• Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  • Css Template Preview
  ناگفته هایی از آیت الله کشمیری
جستجو

 

 

               1.          زیارت استاد به مشهد مقدس

 

نامه‌ای را مرحوم عارف بالله سید هاشم حداد برای آیه الله سید محمدحسین طهرانی می‌نویسد و چنین می‌نگارد:

 

«ثمّ یتوجّه الیکم السّید الجلیل العلامه السید عبدالکریم حفظه الله، الامل ان تتوجهوا الیه فأنّه اهل لذلک.» (مطلع انوار 2/144) «به‌سوی شما (ایران) می‌آید سید جلیل علامه سید عبدالکریم که خداوند ایشان را حفظ کند امید است به او توجه کنید که او اهلیت برای توجه کردن به او دارد.»

 

نامه دیگری که به خط آقای حدّاد نیست برای آقا سید محمدحسین تهرانی نوشته شده که متن آن به این صورت است: «چون حضرت آقای جلیل‌القدر و سیّد رأس الفخر آقای آسید عبدالکریم کشمیری به مشورت آقای حدّاد عازم و متوجّه ارض اقدس (رضوی) می‌باشند و چون ایشان با حضرت آقای حدّاد مأنوس بوده‌اند ... به دستور ایشان (حدّاد) نامه نوشته شد.» (مطلع انوار 2/141)

 

              2.           24000 حیّ قیّوم

 

 

یکی از تلامذه نقل کردند: جلسه اول که در قبرستان نو خدمت استاد رسیدم عرض کردم چه ذکری بگویم؟ فرمودند:" یاحیّ یاقیّوم"، پرسیدم: چند تا بگویم؟ فرمودند: نصف من بگو 12000، پس معلوم شد که ایشان 24000 یاحیّ یاقیّوم می‌گویند.

 

             3.          رعایت ادب

 

 

 آقای کشمیری فرمودند: در صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام در رواق حیاط نشسته بودم، یک پاکت سیگار جلوی من بود. عربی گفت: یکی از سیگارها را بردارم، با دست اشاره کردم بردار، بعدازاینکه برداشت، پو ل قابل‌توجهی جای سیگار گذاشت و رفت. استاد فرمودند: فهمیدم که او می‌خواسته پول‌ها را به من بدهد ولی با رعایت ادب دادند، سیگار گرفت و مبلغ زیادی آنجا گذاشت.

 

              4.          مقدمات دیدن امام زمان علیه‌السلام

 

یکی از علمای اخلاق ایران برای استاد نقل کردند: در مشهد در قسمت بالاسر حضرت مشغول زیارت جامعه بودم شخصی آمد و حرفه‌ای خیلی خوبی می‌زد و سنخیّت داشت سپس رفت، آمدم در رواق سیّدی دیدم که عمامه عجیب و قیافه خاصی داشت و به من نگاه می‌کرد (احتمالاً مکاشفه بوده) به ذهنم آمد که این حضرت بقیه‌الله نیست نگاه کردم و دیدم خبری نیست. استاد فرمود: رؤیت امام زمان یک مقدماتی می‌خواهد و همین‌طوری امکان‌پذیر نیست. اولی حضرت خضر (یا یکی از اولیاء) بوده است.

 

              5.          پنیر کوپنی آوردند

 

 اوایل انقلاب بعضی خوراکی‌ها مانند پنیر، روغن، قند، برنج و مانند این‌ها کوپنی شده بود و استاد هیچ اطلاعی از این نوع مسائل نداشتند و اصلاً اهل خرید نبودند تا آگاهی از کوپن داشته باشند. یک نفر از اهل دانش روزی منزل استاد آمد به‌عنوان زیارت و اینکه از استاد استفاده ببرد. ایشان ساکت بود و آن اهل دانش گفت: پنیر کوپنی فلان دکان آوردند و برنج کوپنی در فلان خیابان و دکان بقالی آوردند. استاد که هیچ از مسائل کوپنی اطلاعی نداشتند در سکوت بودند مقداری که آن شخص نشست رو به استاد کرد و گفت: آقا استفاده کردیم و بعد از منزل خارج شد.

 

              6.          فرزندان استاد

 

 1- سید محمود 2- اشرف السادات 3- بهجت السادات 4- اقدس السادات 5- زهراء السادات 6- سید علی 7- سید حسن 

 

             7.          نتیجه نارضایتی

 

 شبی با یک نفر از تلامذه در تهران، منزل یکی از ارادتمندان استاد بودیم. میزبان از زیارت خانه خدا برگشته بود و مهمانی چند هم داشت اما استاد حالِ شلوغی را نداشت و فرمود: جای خلوتی برویم. میزبان در حیاط منزل فرشی انداخت و از ایشان پذیرایی مختصری شد. قبل از شام خوردن بود که صحبت از اهل دانشی که نسبت نزدیک با استاد داشت شد. فرمودند: ایشان مرا خیلی اذیت کردند و از آن شخص ناراضی بودند. 13 سال پس از فوت استاد به نقل صحیح از اقوام آن اهل دانش، شنیدم با داشتن داماد و عروس و نوه، همسر دیگری گرفت و زوجه‌اش قریب 6- 5 سال از او جدا زندگی می‌کند و یکی از دامادهای این شخص هم دخترش را طلاق داد. این است نتیجه نارضایتی اولیاء از افراد.

 

             8.          این بزرگ می‌شود

 

یکی از صبیه‌های استاد فرمود: من 8 ساله بودم دیدم نوری در صورتم آمد به علی ملّا گفتم: ملّا خدا را دیدم. گفت: یعنی چه؟ گفتم: قسم می‌خورم که خدا را دیدم. نوری در صورتم آمد. علی ملّا مرا پیش پدرم برد. پدرم گفت: این حرفی که می‌زند درست می‌گوید. این بزرگ می‌شود هرچه می‌بیند و می‌گوید و خواب ببیند درست می‌شود. ولی استاد مرا از گفتن و گرفتن استخاره نهی کرد؛ و الان ایشان بعد از وفات استاد به استخاره گرفتن شهرت دارد و محل مراجعه دیگران شده است و یکی از استخاره‌های ایشان سه تا سه تا می‌گیرد که فرمود: این را استاد در قرآنی در عراق برایم نوشته بود.

 

              9.          از ازدواج ناراضی بود

از یکی از محارم استاد درباره ازدواج ایشان که بعدها به طلاق انجامید سؤال شد آیا استاد از اول راضی بودند؟ فرمود: پانزده‌ساله بودم که عمویم بچه نداشت و به پدرم فشار آوردند که من بچه ندارم و همسرم خواهرزاده‌ای دارد با این دختر ازدواج کند و پدرم قبول نمی‌کرد و مادرم هم تا آخر قبول نکرد. عمویم بسیار اصرار کرد که من از تو یک‌چیز خواستم رد می‌کنی؟! پدرم دلش سوخت که بچه ندارد مجبور شد و به روی دربایستی قرار گرفت و بعد از سال‌ها که بچه‌ها بزرگ شدند از شوهرم جدا شدم چون مرد مناسبی برای زندگی نبود.

 

            10.          میل به چایی

 

صبیه استاد فرمود: پدرم چای و قهوه و سیگار مصرف می‌کردند لذا کم‌خوراک بودند. یک‌وقتی از نجف به کربلا منزل ما آمدند و برایشان چایی آوردم دومی را که آوردم فرمودند: دیگر بس است چون سی‌وسه تا استکان (کوچک) چایی (تا این زمان) خوردم. گفتم: خاک بر سرم چطور این‌همه چایی خوردید؟!

 

            11.          دزد چوبش را خورد

 

وقتی رفتم منزل استاد، فرمودند: دزدی تسبیح و ساعت و انگشتر و وسایل موروثی و هدیه‌ای از بزرگان و اساتید که نزد ما بود را دزدید. استاد دزد را می‌شناخت اما ابراز نمی‌کرد. استاد به بنده گفتند: دزد یکی از اقوام، جوانِ دست درازِ زن‌داری است که از عراق آمده و ساکن قم می‌باشد. البته وی چوبش را خورد و از کار دزدی‌اش پشیمان شد.

 

           12.          خاک کربلا

 

استاد می‌فرمود: هرکس نیم وجب خاک و زمینی در کربلا داشته باشد یک قصر بزرگی در بهشت دارد.

 

           13.          شیطانی در خانه

 

هنگامی‌که استاد در نجف بودند می‌فرمودند: زمانی می‌آید که هر خانه‌ای یک شیطان در آن است. صبیه استاد می‌گوید: ما باورمان نمی‌شد، یعنی چه. الآن می‌بینیم که مانند ماهواره و ... همان شیطان‌ها هستند.

 

           14.          مسجد کوفه

 

استاد در نجف می‌فرمود: روزی می‌آید که مسجد کوفه را می‌زنند و خراب می‌شود؛ یک دیوار مسجد کوفه خراب می‌شود. چند سال قبل این اتفاق افتاد و دیوار افتاد.

 

           15.          امیرالمؤمنین علیه‌السلام اذیت می‌شود

 

استاد می‌فرمود: امیرالمؤمنین علیه‌السلام اذیت می‌شود؛ یک اذیت بزرگ به امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌رسانند، کفر می‌شود. صبیه استاد فرمودند: بمبی که قبلاً گذاشته بودند (نزدیک حرم و عده‌ای کشته شدند).

 

           16.          پیوستگی وادی‌السلام و کربلا

 

استاد می‌فرمود: وادی‌السلام با وادی کربلا به همدیگر می‌رسد. سال‌های قبل یک وادی درست کردند برای کشته‌شدگان جنگ ایران و عراق که این وادی‌السلام کربلا با یک خیابان دوطرفه به وادی‌السلام نجف وصل شده است.

 

           17.          خیابانی در وسط وادی‌السلام نجف

 

وقتی استاد ایران آمدند بعد از چند سال به او خبر دادند که حکومت بعثی، وسط وادی‌السلام نجف خیابان انداخته و قبور زیادی آثارشان از بین رفته است استاد فرمود: قبر آقای قاضی کجا قرارگرفته؟ گفتند: بسیار فاصله دارد و از اینکه قبر آقای قاضی خیابان نشده بود شکر کردند.

 

           18.          خانه‌های کوفه و نجف

 

استاد در نجف می‌فرمودند: روزی می‌آید که کوفه و نجف خانه‌هایشان به هم وصل می‌شود؛ امروزه همین‌طور شده است.

 

           19.          جنگ

 

استاد می‌فرمود: روزی می‌آید که جنگ می‌شود و خیلی خون ریخته می‌شود؛ این گفته در جنگ ایران و عراق به وقوع پیوست.

 

           20.          تعبیر خواب

 

وقتی استاد می‌خواستند از نجف به ایران بیایند بزرگان از حکومتِ صدامی آمدند نزد ایشان و گفتند: شما چرا می‌روید؟ کسی شما را اذیت کرده است؟ فرمود: من اینجا حالم خوب است اما پسرم به ایران رفت می‌خواهم بروم. یکی از آن‌ها گفت: خوابی دیدم. فرمود: چه خوابی؟ گفت: در آسمان دیدم که یک شمشیری مال حضرت علی علیه‌السلام است دو شاخه ذوالفقار دارد. فرمود: "جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقاً " می‌دانی یعنی چه؟ این بلای صدام است. شمشیر علی می‌زند، حال چه وقت می‌شود نمی‌دانم، امّا می‌زند. اطرافیان استاد گفتند: الآن ایشان را دستگیر می‌کنند.

