارضایتی

شبی با یک نفر از تلامذه در تهران، منزل یکی از ارادتمندان استاد بودیم. میزبان از زیارت خانه خدا برگشته بود و مهمانی چند هم داشت اما استاد حالِ شلوغی را نداشت و فرمود: جای خلوتی برویم میزبان در حیاط منزل فرشی انداخت و پذیرایی مختصری شد. قبل از شام خوردن بود که صحبت یکی از اهل دانش که نسبت نزدیک با استاد داشت شد. فرمودند: ایشان مرا خیلی اذیت کردند و از آن شخص ناراضی بودند.

13 سال پس از فوت استادبه نقل صحیح از اقوام آن اهل دانش ،شنیدم با داشتن داماد و عروس و نوه، همسر دیگری گرفت و زوجه­اش قریب 6- 5 سال از او جدا زندگی می­کند و یکی از دامادهای این شخص هم دخترش را طلاق داد. این است نتیجه نارضایتی اولیا از افراد.

 

8. این بزرگ می­شود

یکی از صبیه­های استاد فرمود: من 8 ساله بودم دیدم نوری در صورتم آمد به علی ملا گفتم: ملّا خدا را دیدم. گفت: یعنی چه؟ گفتم: قسم می­­خورم که خدا را دیدم. نوری در صورتم آمد. علی ملا مرا پیش پدرم برد. پدرم گفت: این حرفی که می­زند درست می­گوید. این بزرگ می­شود هرچه می­بیند و می­گوید و خواب ببیند درست می­شود. استاد فرمود: بله، ولی مرا از گفتن و گرفتن استخاره نهی کرد. و الان ایشان بعد از وفات استاد به استخاره گرفتن شهرت دارد و محل مراجعه دیگران شده است و یکی از استخاره­های ایشان سه­تا سه­تا می­گیرد که فرمود: استاد در قرآنی در عراق برایم نوشته بود.

 

9. از ازدواج ناراضی بود

از یکی از محارم استاد درباره ازدواج ایشان که بعدها به طلاق انجامید سؤال شد آیا استاد از اول راضی بودند؟ فرمود: پانزده ساله بودم که عمویم بچه نداشت و به پدرم فشار آوردند که من بچه ندارم و همسرم خواهرزاده­ای دارد با این دختر ازدواج کند و پدرم قبول نمی­کرد و مادرم هم تا آخر قبول نکرد. عمویم بسیار اصرار کرد که من از تو یک­چیز خواستم رد می­کنی. پدرم دلش سوخت که بچه ندارد مجبور شد و به روی­دربایستی قرار گرفت و بعداز سالها که بچه­ها بزرگ شدند از شوهرم جدا شدم چون مرد مناسبی برای زندگی نبود.

 

10.میل به چایی

صبیه استاد فرمود: پدرم چای و قهوه و سیگار مصرف می­کردند لذا کم­خوراک بودند. یک وقتی از نجف به کربلا منزل ما آمدند و برایشان چایی آوردم دومی را آوردم فرمودند: دیگر بس است چون سی­وسه­ تا استکان (کوچک) چایی (تا این زمان) خوردم.

گفتم: خاک بر سرم چطور این همه چایی خوردید؟!

 

11.دزد چوبش را خورد

وقتی رفتم منزل استاد، فرمودند: دزدی تسبیح و ساعت و انگشتر و وسایل موروثی و هدیه­ای از بزرگان و اساتید که نزد ما بود را دزدید.

استاد دزد را می­شناخت اما ابراز نمی­کرد. استاد به بنده گفتند :دزد یکی از اقوام که جوانی زن­داری که دستش دراز و از عراق آمده و ساکن قم شده بود است. البته وی چوبش را خورد و از کار دزدی­اش پشیمان شد.

 

12.خاک کربلا

استاد می­فرمود: هرکس نیم وجب خاک و زمینی در کربلا داشته باشد یک قصر بزرگی در بهشت دارد.

 

13.شیطانی در خانه

هنگامی که استاد در نجف بودند می­فرمودند: زمانی می­آید که هر خانه­ای یک شیطان در آن است. صبیه استاد می­گوید: ما باورمان نمی­شد، یعنی چه. الان می­بینیم که مانند ماهواره و ... همان شیطانها هستند.

 

14.مسجد کوفه

استاد در نجف می­فرمود: روزی می­آید که مسجد کوفه را می­زنند و خراب می­شود یک دیوار مسجد کوفه خراب می­شود. چند سال قبل این اتفاق افتاد و دیوار افتاد.

 

15.امیرالمؤمنین (ع) اذیت می­شود

استاد می­فرمود: امیرالمؤمنین (ع) اذیت می­شود یک اذیت بزرگ به امیرالمؤمنین (ع) می­رسانند، کفر می­شود. صبیه استاد فرمودند: بمبی که قبلاً گذاشته بودند (نزدیک حرم و عده­ای کشته شدند).

 

16.پیوستگی وادی­السلام و کربلا

استاد می­فرمود: وادی­السلام با وادی کربلا به همدیگر می­رسد. سالهای قبل یک وادی درست کردند برای کشته شدگان جنگ ایران و عراق که این وادی­السلام کربلا با یک خیابان دو طرفه به وادی­السلام نجف وصل شده است.

 

 

17.خیابانی در وسط وادی­السلام نجف

وقتی استاد ایران آمدند بعد از چند سال به او خبر دادند که حکومت بعثی وسط وادی­السلام نجف خیابان انداخته و قبور زیادی آثارشان از بین رفته است استاد فرمود: قبر آقای قاضی کجا قرار گرفته؟ گفتند: بسیار فاصله دارد و از اینکه قبرآقای قاضی خیابان نشده بودشکر کردند.

 

18.خانه­های کوفه و نجف

استاد در نجف می­فرمودند: روزی می­آید که کوفه و نجف خانه­هایشان به هم وصل می­شود؛ امروزه همینطور شده است.

 

19.جنگ

استاد می­فرمود: روزی می­آید که جنگ می­شود و خیلی خون ریخته می­شود؛ این گفته در جنگ ایران و عراق بوقوع پیوست.

 

20.تعبیر خواب

وقتی استاد می­خواستند از نجف به ایران بیایند بزرگان از حکومت صدامی آمدند نزد ایشان و گفتند: شما چرا می­روید؟ کسی شما را اذیت کرده است؟

فرمود: من اینجا حالم خوب است اما پسرم به ایران رفت می­خواهم بروم.

یکی از آنها گفت: خوابی دیدم. فرمود: چه خوابی؟ گفت: در آسمان دیدم که یک شمشیری مال حضرت علی (ع) است دو شاخه ذوالفقار دارد.

فرمود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان ذهوقاً می­دانی یعنی چه؟ این بلای صدام است. شمشیر علی می­زند، حال چه وقت می­شود نمی­دانم، امّا می­زند.

اطرافیان استاد گفتند: الان ایشان را دستگیر می­کنند.

 

21.اسم من زهرا است

خداوند بعد از فرزند بزرگ استاد آقاسید محمود، چهار دختر به استاد عنایت کردند. چون خبر ولادت دختر چهارم را به استاد دادند فرمود: خدا را شکر اما در دلش اذیت شده بود که باز هم دختر است یعنی خطور کرده بود.

استاد در خواب دیدند حضرت ایستاده است و مشغول وضو است و ایشان هم وضو می­گیرد. پس سلام کرد، حضرت زهرا جواب ندادند. علت را پرسید، حضرت فرمود: من به شما دختر دادم اسم من زهرا (و اسم او زهراست) چطور اذیت شدی؟

صبح که شد استاد رفت حرم امیرالمؤمنین (ع) و بعد از آن رفت یک آینه کوچک و پارچه­ای خرید آورد منزل و دیگر این دختر را دوست داشت و دعوایش نمی­کرد.

 

22.این آقا چه کاره است؟

سه نفر خدمت استاد بودند که شخصی منزل استاد آمد و سلام کرد و ایشان فقط جواب سلام را داد اما هیچ توجه و نگاهی به او نمی­کرد و حرفی با او نزد. وقتی رفت مرحوم شیخ هادی مروی پرسید: آقا من توقع نداشتم شما با این آقا هیچ حرفی نزنید؟

استاد فرمود: من به شما چیزی نمی­گویم، شما بروید بپرسید این آدم کیست؟ من نمی­توانم بگویم. نمی­توانم به چشمش نگاه کنم نمی­توانم با او حرف بزنم. شما بروید بپرسید این آقا چکاره است؟ بعد از آن، تحقیق کردند دیدند این شخص خیلی وضعش خراب است.

 

23.مداومت بر ذکر

یکی از صبیّه­های استاد فرمودند: پدرم همیشه ذکر می­گفت، درخیابان آیت­الکرسی می­خواند به گونه ای که از سر خیابان همسایه­ها می­فهمیدند. من می­گفتم خدایا چقدر پدرم ذکر می­گوید، ما گیج می­شدیم، دائم در منزل ذکر می­گفت.