 

           21.          اسم من زهرا است

 

خداوند بعد از فرزند بزرگ استاد آقا سید محمود، چهار دختر به استاد عنایت کردند. چون خبر ولادت دختر چهارم را به استاد دادند فرمود: خدا را شکر اما در دلش اذیت شده بود که باز هم دختر است یعنی خطور کرده بود. استاد در خواب دیدند حضرت ایستاده است و مشغول وضو است و ایشان هم وضو می‌گیرد. پس سلام کرد، حضرت زهرا جواب ندادند. علت را پرسید، حضرت فرمود: من به شما دختر دادم اسم من زهرا (و اسم او زهراست) چطور اذیت شدی؟ صبح که شد استاد رفت حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام و بعدازآن رفت یک آینه کوچک و پارچه‌ای خرید آورد منزل و دیگر این دختر را دوست داشت و دعوایش نمی‌کرد.

 

           22.          این آقا چه‌کاره است؟

 

سه نفر خدمت استاد بودند که شخصی منزل استاد آمد و سلام کرد و ایشان فقط جواب سلام را داد اما هیچ توجه و نگاهی به او نمی‌کرد و حرفی با او نزد. وقتی رفت مرحوم شیخ هادی مروی پرسید: آقا من توقع نداشتم شما با این آقا هیچ حرفی نزنید؟ استاد فرمود: من به شما چیزی نمی‌گویم، شما بروید بپرسید این آدم کیست؟ من نمی‌توانم بگویم. نمی‌توانم به چشمش نگاه کنم نمی‌توانم با او حرف بزنم. شما بروید بپرسید این آقا چه‌کاره است؟ بعدازآن، تحقیق کردند دیدند این شخص خیلی وضعش خراب است.

 

          23.          مداومت بر ذکر

 

یکی از صبیّه های استاد فرمودند: پدرم همیشه ذکر می‌گفت، در خیابان آیت‌الکرسی می‌خواند به‌گونه‌ای که از سر خیابان همسایه‌ها می‌فهمیدند. من می‌گفتم خدایا چقدر پدرم ذکر می‌گوید، ما گیج می‌شدیم، دائم در منزل ذکر می‌گفت.

 

          24.          آینده پسرم

 

و باز ایشان فرمودند: پدرم مرا دوست می‌داشت به مادرم می‌گفت بگذارید خودش و بچه‌هایش بیایند و شلوغ هم کنند عیبی ندارد با بچه‌هایش مراعات کن. یک روز پدرم به پسر کوچکم سید حسین نگاه کرد من داشتم شیر درست می‌کردم، دیدم یک نگاهی به این پسرم کرد. گفتم: خدایا چه شده اتفاقی افتاده که پدرم این‌طور او را نگاه می‌کند. پس به من فرمود: چیزی به تو بگویم قدرش را بدان او یک پسر مظلوم، باخدا و باایمان می‌شود. جایش در بهشت است، خیلی مواظبش باش!! بله پسرم الآن در حرم امام حسین خادم است و شخصی آرام و بی‌سروصدا و باخداست از بچگی روزه می‌گرفت. از رفتن به جنگ عراق با ایران طفره می‌رفت و می‌گفت اگر بمیرم به کسی تیر نمی‌زنم چند بار صدامیان آمدند و او را گرفتند، فرار کرد. او دارای زن و فرزند است و به فرموده پدرم عاقبتش خوب است.

 

           25.          شال استاد آتش نگرفت

 

صبیه استاد فرمود: ماه محرم بود و ما مجلس روضه رفته بودیم، وقتی برگشتیم همه ما چادرهایمان را در اتاق دیگر آویزان کرده بودیم و من و فرزند دوساله‌ام نزد پدرم نشسته بودیم که ناگهان دیدیم از اتاق دود می‌آید. شالی که پدرم به کمرش می‌بست در چمدانی در اتاق بود. بر اثر آتش اتاق سیاه شد و همه‌چیز سوخت. رختخواب و چادر و همه‌چیز سوخت (تا آتش‌نشانی آمد و آتش را خاموش کرد).

 

مردم جیغ می‌زدند و صلوات می‌فرستادند چون شال پدرم نسوخت و آن‌ها به‌عنوان تبرّک گرفتند تکه‌تکه کردند بردند. چمدانی که درونش شال پدرم بود را گرفتند روی سرشان گذاشتند و می‌گفتند چه معجزه‌ای که همه‌چیز سوخت مگر شال ایشان، مردم متعجّب شده بودند. پدرم می‌گفت: چرا شالم را تکّه تکّه کردند و بردند؟

 

          26.          سادگی زندگی

 

صبیه استاد گفت: پدرم ساده بود همیشه به مادرم (در نجف) می‌فرمود: باید در اتاقم گلیم باشد نه فرش، مادرم می‌گفت: عیب است. می‌فرمود: من سادگی را می‌خواهم مادرم می‌گفت: مردم خانه‌مان می‌آیند ولی ایشان قبول نمی‌کرد. می‌فرمود: منزل باید ساده باشد.

 

          27.          تابلوی طلائی رنگ

 

وقتی استاد در نجف زندگی می‌کردند همسر ایشان به ایران آمده بودند و در برگشت تابلویی را آوردند که رنگ طلائی داشت. وقتی استاد آمدند در اتاق و تابلو را دیدند فرمودند: طلا می‌گذاری این را بردار. هرچه همسرشان می‌گفت: این طلا نیست رنگش همانند طلا است قبول نمی‌کرد و می‌فرمود: این را بردار، چون دوست داشت منزل ساده ساده باشد.

 

          28.          یخچال

 

در نجف مردم یخچال می‌خریدند و توی خانه‌هایشان بود و آب سرد می‌خوردند. استاد حاضر نمی‌شد یخچال خریده شود، به همسرش می‌فرمود: مردم از گرسنگی می‌میرند، یخچال بخریم. ازقضا همسرشان یواشکی یخچالی خرید و در اتاقی گذاشت که استاد متوجه نشود. روزی پرسید: این آب سرد را از کجا آوردی؟ گفت: از یخ است. روزی استاد فرمود: درِ این اتاق را بازکنید و ببینم تویش چیست و الّا در را می‌شکنم. چون در اتاق را باز کردند و یخچال را دیدند فرمودند: تو یخچال به خانه می‌آوری درحالی‌که مردم از گرسنگی می‌میرند؟

 

           29.          عکس سوخت

 

 یکی از صبیه‌های استاد می‌خواست از استاد عکس بگیرد ایشان قبول نمی‌کرد. یک روز در صحن کربلا استاد نماز می‌خواندند صبیه استاد از دور عکسی از ایشان گرفت بعد متوجه شد که به خاطر نارضایتی پدر عکس سوخت و صبیه گریه کرد.

 

          30.          تلویزیون سوخت

 

استاد از نجف رفتند به بغداد منزل یکی از اقوام. جوان در منزل می‌خواست تلویزیون روشن کند مادرش به او می‌گفت: اگر آقای کشمیری ببیند تلویزیون می‌سوزد. جوان سمج بود و می‌گفت: می‌خواهم ببینم و تجربه کنم که این راست است که تلویزیون می‌سوزد؟ و حرف مادر را گوش نکرد و تلویزیون را روشن کرد. استاد سؤال کردند این چیست؟ گفتند: تلویزیون، فرمود: تلویزیون چیست؟ گفتند: همه‌چیز در آن دیده می‌شود (آن‌ها برنامه‌های زمان صدام و بعثی‌ها) ایشان ناراحت شدند و سر را به پایین آوردند. بعد تلویزیون سوخت. جوان افتاد روی پای استاد و پای ایشان را می‌بوسید و می‌گفت: می‌خواستم بفهمم اینکه می‌گویند اولیاء قدرت دارند درست است؟! و از آن روز، ازاین‌رو به آن رو شدند.

 

* توضیح آنکه استاد، مادر و خواهر و برادرش در بغداد بودند. ایشان برای صله‌رحم به بغداد مسافرت می‌کردند.

 

           31.          شوخ‌طبعی استاد

 

وقتی استاد از حرم نجف آمدند، مادرشان که حدود هفتادوپنج سال داشت را دیدند که صورتش باز است. فرمود: چرا صورتت باز است؟ گفتند: پیرزنم خودش باز می‌شود. فرمود: می‌خواهی چشمت معلوم گردد و دیگران نگاهت کنند و بگویند این پیرزن جوان بود چقدر خوشگل بود اگر خواستی، نیمه صورت، یک چشمت معلوم باشد!!

 

          32.          از متاع بازار خبری نداشت

 

صبیّه استاد گفت: شب جمعه‌ای پدرم از نجف به کربلا آمدند و به من سر زدند. رفت دکان عطاری شکر بخرد، پول را بلد نبود. مقداری پول به عطار داد و یک کیلو شکر خرید. همین‌طور ایستاده بوده، چون از متاع بازار خبر نداشت، عطار به او گفت: دیگر چه می‌خواهید؟ فرمود: بقیه پول را می‌خواهم. عطار خجالت کشید به او بگوید پول بقیه‌ای ندارد. آن بقّال ما را می‌شناخت به من گفت من از پدرتان خجالت کشیدم، چه آقایی دارید.

 

         33.          امیرالمؤمنین علیه‌السلام خانه شما آمد

 

صبیه استاد فرمود: شبی پدرم در کربلا به خانه‌مان آمد صبح همه زن‌های همسایه به من گفتند: دیشب امیرالمؤمنین علیه‌السلام خانه شما بود. گفتم: نه پدرم بود. گفتند: چه نوری داشت مدام ذکر می‌گفت. گفتم: پدرم همین‌طور است راه می‌رود یاسین و آیت‌الکرسی می‌خواند.

 

          34.          اذکار قبل از طلوع آفتاب

 

صبیه استاد فرمود: این اذکار از پدرم بعد از نماز صبح و قبل از طلوع آفتاب می‌باشد. 100 مرتبه استغفار، 100 مرتبه صلوات، 100 مرتبه "لااله الّا هو الحق المبین"، 70 بار "یا فتّاح"، 70 بار "یاحیّ یاقیّوم"، "لااله الّاانت سبحانک انّی کنت من الظّالمین"، 3 مرتبه "رب اشرح لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی"، "یاحیّ لااله الّاانت یاحیّ قبل کلّ حیّ یاحیّ بعد کلّ حیّ"، 3 مرتبه" بسم الله الرحمن الرحیم قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع المک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدک الخیر إنک علی کل شیء قدیر" (آل عمران: 26) "یاهو یا من هو یا من لیس الا هو صل علی محمدوآل محمد"، "یامن یکفی کلشی ولایکفی کلشی رب لاتذرنی فردا انی عاجزا ذلیلا ربنا انزل علینا مائده من السماء لتکون لنا عیدا".