 

24.آینده پسرم

و باز ایشان فرمودند: پدرم مرا دوست می­داشت به مادرم می­گفت بگذارید خودش و بچه­هایش بیایند و شلوغ هم کنند عیبی ندارد با بچه­هایش مراعات کن.

یک روز پدرم به پسر کوچکم سیدحسین نگاه کرد من داشتم شیر درست می­کردم، دیدم یک نگاهی به این پسرم کرد. گفتم: خدایا چه شده اتفاقی افتاده که پدرم اینطور او را نگاه می­کند. پس به من فرمود: چیزی به تو بگویم قدرش را بدان او یک پسر مظلوم، با خدا و با ایمان می­شود. جایش در بهشت است، خیلی مواظبش باش!!

بله پسرم الان در حرم امام حسین خادم است و شخصی آرام و بی­سروصدا و باخداست از بچگی روزه می­گرفت. از رفتن به جنگ عراق با ایران طفره می­رفت و می­گفت اگر بمیرم به کسی تیر نمی­زنم چند بار صدامیان آمدند و او را گرفتند، فرار کرد. او دارای زن و فرزند است و به فرموده پدرم عاقبتش خوب است.

 

25.شال استاد آتش نگرفت

صبیه استاد فرمود: ماه محرم بود و ما مجلس روضه رفته بودیم، وقتی برگشتیم همه ما چادرهایمان را در اتاق دیگر آویزان کرده بودیم و من و فرزند دوساله­ام نزد پدرم نشسته بودیم که ناگهان دیدیم از اتاق دود می­آید.

شالی که پدرم به کمرش می­بست در چمدانی در اتاق بود. بر اثر آتش اتاق سیاه شد و همه چیزسوخت. رختخواب و چادر و همه چیز سوخت (تا آتش­نشانی آمد و آتش را خاموش کرد).

مردم جیغ می­زدند و صلوات می­فرستادند چون شال پدرم نسوخت و آنرا بعنوان تبرّک گرفتند تکه­تکه کردند بردند. چمدانی که درونش شال پدرم بود را گرفتند روی سرشان گذاشتند و می­گفتند چه معجزه­ای که همه چیز سوخت مگر شال ایشان، مردم متعجب شده بودند. پدرم می­گفت: چرا شالم را تکه­تکه کردند و بردند؟

 

26.سادگی زندگی

صبیه استاد گفت: پدرم ساده بود همیشه به مادرم (در نجف) می­فرمود: باید در اتاقم گلیم باشد نه فرش، مادرم می­گفت: عیب است. می­فرمود: من سادگی را می­خواهم مادرم می­گفت: مردم خانه­مان می­آیند ولی ایشان قبول نمی­کرد. می­فرمود: منزل باید ساده باشد.

 

27.تابلوی طلائی رنگ

وقتی استاد در نجف زندگی می­کردند همسر ایشان به ایران آمده بودند و در برگشت تابلویی را آوردند که رنگ طلائی داشت. وقتی استاد آمدند در اطاق و تابلو را دیدند فرمودند: طلا می­گذاری این­را بردار. هرچه همسرشان می­گفت: این طلا نیست رنگش همانند طلا است قبول نمی­کرد و می­فرمود: این را بردار، چون دوست داشت منزل ساده ساده باشد.

 

28.یخچال

در نجف مردم یخچال می­خریدند و توی خانه­هایشان بود و آب سرد می­خوردند. استاد حاضر نمی­شد یخچال خریده شودبه همسرش می­فرمود:مردم ازگرسنگی می­میرند،یخچال بخریم.

از قضا همسرشان یواشکی یخچالی خرید ودر اتاقی گذاشت که استاد متوجه نشود. روزی برسید: این آب سرد را از کجا آوردی؟ گفت: از یخ است. روزی استاد فرمود: در این اطاق را باز کنید و ببینم تویش چیست و الّا در را می­شکنم. چون در اطاق را باز کردند ویخچال را دیدند فرمودند: تو یخچال به خانه می­آوری ودرحالیکه مردم از گرسنگی می­میرند؟

 

29.عکس سوخت

یکی از صبیه­های استاد می­خواست از استاد عکس بگیرد ایشان قبول نمی­کرد. یک­روز در صحن کربلا استاد نماز می­خواندند صبیه استاد از دور عکسی از ایشان گرفت بعد متوجه شد که به خاطر نارضایتی پدر عکس سوخت و صبیه گریه کرد.

 

30.تلویزیون سوخت

استاد از نجف رفتند به بغداد منزل یکی از اقوام. جوان در منزل می­خواست تلویزیون روشن کند مادرش به او می­گفت: اگر آقای کشمیری ببیند تلویزیون می­سوزد. جوان سمج بود و می­گفت: می­خواهم ببینم و تجربه کنم که این راست است که تلویزیون می­سوزد؟ و حرف مادر را گوش نکرد و تلویزیون را روشن کرد.

استاد سؤال کردند این چیست؟ گفتند: تلویزیون، فرمود: تلویزیون چیست؟ گفتند: همه­چیز در آن دیده می­شود (آنهم برنامه­های زمان صدام و بعثی­ها) ایشان ناراحت شدند و سر را به پایین آوردند. بعد تلویزیون سوخت. جوان افتاد روی پای استاد و پای ایشان را می­بوسید و می­گفت: می­خواستم بفهمم اینکه می­گویند اولیاء قدرت دارنددرست است ؟و از آن­روز، از این­رو به آن­رو شدند.

* توضیح آنکه استاد، مادر و خواهر و برادرش در بغداد بودند. ایشان برای صله­رحم به بغداد مسافرت می­کردند.

 

31.شوخ­طبعی استاد

وقتی استاد از حرم نجف آمدند، مادرشان که حدود هفتادوپنج سال داشت را دیدند که صورتش باز است. فرمود: چرا صورتت باز است ؟گفتند: پیرزنم خودش باز می­شود.

فرمود: می­خواهی چشمت معلوم گردد و دیگران نگاهت کنند و بگویند این پیرزن جوان بود چقدر خوشگل بود اگر خواستی، نیمه صورت، یک چشمت معلوم باشد!!

 

32.از متاع بازار خبری نداشت

صبیّه استاد گفت: شب جمعه­ای پدرم از نجف به کربلا آمدند و به من سر زدند. رفت دکان عطاری شکر بخرد، پول را بلد نبود. مقداری پول به عطار داد و یک کیلو شکر خرید. همینطور ایستاده بوده، چون از متاع بازار خبر نداشت، عطار به او گفت: دیگر چه می­خواهید؟ فرمود: بقیه پول را می­خواهم. عطار خجالت کشید به او بگوید پول بقیه­ای ندارد.

آن بقّال ما را می­شناخت به من گفت من از پدرتان خجالت کشیدم، چه آقایی دارید.

 

33.امیرالمؤمنین (ع) خانه شما آمد

صبیه استاد فرمود: شبی پدرم در کربلا به خانه­مان آمد صبح همه زنهای همسایه به من گفتند: دیشب امیرالمؤمنین (ع) خانه شما بود. گفتم: نه پدرم بود. گفتند: چه نوری داشت مدام ذکر می­گفت. گفتم: پدرم همینطور است راه می­رود یاسین و آیت­الکرسی می­خواند.

 

34.اذکار قبل از طلوع آفتاب

صبیه استاد فرمود: این اذکار از پدرم بعد از نماز صبح وقبل از طلوع آفتاب می­باشد. 100 مرتبه استغفار، 100 مرتبه صلوات، 100 مرتبه لااله­الّا هو الحق المبین، 70 بار یا فتّاح، 70 بار یاحیّ یاقیّوم، لااله­الّاانت سبحانک انّی کنت من الظّالمین، 3 مرتبه رب اشرح­لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی. یاحیّ لااله­الّاانت یاحیّ قبل کلّ حیّ یاحیّ بعد کلّ حیّ، 3 مرتبه بسم­الله الرحمان قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع المک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدک الخیر إنک علی کل شیء قدیر (آل­عمران: 26)یاهویامن هویا من لیس الا هوصل علی محمدوآل محمد.یامن یکفی کل شی ولایکفی کل شی-رب لاتذرنی فردا انی عاجزاذلیلا-ربنا انزل علینا مائده من السمالتکون لنا عیدا.

 

35.اذکار شب جمعه

2- و برای شب جمعه استاد می­فرمود: لااله­الّاالله و من کل هم و غم ماشاء الله و لکل نعمه الحمد لله و لکل رخاء شکراً لله خواند و همچنین 10 مرتبه یا دائم الفضل علی البریّه یا باسط الیدین بالعطیّه یا صاحب المواهب السنیّه صل علی محمّد و آله خیر الوری سجیّه واغفر لنا یا ذالعُلی فی هذه العشیّه.