 

          35.          اذکار شب جمعه

 

2- و برای شب جمعه فرمودند: "لااله‌الاالله و من کل همّ و غمّ ماشاء الله و لکل نعمة الحمد لله و لکل رخاء شکراً لله" و همچنین 10 مرتبه "یا دائم الفضل علی البریّة یا باسط الیدین بالعطیّة یا صاحب المواهب السنیّة صل علی محمّد و آله خیر الوری سجیّة واغفر لنا یا ذالعُلی فی هذه العشیّة".

 

          36.          اذکار شب قبل از خواب

 

قبل از خواب فرمودند: آیه‌الکرسی، سوره حمد، سوره توحید، سوره فیل، سوره همزه، سوره زلزله. "یا من یکفی کل شی و لا یکفی کل شی"، "رب لا تذرنی فرداً إنّی عاجزاً ذلیلاً "، " ربنا انزل علینا مائده من السماء لتکون لنا عیداً "، "یا هو یا من هو یا من لیس الّا هو صل علی محمد و آل محمد".

 

         37.          روز جمعه

 

فرمودند: روز جمعه برای رزق 200 مرتبه یا غنیّ یا مغنی. (الغنی المغنی)

 

         38.          شرح احوال آقای کشمیری

 

همسر آقای کشمیری در تاریخ 29 بهمن فرمودند: در نجف وضع زندگی از نظر اقتصادی ضعیف بود. اول ازدواج بالاخانه خانه پدرش زندگی می‌کردیم آن خانه پرجمعیت بود. بعد پدرم از شیراز پول فرستاد و خانه‌ای خریدیم. از دکان و مغازه‌ها قرض می‌گرفتیم و سر ماه از شهریه آقا قرض را به دکان‌دار ادا می‌کردیم و شهریه هم کم بود. حاج نصرالله خلخالی که نماینده مراجع بود می‌گفت اگر احتیاجی برای چیزی شد به ما بگویید. آقا به کسی رو نمی‌زد.

 

          39.          عاشق نجف

 

وقتی استاد از نجف به ایران آمدند ملاقاتی با امام خمینی داشتند در این ملاقات مطالبی گفته شد ازجمله امام خمینی فرمود: شما مسجد، درس و مدرسه هرچه می‌خواهید دستور می‌دهم برایتان مهیا کنند استاد در جواب گفتند: من می‌خواهم بروم نجف کاری به این مسائل ندارم.

 

           40.          حاج‌آقا مصطفی

 

حاج‌آقا مصطفی جهت تعلق‌خاطری که به مسائل معنوی و عرفانی داشت با افرادی که داعیه این امور داشتند نشست‌وبرخاست می‌کرد. یکی از این افراد شخصی به نام مجلسی بود که مقیم کاظمین بوده و ظاهری صوفیانه داشت که حاج‌آقا مصطفی نزد وی می‌رفت و سه شبانه‌روز پیشش بود. یکی دیگر از این افراد آقای کشمیری بود که فردی ظاهرالصلاح به‌اصطلاح اهل سیر و سلوک و عرفان و معنویات به شمار می‌آمد اگرچه حاج‌آقا مصطفی از این افراد خوشش می‌آمد و به دیدارشان می‌رفت منتهی به جهت شخصیت کتوم و تودار ایشان من نتوانستم پی ببرم که به قصد آموختن و یادگیری نزدشان می‌رفت یا مقاصد دیگری داشت. (صفحه 146- 147 مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

 

           41.          بی‌توجهی استاد به دنیا

 

در بی‌توجهی استاد به دنیا همسر محترمه ایشان فرمودند:

 

 الف) وقتی خرید یک خط تلفن برای منزل احتیاج بود به آقا می‌گفتم، ایشان موافقت نمی‌کرد. گفتم: از خارج شهر زنگ می‌زنند، باید بروم خانه همسایه؛ ایشان قبول نکردند. من یواشکی تلفن خریدم، بعدها ایشان متوجه شدند.

 

ب) وقتی به آقا گفتم: زمستان سرما است با چراغ علاءالدین نفتی، گرم نمی‌شویم، می‌خواهیم گاز کشی کنیم تا راحت باشیم؛ فرمود: نه!! ولی من گاز کشی کردم، بعد از یک سال ایشان متوجه گاز کشی منزل شدند.

 

          42.          کوچه

 

استاد در نجف توی کوچه می‌رفتند. بچه‌ای مشغول بازی بود و چیزی به‌طرف ایشان پرت کرد و به ایشان اصابت کرد. مادر بچه آنجا بود. استاد فرمود: من ناراحت شدم و به مادرش گفتم: مواظب بچه‌ات باش، مادرش خندید و گفت: همین که هست. به خانه برگشتم. لحظاتی بعد سرو صدای گریه شنیدم. پرسیدم چیست؟ گفتند یک کامیون روی بچه رفته و او را کشته است. یکی از نزدیکانم به من گفت: مردم کرامت دارند مریض شفا می‌دهند. تو ناراحت می‌شوی که این اتفاق بیفتد؟ علت را از استاد جویا شدند فرمود: من از بچگی این‌طور بودم که کسی مرا اذیت می‌کرد نتیجه‌اش را می‌دید.

 

          43.          مجنون

 

استاد فرمودند: یک دعوای خانوادگی در نجف شده بود. مرا برای وساطت آنجا بردند. چون به خانه رفتم و نشستم غذا و وسایل پذیرایی آوردند. من به آن‌ها گفتم: نمی‌خورم. صاحب‌خانه گفت: چرا؟ گفتم: من برای این قضیه آمدم که شما با فلانی آشتی کنید و رفع کدورت بشود. اگر این مسئله انجام شود غذا می‌خورم. آن‌ها گفتند: آشتی و صلح می‌کنیم و قول دادند. غذا خوردم و از خانه بیرون آمدم. بعد متوجه شدم آن شخص زیر قولش زده است. زمانی در حرم برای استخاره نزدم آمد. به او گفتم: برای چه زیر قولت زدی؟ آن شخص جواب ناصوابی به من داد. دیدم حرف زدن فایده‌ای ندارد. به او گفتم: بیشتر از چه چیزی می‌ترسی؟ گفت: از جنون. گفتم: همان شود. یک‌دفعه عقل از سرش پرید و دیوانه شد. از استاد پرسیده شد این قضیه از چه کاربردی بود که فرمودید شد؟ فرمود: حالی بر من آمد و این کار به فعل حق انجام گرفت.

 

          44.          گریه تأسف

 

استاد فرمودند: در نجف عالمی بسیار بزرگ بود که با ما نسبت نزدیک داشت. او دارای پسرانی بود که یکی از آن‌ها با پدرش مخالف بود و گاهی در جمع حرف‌های ناصوابی به پدرش می‌گفت. وقتی این پسر می‌خواست فوت کند خیلی گریه می‌کرد. به او گفتند برای چه چیزی گریه می‌کنی؟ می‌گفت: "انما یخشی الله من عباده العلما" از بندگان خدا تنها دانایان از خداوند هراس دارند. (فاطر:28) کنایه از این‌که من عالم شدم و چه اشتباهاتی نسبت به پدر روحانی خود کردم؛ و به کار خودش تأسف می‌خورد ولی افسوس که آن‌وقت تأسف فایده‌ای نداشت.

 

          45.          ناصواب

 

اینکه از بعضی در یکی از همایش‌های شیراز (سالن سینا و صدرا، اردیبهشت 91) نقل شده است که آیت‌الله بهجت روزی صبحانه منزل آیت‌الله کشمیری رفتند و به همسر ایشان فرمودند: حضرت معصومه از شما گله دارد که 3 ماه به حرم نرفتید و بعدازاینکه از منزل استاد رفتند؛ آیت‌الله کشمیری فرمودند: منظور ایشان من هم بودم. در طی تماس تلفنی با همسر استاد، ایشان این مطلب را نادرست اعلام داشتند.

 

          46.          آقا ناراحت شد

 

روزی حضرت استاد نشسته بودند و یک‌مرتبه فرمودند: فلانی (اسم شخص را بردند) خدا بگویم چه‌کارت کند. توضیح آنکه: این شخص از محبین استاد بوده و به منزل ایشان رفت‌وآمد می‌نمود و سمتی هم داشت. گاه‌گاهی برخی اهل منصب که دارای نفوس سنگین بودند و خواسته‌های مجازی داشتند را به‌عنوان زیارت خدمت استاد آورده و برای ایشان مزاحمت ایجاد می‌نمود.

 

          47.          دستور تشرف

 

استاد در نجف به سیدی از اهل علم برای تشرّف خدمت امام زمان (عج) این دستور را فرمودند: زیارت آل یاسین نسخه شیخ محمد بن جعفر مشهدی متوفی 595 در کتاب مزار کبیر که قبل از خواندن 12 رکعت نماز (6 نماز 2 رکعتی) و بعد صلوات دارد را یک اربعین بخواند. ابتدای زیارت آل یاسین این است: "سلام علی آل یاسین ذلک هو الفضل المبین"و آخرش نیز این است: "معک معک معک سمعی و رضایی" توضیح آنکه: این زیارت با 12 رکعت نماز و صلوات را بنده صداقت در سال 1388 ترجمه کردم و توسط انتشارات رازبان چاپ گردید.

 

          48.          لطیف گفته

 

جوان عربی در لباس روحانیت نزد استاد آمدند و از جمله حرف‌های ایشان این بود که خدمت آیت‌الله بهجت رفته از من پرسیدند: درس چه می‌خوانی؟ عرض کردم مقدمات (کتاب جامع المقدمات) فرمودند: بر تو باد بر مؤخّرات. استاد چون این جواب را شنیدند فرمودند: لطیف گفته است.

 

          49.          انگشتر

 

از ذوقیاتی که استاد داشتند؛ درباره‌ی خواص انگشتر بود، بدون آنکه نزد کسی آن‌ها فراگرفته باشند، در شناخت انگشتر ازنظر ظاهری و خواص باطنی احاطه داشتند؛ تا جایی که در نجف اشرف میان دو انگشتر فروش، اختلاف در تمییز نوع و جنس و قیمت می‌شد، برای تشخیص به ایشان مراجعه می‌شد و رأی به صواب می‌دادند. البته بُعدی هم ندارد که بعضی از اسماء الهی در خواص معادن و کوه‌ها و سنگ‌ها را همان‌طور که حضرت آدم علیه‌السلام دارا بودند؛ به ایشان هم عطا شده بود.

 

           50.           معزول شد

 

شخصی که سِمَتی در کار دولتی داشت، روزی منزل استاد آمد و گفت: شما چرا هر کس را به خانه‌ات راه می‌دهی که بعضی از آن‌ها مورد تأیید صاحبان مناصب نیستند؟! ایشان ناراحت شد و حرف او را طرد کردند و فرمودند: به شما ربطی ندارد. سه روز بعد، این شخص را از کارش عزل کردند. بر خوانندگان محترم، پوشیده نیست معمولاً درب خانه‌ی امام زادگان و بزرگان از سادات باز است؛ مخصوصاً اگر سائل مضطرّ باشد؛ و این سیره‌ی ائمه علیهم السّلام می‌باشد.

 

           51.          سرطانِ صدام

 

یکی از محارم نزدیک استاد، خانمی بود؛ که فرزند دو ساله‌اش بنام یوسف کنارش بود و ایشان نگاه عمیقی به کودک می‌کند. مادر فرزند می‌گوید: نگاه شما به او خاص است، قسم می‌دهم که اگر چیزی هست بفرمائید!! استاد فرمودند: او را بعداً سرطان می‌کشد. سال‌های بعد که یوسف بزرگ شد در سن 19 سالگی، به زور صدامیان او را به جبهه‌ی جنگ، علیه ایران فرستادند و کشته شد. این سرطان، صدام بود که استاد بدان اشاره کرده بودند.

 

           52.          عوائد معنوی

 

خانمی هفته‌ای چند روز برای خدمت به منزل استاد می‌آمد. او می‌گفت: من سواد ندارم شبی آیة الله کشمیری را در خواب دیدم که برای من دعای فرج یعنی دعای "اللهم کن لولیک .... "را تا آخر خواندند. صبح که از خواب بیدار شدم، فهمیدم این دعا را حفظ دارم و تعجب کردم. پس به‌طرف منزل آقا رفتم، ولی گفتند: آقا دیروز وفات کردند! سال‌ها از این موضوع می‌گذرد و هنوز این دعا را از حفظ می‌خوانم. معلوم شد که در عوض کار منزل، استاد یک بهره‌ای معنوی به او عطا نمودند.

 

          53.          ظرافت نه کرامت

 

در مجلس دعوتی که چند نفر آشنا از اهل دانش سر سفره بودند، ماهی و مرغ بر سفره آوردند. استاد معمولاً ماهی را بیشتر دوست می‌داشت. برای ایشان گوشت ماهی را از تیغ‌ها پاک کردند و سپس مشغول به خوردن شدند. در وسط غذا خوردن، انگار بعضی از مدعوّین سر سفره نسبت به قدرت ایشان خطور کردند. ناگاه استاد، تیغ‌های جمع شده‌ی ماهی را به دست گرفتند که ببلعند؛ که بعضی گفتند: آقا تیغ‌ها را می‌خورید؟! ایشان بدون تأمّل آنها را بلعید و همگان تعجب کردند البته برای خواننده، قابل تعجب است! گفته می‌شود: ایشان فقط در طول عمرش برای دفع خطور به مقام اولیاء این کار را کردند؛ که گوئیم این ظرافت بود نه کرامت!

 

          54.          تحمّل تندی

 

یکی از خویشاوندان غیر روحانی استاد، گاه‌گاهی از تهران به قم می‌آمد و خدمت ایشان می‌رسید؛ او اهل صحبت بود و مطالبی را در موضوعات گوناگون عنوان می‌کرد. روزی استاد، مطلبی را با یقین فرمود که او فهم و درک آن موضوع را نداشت و گفت: این را نگو به دوزخ می‌روی! استاد تندی او را تحمّل کردند.

 

           55.          ساحر

 

همان‌طور که انبیاء کارهای خارق‌العاده انجام می‌دادند و کسانی که مخالف آنان بودند و توان درک را نداشتند، آنان را ساحر می‌خواندند. در زمان حیات استاد هم وقتی ایشان کار فوق‌العاده‌ای انجام دادند، طرف مقابل از اعجاب و عدم ادراک، بعدها به افرادی گفت: او ساحر است.

 

          56.          استاد و نیاز

 

آیة الله حسن‌زاده آملی فرمودند: من خدمت آیة الله کشمیری که رسیدم، شکوه کردم که کسی نیست نیاز ما را برطرف کند. کسی نیست ما در محضرش تربیت شویم. دیگر قاضی‌ها و ملّا حسینقلی‌ها نیستند! ایشان فرمودند: آقای حسن‌زاده، خودتان را گول نزنید. من عرض کردم، نمی‌دانم شما به چه جهتی می فرمائید که خودتان را گول نزنید؟ فرمود: شما وقتی‌که وارد حوزۀعلمیه شدید، آغاز نیاز داشتید به استادی که به شما صرف و نحو یاد دهد، نبود که بود. همان زمان به این نیاز نداشتید که کسی به شما کتاب کفایة الاصول یاد دهد. چون شما در آن حدّ نبودید، در حدّ مقام علم صرف و نحو بودید و استاد در کنارتان بود. همین‌گونه پلّه پلّه که بالا آمدید استاد آن مرحله در کنار شما بود؛ الآن هم نگویید نیست. شما خودتان را یک مقدار نگاه کنید، چه مقدار فاصله‌ی بین علم و عمل را کم کردید؛ چه مقدار با این ملکوت روراست هستید. مطمئناً اگر آنچه را که می‌دانید در مقام عمل پای بند باشید، این باب واسع الهی و این دار رحمت ربّانی شما را باز نخواهد داشت؛ و هیچ منع و بخلی نیست. استاد هست، اگر برای ما استاد نیست معلوم می‌شود که ما شرایط مربوطه را فراهم نکرده‌ایم. باید فاصله‌ی بین علم و عمل کم شود و در کنار این‌ها هم، واقعاً سر به سجده بگذاریم و در نیمه‌های شب، صادقانه از خدای تبارک‌وتعالی بخواهیم که راه را برایمان باز کند. درست است که از آن طرف، ناز است اما نیاز ما باید در کنار آن ناز، ضمیمه شود تا بالاخره به‌جایی منتهی شود. اینکه نمی‌رسیم، برای این است که مناسب این نظام نیستیم و خودمان را با این نیاز تنظیم نکرده‌ایم.

 

          57.          گوسفند

 

برای رفع گرفتاری‌های سنگین، کشتن گوسفند سیاه در حیاط منزل خوب است.

 

استاد فرمود: اگر گرفتاری خیلی شدید و قابل تحمّل نباشد تا پنجاه گوسفند سیاه، ذبح، تأثیر دارد.

 

          58.          بیست سال

 

یکی از قضات فعلی تهران برایم نقل کرد که حدود بیست سال قبل در رشته حقوق در دانشگاه قم تحصیل می‌کردم. آوازه‌ی استاد کشمیری را شنیدم، چند بار خدمت ایشان رسیدم و دستورالعملی را تقاضا کردم. ایشان دریغ نورزیدند. الآن بیست سال از آن تاریخ می‌گذرد، هنوز نتوانستم آن دستورالعمل را بکار ببندم و تأسّف از این عدم توفیقم می‌خورم.

 

           59.          آینده گویی سیّد

 

حجةالاسلام دکتر سید محمدحسین قزوینی فرمود: من شنیده بودم که مرحوم آیة الله کشمیری یک مراتبی از کمالات را طی کرده و گذشته و آینده را، خیلی راحت برای مردم بیان می‌کند. ایشان که از نجف به قم آمده بودند، من در سال 1361 توسط یکی از علمای بزرگ قم، وقت گرفتم که خدمتشان برسم. موقعی که داشتم منزل این بزرگوار می‌رفتم، یکی از بنده‌زاده‌ها اصرار می‌کرد که من هم بیایم. گفتم: پسرم برگرد! اینجا که من می‌روم جای بچه نیست. دیدم هِی اصرار می‌کند، یک داد بر سرش زدم، گفتم: برگرد و سوار ماشین شدم و به منزل ایشان واقع در کوچه‌ی آبشار که تا خانه‌ی استاد، 5 دقیقه فاصله بود رفتم. وارد منزل این بزرگوار که شدم، گفتم: سلام‌علیکم، ایشان اولین جمله‌اش به من این بود، علیکم السلام، بچه چه گناهی کرده که بر سرش داد می‌کشی!! دیدم همان لحظه‌ی اول، یک برق 2000 وات ما را گرفت. بنده آنجا نشستم و ایشان شروع کرد به گفتن: آقا شما این کار را می‌کنید، آن کار را می‌کنید، شغلتان این هست، این کارت درست هست و این کارت درست نیست. بعد آینده برایت این‌طوری می‌شود. من دیدم گویا این مرد 20 سال، 30 سال کنار من بوده است. حتی یک چیزی را از نیّت من خبر داد؛ والله، بالله غیر از خودم احدی خبر نداشت. بعدها هم به منزل ایشان می‌رفتیم و می‌نشستیم.

 

این قضایا گفتنی، شنیدنی و آموزش دادنی نیست بلکه رفتنی و از نزدیک دیدنی است. آن چیزهایی که ایشان نسبت به آینده‌ی خود بنده گفته، موارد متعددی است که اگر 50 مورد گفته، 40 مورد آن را تا امروز دیده‌ام؛ یعنی تمام دنیا بیاید بگوید: این نادرسته، می‌گویم: نه خودت نادرستی؛ این چیزی بود که بنده، خودم از ایشان دیدم و کاری به هیچ واسطه‌ای ندارم.

 

           60.          در دنیا

 

نبود همسر مؤمنه‌ی استاد، در وصف استاد فرمودند: آقای کشمیری در دنیا نبود؛ اگر فرضاً من بیرون منزل می‌رفتم و هوا تاریک می‌شد و می‌آمدم کلید برقی که بالای سرش بود، آن را روشن نمی‌کرد و من آن را روشن می‌کردم. اگر بازار می‌رفتم و برمی‌گشتم و می‌گفتم: فلان چیز قیمتش این‌قدر شده، می‌فرمود: یعنی بالا رفته یا پائین آمده است. در مورد جهیزیه‌ی دختر که با او صحبت می‌کردم، می‌فرمود: یعنی چه؟ هم دختر بدهد و هم جهیزیه. در خرابی خانه و خرید خانه و جهیزیه، دخالتی نداشت، بازار نمی‌رفت، اگر هم می‌رفت مثلاً برای اندازه‌گیری لباس به خیاطی برود.

 

           61.          سکوت

 

بنا بر آنچه حضرت استاد (رحمة الله علیه) به پسرعموی خود خبر دادند، این بود که حضرت معصومه علیه‌السلام به ایشان فرمود: شما سکوت اختیار کنید و مراودات را کم کنید.

 

حضرت استاد بر اثر سکته‌ای که کردند حدود 14 سال در سکوت بودند تا اینکه فروردین سال 1378 شمسی در جوار حضرت معصومه علیه‌السلام رحلت و مدفون شدند.

 

          62.          شفا سرطانی

 

حضرت استاد (رحمة الله علیه) در مسافرتی که به کاشان داشتند، دختر هشت‌ساله‌ای را که سرطان داشت، نزد ایشان آوردند. پس دعایی خواندند و آن دختر شفا پیدا کرد؛ و الآن آن دختر ازدواج کرده است.

 

          63.          سید علی شاه

 

از نوادر روزگار عارف کیمیاگر و دارنده تجرّد اختیاری در هند، سید علی شاه بود. استاد به‌واسطه‌ی کسانی که از هند به نجف می‌آمدند با ایشان مکاتباتی داشتند؛ و از او اجازه در ختوم و اذکار گرفته بودند، اما استاد به‌صورت شخصی، ایشان را رؤیت نکرده بود.

 

          64.          درخواست و اخبار

 

کسی در قم به استاد مراجعه می‌کند و از ضعف قوای جنسی خودش شکایت می‌برد؛ و اصرار بر ازدواج هم می‌کند. ایشان وی را از ازدواج کردن منع می‌نماید، ولی او اصرار می‌کند. استاد می‌فرمایند: اگر ازدواج کنی کار به طلاق کشیده می‌شود. ولی باز هم برای توسل به او می‌فرمایند: به مرقد سکینه خاتون (واقع در سه کیلومتری بعد از جنت‌آباد که توی کویر می‌باشد)، خواهر ناتنی حضرت معصومه علیه‌السلام برود. او بعد از توسل و زیارت سکینه خاتون علیه‌السلام، با دختری ازدواج می‌کند؛ ولی بعد از دو هفته، کارش به طلاق می‌کشد.