 

36.اذکار شب قبل از خواب

3- قبل از خواب فرمودند: آیه­الکرسی، سوره حمد، سوره توحید، سوره فیل، سوره همزه، سوره زلزله.

یا من یکفی کل شی و لا یکفی کل شی- رب لا تذرنی فردآً إنّی عاجزاً ذلیلاً- ربنا انزل علینا مائده من السماء لتکون لنا عیداً، یا هو یا من هو یا من لیس الّا هو صل علی محمد و آل محمد.

 

37.روز جمعه

فرمودند: روز جمعه برای رزق 200 مرتبه یا غنی یا مغنی. (یا الغنی مغنی)

 

38.شرح احوال آقای کشمیری

همسر آقای کشمیری در تاریخ 29 بهمن فرمودند: در نجف وضع زندگی از نظر اقتصادی ضعیف بود .اول ازدواج بالاخانه خانه پدرش زندگی می­کردیم آن خانه پرجمعیت بود. بعد پدرم از شیراز پول فرستاد و خانه­ای خریدیم.

از دکان و مغازه­ها قرض می­گرفتیم و سر ماه از شهریه آقا قرض را به دکان­دار ادا می­کردیم و شهریه هم کم بود. حاج نصرالله خلخالی که نماینده مراجع بود می­گفت اگر احتیاجی برای چیزی ­شدبه ما بگویید. آقا به کسی رو نمی­زد.

 

39.عاشق نجف

وقتی استاد از نجف به ایران آمدند ملاقاتی با امام خمینی داشتند در این ملاقات مطالبی گفته شد از جمله امام خمینی فرمود: شما مسجد، درس و مدرسه هرچه می­خواهید دستور می­دهم برایتان مهیا کنند استاد در جواب گفتند: من می­­خواهم بروم نجف کاری به این مسائل ندارم.

 

40.حاج آقا مصطفی

حاج آقا مصطفی جهت تعلق خاطری که به مسائل معنوی و عرفانی داشت با افرادی که داعیه این امور داشتند نشست و برخاست می­کرد. یکی از این افراد شخصی به نام مجلسی که مقیم کاظمین بود و ظاهری صوفیانه داشت بود که حاج آقا مصطفی نزد وی می­رفت و سه شبانه­روز پیشش بود.

یکی دیگر از این افراد آقای کشمیری بود که فردی ظاهرالصلاح به اصطلاح اهل سیر و سلوک و عرفان و معنویات به شمار می­آمد اگر چه حاج آقا مصطفی از این افراد خوشش می­آمد و به دیدارشان می­رفت منتهی به جهت شخصیت کتوم و تودار ایشان من نتوانستم پی ببرم که به قصد آموختن و یادگیری نزدشان می­رفت یا مقاصد دیگری داشت.(صفحه 146- 147 مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

41.بی توجهی استاد به دنیا

در بی توجهی استاد به دنیا همسر محترمه ایشان فرمودند:

الف) وقتی خرید یک خط تلفن برای منزل احتیاج بود به آقا می گفتم،ایشان موافقت نمی کرد.گفتم:از خارج شهر زنگ می زنند،باید بروم خانه همسایه؛ ایشان قبول نکردند.من یواشکی تلفن خریدم،بعدها ایشان متوجه شدند.

ب) وقتی به آقا گفتم:زمستان سرما است باچراغ علاءالدین نفتی، گرم نمی شویم،می خواهیم گاز کشی کنیم تا راحت باشیم؛فرمود: نه!! ولی من گاز کشی کردم،بعد از یک سال ایشان متوجه گاز کشی منزل شدند.

42.کوچه

استاد در نجف توی کوچه می رفتند.بچه ای مشغول بازی بود وچیزی به طرف ایشان پرت کردوبه ایشان اصابت کرد.مادر بچه آن جا بود.استاد فرمود:من ناراحت شدم وبه مادرش گفتم:مواظب بچه ات باش مادرش خندیدوگفت :همین که هست.

به خانه برگشتم.لحظاتی بعد سرو صدای گریه شنیدم.پرسیدم چیست؟گفتند یک کامیون روی بچه رفته و او را کشته است.

یکی از نزدیکانم به من گفت:مردم کرامت دارند مریض شفا می دهند. تو ناراحت می شوی که این اتفاق بیفتد؟

علت را از استاد جویا شدند فرمود:من از بچگی اینطور بودم که کسی مرا اذیت می کرد نتیجه اش را می دید.