 

          65.          نماز استغاثه

 

یکی از بستگان استاد که از سادات بودند، شکایت همسرش که او هم از سادات بود را نزد استاد می‌کند. زوج و زوجه‌ی دو طرف با ایشان فامیل بودند؛ و ایشان به خویشاوندان اهمّیت می‌داد. استاد به زوج می‌فرماید: با همسرت درگیر نشو، با او مدارا کن تا چوب نخوری که همسرت، استغاثه‌ای به حضرت ولیعصر (عج) دارد. استاد، استغاثه‌ای را قبلاً به همسرش داده بود و او مشغول به آن توسّل بود. متن استغاثه‌ی به امام زمان (عج) در کتاب مفاتیح‌الجنان ص 232 از کلم الطیّب سید علی‌خان شیرازی نقل شده: که هر کس، هر جا که باشد دو رکعت نماز به حمد و هر سوره‌ای که باشد زیر آسمان، رو به قبله ایستاده بخواند و بعد این دعا را بگوید: " سلام‌الله الکامل التامّ الشامل ... کشف کربتی" پس حاجت خود را بخواهد. حقیر کتاب کلم الطیب را ترجمه کردم و در حال مقدمات طبع می‌باشد.

 

          66.          ذکر صلوات

 

استاد بنده، منزل تشریف آوردند. همسایه‌ی دیواربه‌دیوار ما طلبه‌ای بود که نسبت خویشاوندی با واسطه، با ما داشت؛ و گاه‌گاهی خدمت ایشان مشرّف می‌شد. در محضر ایشان صحبت از این شیخ شد. فرمودند: او ذکر هم می‌گوید؟ عرض کردم: بله، ذکر صلوات. فرمود: احسن، بارک‌الله

 

          67.          الله هو

 

استاد درباره ذکر توحید ناب می‌فرمود: الله هو، دم و بازدم گفته شود که قلبی الله با هو وصل نشود.

 

          68.          شیخ علی

 

 حجةالاسلام شیخ علی تاکی درباره استاد فرمودند: سید عبدالکریم که رفیق ما بود، به خانه‌ام در نجف می‌آمد و با هم به بعضی جاها می‌رفتیم. او به من موعظه‌ها می‌کرد و درس می‌داد.

 

 او می‌فرمود: من شب‌های جمعه، 2 ساعت بیشتر نمی‌خوابم؛ و شب‌های دیگر 4 ساعت می‌خوابید. برایم درس می‌گفت. او مردی بزرگوار بود و من از او کرامت دیدم. ساعت 3 عربی حدود سه ساعت از مغرب گذشته، در نجف آمدم توی صحن شریف امیرالمؤمنین علیه‌السلام، دیدم ایشان مقابل قبر شیخ عباس قمی نشسته است. من هر وقت می‌دیدم ایشان در صحن نشسته، می‌آمدم کنارش می‌نشستم. نیّت کردم که اگر بخواهم بروم پهلوی ایشان بنشینم دیروقت است. خانواده در خانه، تنها می‌ترسد؛ اگر هم نروم بد است. همین نیت را کردم دیدم ایشان نیستند. یک‌بار مکه رفتم، وقتی آمدم با خانواده‌ام حرفمان شد که فلان چیز و فلان چیز (برای کادوی زیارت) بخر. ناراحت شدم و وقتی آمدم توی صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام پهلوی ایشان نشستم، فرمود: با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا، چرا با خانواده‌ات دعوا کردی؟ یک‌بار، حالشان منقلب بود. یکی از رفقا رفت یک‌کاسه‌ی آبگوشت مرغ آورد، پس میل کردند و به حال آمدند؛ یعنی خودشان را شکنجه (ریاضت) می‌دادند. من ایشان را خیلی دوست داشتم. یک روز، با یک سیدی که در نجف مباحثه کتاب کفایة الاصول می‌کردیم، با هم خدمت ایشان آمدیم. وقتی ایشان سید را دید، بعد فرمود: با او رفت‌وآمد نکن. بعداً فهمیدم راست می‌گفت. قم هم خانه‌اش رفتم. چه دوران‌هایی با او داشتیم های های های. به ما می‌فرمود: وقت کم است عبادت کنید یعنی عمر کوتاه است هر چه می‌توانید عبادت کنید. وادی‌السلام باهم می‌رفتیم، روی بلندی می‌نشستیم. خیلی مرد شریف و بزرگواری بود، الله‌اکبر.

 

          69.          حبیب و محبوب

 

استاد می‌فرمود: بعد از دیدن نامحرم، خواندن این ذکر خوب است: یا خیر حبیب و محبوب صلّ علی محمّد و آل محمّد. تا مثال محبوب، جای نقش نامحرم را بگیرد.

 

          70.           1001 مرتبه

 

حجةالاسلام شیخ اسماعیل کوهستانی، وقتی استاد به دیدار پدرشان رفته بود، تقاضای ذکری کرد. ابتداً 1001 مرتبه ذکر یونسیه بعد از نماز عشاء را دادند. سپس فرمودند: به خاطر کار زیاد و درس و تدریس، حداقل 400 مرتبه بخوانید.

 

           71.          نشر اسلام و بعد بیرون شدن

 

یکی از علمای قم از سادات خراسان جنوبی که قبلاً در حوزه نجف اشرف بودند نقل کرد: روزی به آیة الله کشمیری عرض کردم، بعد از نماز شب برایم یک استخاره بگیرید. ایشان با ناراحتی به من نگاهی کرد که تو از کجا می‌دانی من نماز شب می‌خوانم؟ عرض کردم: پس بعد از نماز صبح استخاره بگیرید. فردا به حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام رفتم؛ فرمود: این نیّت شما سفر است و همانند هجرت انبیاء است. نشر اسلام می‌باشد. ولی بعد به‌زحمت و آزار می‌افتید. من قصد تبلیغ به کشور هند و کشمیر داشتم. پس به آنجا رفتم و سال‌ها آنجا تبلیغ اسلام می‌کردم. بعدها به من حرف‌های ناروا زدند و دولت هند، بین رفتن و ماندن در آنجا، مرا بیرون کردند، بااینکه همسرم از اهل کشمیر بود؛ و استخاره استاد دقیقاً همان شد که مرا از هند بیرون کردند.

 

          72.          نقش علی علیه‌السلام

 

استاد روزی در قم، منزل پسرعمویشان ناهار دعوت بودند. بعد از صرف ناهار، وسط صحبت‌ها فرمود: در نجف روزی برایم مکاشفه‌ای شد، دیدم همه‌جا نوشته شده: علی علیه‌السلام علی علیه‌السلام علی علیه‌السلام ...

 

         73.          در آینه دیدن

 

یکی از علمای حی در قم برایم نقل کرد که با طلبه‌ای در نجف بنام ... رفیق بودیم. او گفت: آن‌وقت‌ها وسایل ارتباطی عراق به ایران کم بود. مدتی دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود و خبری از آنان نداشتم. حضور آیةالله کشمیری رسیدم و این موضوع را بیان داشتم. ایشان فرمود: آینه بیاور. پس آینه‌ای نزد ایشان آوردم؛ فرمود: در آینه نگاه کن، چون نگریستم، دیدم پدر و مادرم توی منزل هستند و سالم و مشغول به کاری می‌باشند. پس‌ازاین واقعه، فرحناک شدم.

 

          74.          قدمت انگشتر

 

حضرت استاد (رحمة الله علیه) انگشتری داشتند که قدمت آن به قبل از اسلام برمی‌گشت و دارای قیمت بالایی بود. این انگشتر را آقا سید هاشم حداد به ایشان دادند که از حدید سماقی بود و گفته‌اند: که رنگ اصلی حدید سماقی می‌باشد. متأسفانه سارقی هدایا و وسایل موروثی از قبیل انگشتر و تسبیح و امثال این‌ها را ربود و این انگشتر که جزء سرقت شده‌ها بود از دست رفت. در روایات آمده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام انگشتری از حدید داشتند برای قوت گرفتن و نقش حدید، "العزة للّه جمیعاً" بوده است و مطالبی بر انگشتر حدید نوشته بود که در جنگ‌های سخت بدست می‌کردند؛ و از امام صادق علیه‌السلام وارد شده است: که حدید چینی برای ترس از دشمن بسیار نافع است. (الدر الثمین ص 98)

 

          75.          تن مرکوب

 

ازآنجایی‌که تن مرکوب است، نباید در سیر و سلوک زیاد به آن فشار آورد. استاد می‌رفتند به وادی‌السلام و مشغول اوراد و ریاضات می‌شدند؛ هر وقت خسته می‌شدند برای آنکه مرکوب سرحال شود، می‌آمدند بیرون قبرستان که نزدیکی آنجا چایخانه‌ای بود، چایی می‌آشامیدند و بعد می‌رفتند وادی‌السلام، مشغول ادعیه و اذکار می‌شدند.

 

         76.          آیا پدرم بالاتر است؟

 

یکی از منسوبین نزدیک استاد که از بانوان هند بود، وقتی به ذهنش رسیده بود که آیا پدرم بالاتر است یا آقای کشمیری؟ در حالت سنه و کشف دید که پدرش و استاد نشسته‌اند، یک‌مرتبه استاد، بالا و بالاتر و بالاتر می‌رود و پدرش نشسته است. از این واقعه فهمید که استاد خیلی خیلی از نظر مقام معنوی از پدرش بالاتر است.

 

         77.          اسلام زیر پوست

 

در مورد بعضی شیعیان که بعضی شئون را به‌دقت انجام نمی‌دهند یا سهواً و یا عامداً یا غفلتاً بعضی گناهان از آنان سر می‌زد، استاد فرمودند: اسلام زیر پوستشان می‌باشد؛ یعنی همه به فطرت توحیدی و ولایی و از سرشت ائمه آفریده شده‌اند، اگرچه ترک واجبی کنند یا محرّمی را انجام دهند، ذات آنان عوض نمی‌شود.

 

         78.          شیراز

 

تقریباً سال 1360 استاد به شیراز رفته بودند و ازآنجا تعریف می‌کردند. برادرزاده خانم کشمیری می‌گفتند: آقای کشمیری مدتی در خانه ما بودند. روی منبر سنگی می‌نشستند. برای ایشان چای یا قهوه می‌بردم خانه‌ی ما رونق خاصی پیدا کرده بود و از ایشان عکس گرفتم.

 

          79.          زلزله

 

همسر استاد فرمود: یک‌شب در قم زلزله آمد؛ آقا روی تخت بودند. تخت تکانمی خورد. آقا فرمودند: چرا تکان می‌خورد؟ گفتم: ماشین بزرگی از کنار خانه رد شد، برای همین تخت لرزید؛ ایشان متوجه زلزله نشدند.

 

          80.          عقد

 

یکی از نزدیکان درجه اول استاد، در هند با دختری آشنا می‌شود و کار به ازدواج می‌کشد. دختر هندو بود، به خاطر ازدواج مسلمان می‌شود. وقتی پسر و دختر به منزل استاد آمدند، آن‌ها را تحویل گرفت و چیزی نگفتند. فقط فرمودند: خودم صیغه عقد این دو را می‌خوانم و همین‌طور هم شد.

 

           81.          حرف‌های مردم

 

همسر استاد فرمودند: یک روز با آقای کشمیری به زیارت شاه عبدالعظیم شهر ری رفته بودیم. در راه مردم حرف‌هایی می‌زدند. البته آقا، متوجه حرف‌های آنان نبود و بیشتر در خودشان بودند. یکی می‌گفت: این را باید گفت روحانی واقعی، بدون هیچ تشریفاتی، ساده و بدون همراه به زیارت آمد باآن‌همه عظمت. یکی می‌گفت: ببین چه شکمی دارد، حق اسلام را خورده؛ خلاصه اگر آقا می‌فهمیدند حتماً جواب می‌دادند. آقا هیچ‌وقت از کسی واهمه نداشتند. اگر کسی توهین می‌کرد و ایشان می‌فهمیدند حتماً جواب می‌دادند.

 

          82.          مستأجری

 

همسر استاد فرمودند: پس از ازدواج در نجف اشرف، ما منزل پدر آقا درحالی‌که حامله بودم و سه فرزند هم داشتیم زندگی می‌کردیم. یک فرزند دیگر، از اعضای خانه پدر آقا که رحم اول ایشان بود، بحثی بین او و پدر آقا شد که ما را مجبور کردند از خانه‌ی پدرش بیرون برویم. ما نمی‌دانستیم کجا برویم تا اینکه نزدیک خانه‌ی خاله‌ام یک ‌منزل بود که دو اتاق خالی داشت، رفتیم مستأجری و آنجا به‌سختی زندگی می‌کردیم و از نظر مالی هم در مضیقه بودیم و پدرم از نظر مالی کمک‌هایی به ما می‌کرد.

 

         83.          برادرزاده‌ی همسر

 

برادرزاده خانم آقای کشمیری که دکترای شیمی دارند درباره استاد گفتند: یک وقت رفته بودم منزل آقا در قم، از ایشان خواستم به شیراز بیایند. ایشان فرمودند: استخاره می‌کنم. پس استخاره کردند و فرمودند: خوب است می‌آیم. من چون خودم راننده بودم و ایشان دوست نداشت یک زن، راننده‌ی او باشد بااینکه حجابم کامل بود، به همین دلیل یکی از بستگان مَرد، راننده شد و با آقا و همسرش به سمت شیراز راه افتادیم. نزدیکی مرودشت، کنار جاده ایستادیم تا کمی استراحت کنیم. شیشه ماشین را پائین آوردم. آقا فرمودند: شیشه را بالا ببر، اینجا احتمال حیوان وجود دارد؛ و احتیاط در این است و من شیشه ماشین را بالا بردم. آقا ده روز در منزل، واقع در دنیکان ماندند. آن روزها من خیلی درگیر بودم. چون دارایی و اموال داشتیم، می‌خواستند مصادره کنند. آقا فرمودند: مشکلی برای شما پیش نمی‌آید و کسی نمی‌تواند اموال شما را بگیرد. همین‌طور که فرمودند: مشکل ما حل شد. می‌فرمود: ناراحت نباش، این مشکلات که برایت پیش می‌آید تحمّل کن، چون اجر دارد.

 

          84.          میوه

 

همسر استاد می‌فرمود: هر وقت میهمان می‌آمد، برای آقا میوه پوست می‌گرفتم و برایش می‌بردم. خودشان میل به خوردن نداشتند برای اینکه من ناراحت نشوم، به میهمانان می‌گفتند: ترا به جدم میوه بخورید و همه را تعارف میهمانان می‌کردند. البته بیشتر چای و قهوه می‌خوردند.

 

          85.          علت عدم پذیرش اولیه

 

اوایلی که استاد از نجف به قم تشریف آوردند حدود سال‌های 60 – 61 یکی از آقازاده‌های قم که پدرشان در نجف با استاد آشنائی داشتند و پدر زن این آقازاده هم از قبل توصیف استاد را شنیده بود، مشرف به حضور شدند. سپس تقاضای شاگردی را کردند. استاد قبول نمی‌کردند. چند بار آمد و گریه کرد و تقاضا نمود تا استاد قبول کردند. چند سالی توفیق نصیب او شد و سلوک کردند؛ اما پس‌ازآنکه به تهران رفتند و مشغول کارهای دانشگاهی و بیمارستانی شدند، سیر و سلوک را رها کردند.

 

اینکه استاد از اول او را نمی‌پذیرفتند، چون آخر کار را می‌دیدند.

 

          86.          توسل و دیدار

 

آقایم از اهل کرمان گفت: پس از سال‌ها که دنبال مرشد می‌گشتم و خدمت بعضی بزرگان رسیدم، مدت زیادی طول کشید تا نام آیة الله کشمیری را شنیدم؛ و توسل داشتم تا ایشان را ببینم. سال 1377 در سفری از تهران عازم کرمان بودم که در شهر قم پیاده شدم، خدا خدا کردم و از حضرت معصومه علیه‌السلام خواستم تا خدمت ایشان برسم. وقتی وارد صحن مطهّر شدم، حالت بغض و اشک بی‌اختیار از چشمم جاری شد، به خاطر ندیدن ایشان و مشکلات زندگی‌ام، پس با حالت قهر از صحن خارج شدم که چرا توسلات ام بی‌پاسخ ماند. در حین خارج شدن با طلبه‌ی خراسانی برخورد کردم، از او آدرس منزل آیة الله کشمیری را خواستم. ایشان ابتدا امتناع ورزید و سپس انتهای پل آهنچی، کوچه آبشار را آدرس داد و رفت. یک‌مرتبه آقایی از داخل سوهان فروشی صدایم کرد و گفت: دنبال منزل آقای کشمیری می‌گردی، خانه‌اش صفائیه، کوچه ورزشگاه می‌باشد و در حالت سکوت است، بعید می‌دانم که جوابت را بدهد. به آدرس مذکور رفتم و در خانه را پیدا کردم و درب را زدم و طلبه‌ای درب را باز کرد و گفت: آقا حال مساعد ندارد، باید برگردی؛ اما چند لحظه‌ی بعد برگشت و گفت: آقا اذن دادند. تابستان بود و وارد منزل شدم و دیدم در وسط حیات، تخت چوبی و ساده‌ای بود که رویش، فرش و تشکی انداخته بودند. استاد با لباس استراحت، در نهایت سادگی و بی‌پیرایگی بر روی آن دراز کشیده بود. معلوم بود که تنگی نفس (آسم) داشت. با گرمی و لطف مرا پذیرفتند. سؤالات پیرامون زندگی شخصی‌ام و مسائل عرفانی کردم و جواب فرمودند. ازجمله درباره شخصیت ابن عربی از او سؤال کردم. ایشان نه مانند کسانی که او را تکفیر می‌کردند و نه مانند کسانی که همتایی برای او نمی‌دانند جواب دادند که متعادل بود. این دیدار پانزده دقیقه طول کشید و سپس خداحافظی کردم و از خانه ایشان بیرون آمدم.

 

         87.          افسوس

 

یکی از علمای مازندران که در تسخیرات، استاد بود و چند سالی از قم به آن دیار رفته است گفته بود: من در قم بودم آقا سید عبدالکریم کشمیری را ندیدم؛ و از این عدم ملاقات افسوس می‌خورد.

 

        88.          حساسیت

 

عربی منزل استاد آمد و ایشان همسرشان را به نام زینب صدا کردند. عرب گفت: نه بگو مادر محمود، مادر علی، دوباره استاد همسرشان را بنام صدا زدند.

 

ما سال‌ها که از نزدیک، منزل ایشان بودیم همیشه با القابی همانند شوفی، همسرشان را خطاب می‌کردند و اسم زوجه را نمی‌فرمودند، استاد می‌خواستند با تکرار، حساسیت عرب را که نوعی تعصّب بود برکنار رود.

 

          89.          بعلیٍّ

 

استاد به کسی که اهل طریقت بود درباره نحوه گفتن ذکر امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: در مثل توسل نادعلی، به جای یا علی یا علی، بعلیٍ بعلیٍ گفته شود، انسان گرم می‌شود. (یعنی جذبه بیشتری دارد)

 

           90.          جوان باید کار کند

 

 شخصی در تهران به حضرت استاد، خانه‌ای تقدیم می‌دارد و دوست داشت ایشان قبول کند. پسر کوچک ایشان که وقت ازدواجش به سر رسیده بود و خانه‌ای نداشت. به پدرمی گوید: شما بگیرید! من می‌روم درون این خانه زندگی می‌کنم.

 

استاد می‌فرمایند: تو جوانی، برو کار کن، من این خانه را قبول نمی‌کنم تا صاحب‌خانه بتواند آن را بفروشد و به چند مستحق بدهد.

 

           91.          انگشتر برده شده

 

 روزی موقع اذان، استاد (در نجف) برای وضو گرفتن از اتاق بیرون می‌روند و انگشتر را درون اتاق می‌گذارند و وقتی برمی‌گردند، مشاهده می‌کنند که انگشتر مفقود شده است. مهمانِ درون اتاق، خجالت می‌کشد که نکند استاد به او مظنون شود. می‌فرمایند: نگران نباش از اهل آن‌ها (موکلین اذکار، یا مؤمنی از جن) آن را برده‌اند و بعد برمی‌گردانند.

 

           92.          زهد و زندگی ساده

 

صبیّه استاد از زندگانی پدر می‌گوید: پدرم ما را یاد داد که طمع نداشته باشید، چرا فلانی خانه دارد و من ندارم، ماشین دارد و من ندارم. زندگی ما ساده بود نه یخچال داشتیم نه فرش، روی زیلو می‌نشستیم. خوراکمان و لباسمان ساده بود و هیچ‌وقت چند عبا (چادر) نداشتیم. می‌فرمود: مهریه‌تان باید کم باشد. شاید داماد نتواند بدهد. از خواستگار بپرسید که نماز می‌خواند یا نه، میانه‌اش با فامیل اش خوب است؟ و دروغ نمی‌گوید؟ دارد یا ندارد را باید تحمل کنید. ما را به کم عادت می‌داد. وقتی در خانه داماد و برادر شوهر بودم و صحبت می‌کردم، یک‌دفعه از ته اتاق صدایم کرد و رفتم نزدش، فرمود: نامحرم در خانه است، چرا صدایت بلند است؟ قبول نمی‌کرد مادرم مبل بگذارد، تلفن بگیرد. می‌فرمود: از شوهرت چیزی نخواه که نتواند انجام دهد. می‌فرمود: دو رقم خوراک درست نکنید، مگر به خاطر میهمان، دو شکل غذا درست کنید. یک روز درب یخچال را باز کردند، به مادرم گفتند: تو می‌ترسی گرسنه بمانی که یخچال پُر است؛ پس مردم گرسنه باشند. می‌فرمود: اگر همسایه گرسنه است اول به او بده بعد خودت بخور. می‌فرمود: اگر انسان به دیدار و عیادت مریضی برود، برای هر قدمی که می‌رود گناه او را پاک می‌کنند و 80 خوبی برای او می‌نویسند. در نجف زیرزمین داشتیم، پدرم می‌رفت زیرزمین و دعا و نماز و قرآن می‌خواند. در تابستان بعد از آنکه در مسجد بازار بزرگ نماز جماعت می‌خواندند، با آنکه هوا گرم بود و عرق می‌ریخت، اگر کسی می‌خواست او را سوار ماشین کند برای تبرک، قبول نمی‌کرد و پیاده به منزل می‌آمد. پدرم اهل دنیا نبود، در صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌نشست و مردم می‌آمدند به زور قبول می‌کرد که دستش را ببوسند. در رکوع 33 مرتبه سبحان‌الله و در سجده هم 33 مرتبه سبحان‌الله می‌گفتند. صبح‌ها با اذان، ما را بیدار می‌کردند. نمازش را طول می‌داد و به ما می‌گفت: این نماز شما، کمر شما را می‌شکند. جلوی خدا ایستاده‌اید، حق خدا را نمی‌خواهید بدهید. ده دقیقه نماز را درست بخوان، با خدا باش، با خدا سلام می‌کنی، با قلب سلیم باش و فکرتان را جای دیگر نبرید.