43.مجنون

استاد فرمودند:یک دعوای خانوادگی در نجف شده بود.مرا برای وساطت آنجا بردند.

چون به خانه رفتم و نشستم غذا و وسایل پذیرایی آوردند.من به آنها گفتم:نمی خورم. صاحب خانه گفت:چرا؟ گفتم :من برای این قضیه آمدم که شما با فلانی آشتی کنید و رفع کدورت بشود.اگر این مساله انجام شود غذا می خورم.آنها گفتند:آشتی وصلح می کنیم و قول دادند.غذا خوردم واز خانه بیرون آمدم. بعد متوجه شدم آن شخص زیر قولش زده است.زمانی در حرم برای استخاره نزدم آمد. به او گفتم:برای چه زیر قولت زدی؟آن شخص جواب ناصوابی به من داد.دیدم حرف زدن فایده ای ندارد .به او گفتم:بیشتر از چه چیزی می ترسی؟گفت :از جنون.گفتم:همان شود.یک دفعه عقل از سرش پرید ودیوانه شد.

ازاستاد پرسیده شد این قضیه از چه کاربردی بود که فرمودید شد؟فرمود:حالی بر من آمد و این کار به فعل حق انجام گرفت.

44.گریه تاسف

استاد فرمودند:در نجف عالمی بسیار بزرگ بود که با ما نسبت نزدیک داشت.اودارای پسرانی بود که یکی ازآنها با پدرش مخالف بودوگاهی در جمع حرفهای ناصوابی به پدرش می گفت.وقتی این پسر می خواست فوت کند خیلی گریه می کرد.به او گفتند برای چه چیزی گریه می کنی؟می گفت:انما یخشی الله من عباده العلما:از بندگان خدا تنها دانایان از خداوند هراس دارند(فاطر:28)

کنایه از این که من عالم نشدم و چه اشتباهاتی نسبت به پدر روحانی خود کردم.وبه کار خودش تاسف می خورد ولی افسوس که آنوقت تاسف فایده ای نداشت.

45.نا صواب

اینکه از بعضی در یکی از همایش های شیراز(سالن سینا و صدرا،اردیبهشت 91) نقل شده است که آیت الله بهجت روزی صبحانه منزل آیت الله کشمیری رفتند و به همسر ایشان فرمودند:حضرت معصومه از شما گله دارد که 3 ماه به حرم نرفتید و بعد از اینکه از منزل استاد رفتند؛آیت الله کشمیری فرمودند:منظور ایشان من هم بودم.در طی تماس تلفنی با همسر استاد،ایشان این مطلب را نا درست اعلام داشتند.

46.آقا ناراحت شد

روزی حضرت استاد نشسته بودندو یک مرتبه فرمودند:فلانی (اسم شخص را بردند)خدا بگویم چه کارت کند.

*توضیح آنکه :این شخص از محبین استاد بوده وبه منزل ایشان رفت و آمد می نمودوسمتی هم داشت.گاه گاهی برخی اهل منصب که دارای نفوس سنگین بودند و خواسته های مجازی داشتند را به عنوان زیارت خدمت استاد آورده وبرای ایشان مزاحمت ایجاد می نمود.

47.دستور تشرف

استاد در نجف به سیدی از اهل علم برای تشرف خدمت امام زمان (عج)این دستور را فرمودند:زیارت آل یاسین نسخه شیخ محمد بن جعفر مشهدی متوفی 595در کتاب مزار کبیر که قبل از خواندن 12رکعت نماز(6نماز 2رکعتی)وبعد صلوات دارد را یک اربعین بخواند.

ابتدای زیارت آل یاسین این است:"سلام علی آل یاسین ذلک هو الفضل المبین"وآخرش نیزاین است: "معک معک معک سمعی و رضایی"

*توضیح آنکه:این زیارت با 12 رکعت نماز و صلوات را استاد صداقت با ترجمه در سال 1388توسط انتشارات مرزبان چاپ کرده اند.

48.لطیف گفته

جوان عربی در لباس روحانیت نزد استاد آمدند و از جمله حرفهای ایشان این بود که خدمت آیت اله بهجت رفته از من پرسیدند:درس چه می خوانی؟

عرض کردم مقدمات(یعنی کتاب جامع المقدمات)

فرمودند:بر توباد بر موخرات.

استاد چون این جواب را شنیدندفرمودند:لطیف گفته است.