 

          ۹۳.           ارتباط سلوکی حضرت آیةالله حسن‌زاده آملی با مرحوم علامه طباطبائی و اخوی معظمشان (سید محمدحسن) و سپس به نقل برخی از خواص شاگردانشان، با مرحوم آیةالله سید عبدالکریم کشمیری بوده است. (نور مجرد 2/106)

 

          ۹۴.          مرحوم آیةالله حاج سید عبدالکریم کشمیری رحمةالله علیه سیدی بزرگوار و از فضلاء و مدرسین بنام حوزه نجف اشرف بودند. ایشان از جوانی، با مرحوم حضرت آقای قاضی قدس سره مرتبط بود و بسیار اهل مجاهده و ریاضت و مراوده با خوبان و مردان خدا بودند ولی بیشتر (قبل از ملاقات با آقای حداد) به علوم ظاهری و برخی ختومات و اذکاری اشتغال داشتند و ایشان به مکاشفات و استخارات و امثال آن مشغول بودند.

 

خودشان نقل کردند که آقای حداد به من فرمودند: پدران و اجداد شما اهل معنی بودند، همه‌اش به درس خواندن و درس دادن و مکاشفات نیست.

 

می‌فرمودند: این جمله ما را متحوّل کرد.

 

ایشان محبت و ارادت خاصی نسبت به مرحوم آقای حداد داشتند و مکرر خدمت ایشان می‌رسیدند.

 

او از خرمن هر یک از بزرگان خوشه‌ای برمی‌چیدند؛ بااین‌حال نسبت به آقای حداد خصوصاً در اواخر، محبتشان بیشتر بود و از ایشان استفاده‌های معنوی بیشتری می‌بردند و موردتوجه و عنایت ایشان نیز بودند.

 

و حضرت والد (مرحوم آیةالله سید محمدحسین حسینی طهرانی) نیز به همین میزان به ایشان محبت و عنایت داشتند.

 

          ۹۵.          یک‌بار در کربلای معلّی خدمت آقای حداد بودیم و آیةالله کشمیری نیز برای ملاقات مرحوم حداد آمده بودند؛ پس‌ازاینکه خداحافظی کرده و رفتند، یکی از حضّار گفت: آقا ایشان استخاره‌های بسیار عجیبی می‌کند، استخاره‌های ایشان در نجف مشهور است، پس‌ازاینکه استخاره می‌گیرند جهت آن و آثار مطلوب و غیر مطلوب مسئله را نیز کاملاً بیان می‌کنند.

 

بعدازآن مجلس، حضرت آقای حداد به بنده (سید محمدصادق حسینی) فرمودند: گوشه‌ای از پرده از جلوی چشم ایشان کنار رفته است.

 

حقیر حدود بیست سال بعد تعبیر مرحوم حداد را برای والد (آیةالله سید محمدحسین حسینی طهرانی) نقل نمودم، ایشان فرمودند: در آن موقع گوشه‌ای از پرده کنار رفته بوده، چه‌بسا الآن دیگر تمام‌پرده کنار رفته باشد.

 

          ۹۶.          مرحوم آیةالله کشمیری اهل عبادت و تهجد و بیداری شب و نیز اهل ذکر و ریاضت و سیدی بسیار وارسته وبی هوا بودند و بسیار ذکر می‌گفتند و حرارت محبت خدا در ایشان مشهود بود. تا وقتی در عراق بودند مکرر خدمت آقای حداد می‌رسیدند و از این ملاقات کمال استفاده را می‌بردند و آثار آن در ایشان مشهود بود.

 

          ۹۷.          زمانی که آیةالله کشمیری عازم ایران بودند مرحوم آقای حداد رضوان‌الله تعالی علیه در ضمن نامه‌ای سفارش ایشان را به حضرت والد نموده بودند که نامه موجود است.

 

لذا بعد از تشرف ایشان به قم مرحوم والد به دیدنشان رفتند و امر مرحوم حداد را به نحو اتم و اکمل انجام دادند و بین ایشان و والد معظم کماکان رابطه محبت برقرار بود.

 

ولی چون والد ساکن مشهد و مرحوم کشمیری ساکن قم بودند پس‌ازآن ارتباطشان مستمر نبود و آن مرحوم در قم بیشتر با مرحوم شیخ جعفر آقای مجتهدی رحمةالله علیه حشرونشر داشتند.

 

          ۹۸.          استخاره‌های مرحوم آیةالله کشمیری بسیار دقیق بود و خودشان می‌فرمودند: اگر آن حال لازم موجود باشد خطا ندارد ولی گاهی آن حال نمی‌آید.

 

یکی از اقربا یک‌بار برای استخاره در امر طلاق به ایشان مراجعه نموده بود و ایشان استخاره کردند و فرمودند خوب است بعداً کسی خدمت ایشان عرض کرده بود که این استخاره برای طلاق بوده است؛ ایشان خیلی ناراحت شدند و خودشان به آن شخص زنگ زدند و فرمودند: که استخاره صحیح نیست و طلاق ندهید ولی آن شخص نپذیرفت و همسرش را طلاق داد. (نور مجرد 2/ 85-81)

 

           ۹۹.          اواخر سال‌های عمر استاد، ایشان در اتاقی تنها نشسته بود؛ فرمود: ناگهان سیّد باعظمتی جلویم ایستاده ظاهر شد. به او سلام کردم و صورت مبارکش را مشاهده می‌نمودم به خودم گفتم: معاینه است یا مکاشفه! سه بار سرم را به پایین انداختم بعد به خودش نگاه کردم، آنگاه بعد از سه بار یقین کردم معاینه است. کسی از استاد پرسید: آیا این سیّد باعظمت امام زمان علیه‌السلام بوده؟ آیا سؤال و جوابی نشد؟ فرمود: پرسش و پاسخی در میان نشد؛ و انکار وجود حضرت ولی‌عصر علیه‌السلام را هم ننمود.

 

         ۱۰۰.          در کتابی نوشته شد که استاد در نجف اشرف قصد نوشتن رساله را داشتند!

 

در جواب گوییم: عرفا مخصوصاً آقای قاضی با ریاست و شهرت مخالف بودند؛ و حاشیه‌ی استاد بر کتاب جدّش عروة الوثقی، دلیل بر قدرت استنباط و اجتهاد بود. این دلیل بر نوشتن توضیح المسائل نبوده. بعد از آمدن استاد به ایران، ملاقاتی بین امام خمینی (رحمة الله علیه) و استاد انجام گرفت که رهبر فقید فرمودند: هر چه در ایران از کرسی درس و امامت و... بخواهی به شما می‌دهم. استاد در جواب گفتند: می‌خواهم نجف بروم و میل به این‌ها ندارم.

 

         ۱۰۱.          استاد فرمودند: گاهی که مریض می‌شوم آقای قاضی (رحمة الله علیه) به دیدنم می‌آید.

 

توضیح آنکه: یکی از کسانی که در احضار، یدطولایی داشته، برایش معلوم می‌شود که مرحوم آقای قاضی (رحمة الله علیه) از برزخ قدرت دیدن اهل این عالم را دارد و این مقام برای کمتر روحی در برزخ است، بعد فرمود: آقای کشمیری از درجات آقای قاضی کمتر، هم قدرت نظر به زندگان را دارد. استاد می‌فرمودند: آقای قاضی به مقام و مرتبه‌ی توحید شهودی رسیده بود.

 

         ۱۰۲.          آنچه در کتابی نوشته شد که استاد حدود بیست سال آخر عمرش در سکوت بود، صحیح نیست. چه آنکه ایشان حدود سال 1364 شمسی سکته‌ای می‌کنند و به کسالت دچار می‌شود و به فرمایش عمه‌اش حضرت معصومه علیها السلام به سکوت حیات را سپری می‌کرده. وفات ایشان فروردین سال 1378 بوده، پس سکوت ایشان 14 سال به طول انجامید.

 

        ۱۰۳.          مرحوم بهلول در زمان صدام در قم منزل کسی منبر می‌رفته و بالای منبر مردم را بشارت داد که راه سفر به عتبات به‌زودی باز می‌شود، کسی گفتار بهلول را برای استاد نقل کرد. فرمودند: بله راه عتبات عالیات باز می‌شود. پس از یک سال همان‌طور که فرمودند، راه باز شد.

 

        ۱۰۴.          استاد فرمودند: وقتی مرحوم آیت‌الله کمپانی (شیخ محمدحسین غروی اصفهانی) وفات کرد، موقع غسل دادنش به غسّال خانه رفتم و بدن او مانند ستونی از نور بود و از آن می‌درخشید. فرمود: او بااینکه در علم سرآمد بود امّا مشغول اوراد و اذکار بود و سوره‌ی قدر را بسیار می‌خواند.

 

        ۱۰۵.          شیخ شهید اندرزگو در زمان شاه به نجف مشرّف می‌شود و سپس خدمت رهبر فقید ایران می‌رود و درباره‌ی قیام با اسلحه علیه شاه را می‌پرسد. ایشان فرمود: نزد آقای کشمیری برو و به دستورالعمل او عمل نما. اندرزگو محضر استاد می‌رسد و پیغام امام راحل را می‌رساند. ایشان می‌فرماید: فردا بیا تا جوابت را بدهم؛ فردا که به محضر ایشان می‌رسد، می‌فرمایند: به قیام مسلحانه احتیاجی نیست، می‌گوید: علّت چیست؟ می‌فرماید: عمرتان کوتاه است و شمارا رژیم شاه می‌کشد. به نقلی دیگر فرمود: شمارا با دهان روزه می‌کشند.

 

        ۱۰۶.          همان‌طور که در کتاب روح و ریحان ص 125 فضایل و خواص دعای یستشیر را ذکر کردیم نکته‌ای از استاد در ادامه‌ی آن نقل کنیم که فرمود: برای رفع مشکل و قضاء حوائج و برکات دنیوی ده روز هر شبانه و روز دومرتبه، یک‌بار بعد از نماز صبح و یک‌بار بعد از نماز شب (بعد از نماز مغرب) خوانده شود؛ و فرمود: مرحوم آقای قاضی (رحمة الله علیه) به این دعا اهتمام داشت و اهمیت می‌دادند. در حدیث پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: در مدّت عمرت این دعا را از خودت جدا مکن تا زمان ملاقات خدا و در سختی و راحتی آن را حفظش کن.

 

        ۱۰۷.          استاد فرمود: اوراد و ادعیه برای قضاء حوائج اذن استاد لازم نیست ولی شخص مجاز به نَفَس مجیز بهتر (زودتر) به نتیجه می‌رسد؛ و به تعبیر دیگر فرمود: شرایط باید جمع باشد تا اگر قضای آسمانی باشد حاجت داده شود.

 

قضای آسمانی بود مهجوری و مشتاقی **** چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد (شهریار)

 

        ۱۰۸.          استاد فرمودند: استخاره گرفتن در سحر به‌منزله‌ی وحی است. (یعنی نزدیک‌تر به صواب جواب می‌دهد.)

 

        ۱۰۹.          در مورد ختم یک‌صد هزار صلوات در مدّت سه ماه برای قضاء حوائج، نظر استاد این بود که داعی نیّت کند که از امروز به مدّت سه ماه این عدد صلوات را می‌فرستم تا خداوند فلان حاجتم را برآورده کند. می‌فرمود: تقدیم هدیه به کسی لازم نیست (یعنی خود صلوات موضوعیت دارد) و از ختوماتی است که (ان‌شاءالله) تخلّف ندارد.

 

         ۱۱۰.          در اسماء الهی نظر استاد بیشتر به حیّ و قیّوم بوده و آن را جامع می‌دانستند و روزی چهل هزار در یک اربعین برای نورانیّت قلب و رزق و طول عمر و مکاشفات را دربیانی تعریف کردند.

 

        ۱۱۱.          بعضی کتاب‌ها اعداد و اوراد و اذکار را مشافهة از استاد نشنیدند و به گمان و سلیقه‌ی خود یادداشت کردند که موجب تأسّف است؛ و نسبت دادن به جنابش ناصواب و دور از انتظار است مانند اعدادی که برای ذکر یا حیّ یا قیّوم برحمتک استغیث، ختم ازفة الازفة لیس لها من دون الله کاشفة، اعداد یا حیّ یا قیّوم و ذکر نادعلی و... نوشته‌اند.

 

        ۱۱۲.          درباره‌ی حکایت‌های ملاقات با امام زمان علیه‌السلام به‌دفعات پرسیده می‌شد و می‌فرمود: نوع کسانی که امام زمان علیه‌السلام را دیدند در خواب و سنه و مکاشفه بوده است لکن به خاطر ظهور و بروز و شفافیت دیدار آن‌ها گمان می‌کردند معاینه بوده، حتّی از طبقه‌ی علماء و درباره‌ی نویسنده مشهور کتابی در این زمینه را می‌فرمود او ناقل زودباور و خوش‌گمان بود (نقل به معنی کردیم) و تشخیص بین معاینه و مشاهده به استاد و عارف حاذق و طی طریق کرده هست.

 

       ۱۱۳.          استاد فرمودند: کسی که سوره‌ی قدر را از شب اوّل ماه رمضان تا شب 23، شبی هزار مرتبه می‌خواند باید جایش ثابت باشد تا آینده‌ی خود را در خواب یا مکاشفه ببیند. کسی از آقای قاضی این دستورالعمل را گرفت و آینده‌ی خود را ندید علّت را از آقای قاضی جویا شد، ایشان فرمودند: شما نباید موقع خواندن سوره‌ی قدر راه می‌رفتید. به ظنّ قوی آن شخص مرحوم آیت‌الله سیّد مرتضی فیروزآبادی صاحب کتاب فضائل الخمسه پدر داماد آیت‌الله کشمیری (رحمة الله علیه) بودند که اواخر عمر در قم زندگی و رحلت کردند.

 

       ۱۱۴.          ختمی برای قضاء حوائج استاد از آقای قاضی نقل کردند: که از شب شنبه بعد از نماز عشاء غسل کند و سپس شب اوّل هزار صلوات تقدیم به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم کند و صدقه کنار بگذارد. شب دوّم هزار صلوات و صدقه و هدیه به امیرالمؤمنین علیه‌السلام و شب سوّم هزار صلوات و صدقه تقدیم به حضرت زهرا علیها السلام کند؛ و هر شبی تقدیم به معصومی کند، شب چهاردهم هزار صلوات و صدقه تقدیم به امام زمان علیه‌السلام کند. پس چهارده هزار صلوات و صدقه تقدیم و هدیه به معصومی کند. برای برآورده شدن حاجت؛ و این صلوات سبب محبوب شدن نزد محمد و آل محمد می‌شود.

 

       ۱۱۵.          استاد فرمود: مرحوم آقای قاضی یک سال هر شبی 3000 به ذکر یونسیه مداومت داشت.

 

       ۱۱۶.          استاد فرمود: ختمی از سوره‌ی یاسین، اربعینی به عدد روزی 70 مرتبه را شروع کردم، به خاطر کارها و خستگی خواستم این ختم را رها نمایم که ناگهان نوری همانند شمس وارد منزلم شد و همه‌جا را روشن کرد و به من نزدیک شد و جلوی درب اتاق آن نور ایستاد؛ گفتم: شما کیستی؟ فرمود: من سوره‌ی یاسین هستم که به آن مشغولی، می‌خواهی مرا رها کنی؟! پس از مشاهده عظمت و بزرگی این سوره، ختم یاسین را ادامه دادم.

 

       ۱۱۷.          از قول استاد کسی در کتابش گفته، بعضی از اذکار مستلزم اذیّت اجنّه به ذاکر است. ما درباره‌ی جن در کتاب روح و ریحان ص 97 از استاد مطالبی را نقل کردیم امّا اینکه ذاکر مؤمن، بعضی اذکار سبب اذیّت جن به او شود از استاد نقل نشده و به‌قاعده، سیر جن نزولی و سیر ملک صعودی است و هیچ‌گاه جن به اهل ذکر نزدیک نمی‌شود مگر ذاکری وارد تسخیرات شود.

 

       ۱۱۸.          آیت‌الله رمضانی در شبکه افق درباره اساتید حسن‌زاده آملی گفتند: استاد حسن‌زاده از چهار نفر در مسائل سیر و سلوک استفاده کردند: علّامه طباطبایی، برادرش سید محمدحسن طباطبایی، سید مهدی قاضی فرزند بزرگ آقا سید علی قاضی و آیت‌الله کشمیری.

 

        ۱۱۹.          یکی از سادات از اقوام استاد روزی در نجف به استاد می‌گوید: می‌خواهم حال پدرم را در برزخ و شمایل قمر بنی‌هاشم را ببینم. استاد دستورالعملی به او دادند، بعد از چند روز گفت: حالات پدرم را در برزخ دیدم و لقاء قمر بنی‌هاشم را هم رؤیت نمودم.

 

         ۱۲۰.          دو نفر در اصفهان می‌خواستند خدمت استاد برسند، یکی بنام «ح» صورتش محاسن (ریش) داشت و دیگری بنام «ت» صورتش ریش نداشت. اوّلی می‌گوید: الآن خدمت استاد برسیم مرا بیشتر مورد لطف قرار می‌دهد، ولی تو چون صورتت را تراشیده‌ای مورد محبت او قرار نمی‌گیری.

 

چون هر دو خدمت استاد رسیدند، استاد به دوّمی بیشتر لطف کردند و تخمین اوّلی اشتباه از کار در آمد. چون از محضر ایشان بیرون آمدند، آقای «ت» گفت: استاد درون می‌نگرد نه صورت را. چنان‌که در مثنوی فرمود:

 

ما درون را بنگریمُ حال را *** نی برون را بنگریمُ قال را

 

        ۱۲۱.          دوستی نقل کرد که کسی در نوشته‌ای این‌چنین نقل کرد: که استاد کشمیری به علمای راه‌رفته و زاهد که راهنما باشند، اعتقاد داشت؛ و لازمه این حرف این است که راهنما حتماً باید روحانی باشد. عرض کردم: اساتید ایشان، مانند آقا سید هاشم حداد و حاج مستور شیرازی و ...؛ که روحانی نبودند و اصلاً بسیاری از اولیاء الهی در طول تاریخ لباس آخوندی در برنداشتند، مانند جولاء، راهنمای عارف بالله سید علی شوشتری و...

 

        ۱۲۲.          اهل سلوکی پرسید: چطور می‌شود استاد ذکری را به عدد 110 و 570 و 786 به افراد می‌دادند؟ عرض شد، استاد می‌فرمودند: صاحب ذکر هر تشخیصی را که نسبت به افراد دادند، همان عدد را به آن‌ها می‌گویند.

 

       ۱۲۳.          استاد به مراقبه جوارح تأکید داشتند؛ روزی کسی حرفی با زبانش گفت که اصلاً مناسب نبود، فرمود: دیدید چه آتشی از زبانش خارج شد!

 

       ۱۲۴.          مطلبی را بعضی اهل مطالعه از سایتی درباره مرحوم عالم ناسک آقا سید مرتضی کشمیری از قول استاد، برایم نقل کردند که بعداً متن به رؤیت رسید که قابل نقد و اصلاح بوده است و متن چنین است:

 

خادم آقا سید مرتضی گفتند: مدّتی پیش، بعد از نماز صبح، آقا مرا صدا زدند و گفتند: اگر امروز درِ خانه را زدند تو نرو در را باز کن، من خودم می‌روم. گفتم: چشم. ولی به‌حسب اینکه ایشان پیرمرد بودند من حسّاس شدم. بعد از طلوع آفتاب صدایی شنیدم، ولی نباید می‌رفتم و از دور می‌دیدم. خود آقا سید مرتضی عمامه روی سرشان گذاشته و عبا روی دوش انداخته و دستانشان را در آستین عبا کردند و منظّم پشت در رفتند و در را باز کردند، دیدم آقائی هستند که حدود چهل سال دارند و سوار بر شتر هم هستند؛ آقا سید مرتضی با کمال ادب گفتند: بفرمائید. بعد آقا می‌خواستند پیاده شوند، پیرمرد زانویش را گذاشت و آقا پایشان را روی زانوی او گذاشتند و پائین آمدند. آن آقا وارد منزل شدند و سید مرتضی پشت سرِ آقا وارد شدند. بعد از ورود به اتاق، سید مرتضی آقا را روی تشکی که خودش می‌نشست نشاند و خودش مؤدّب و دوزانو در مقابل نشست، من از دور نگاه می‌کردم. آقا فرمودند: اجداد ما، این‌جور عمامه نمی‌بستند. آقا سید مرتضی عمامه‌اش را خدمت آقا گذاشتند، آقا هفت ذراع (حدود 3 متر) از آن عمامه را جدا کردند و آقا سید مرتضی سرش را خدمت آقا گرفت و آقا عمامه را دور سرش پیچیدند. به همین خاطر، او به همین متراژ عمامه بر سر می‌گذاشت؛ که حضرت استاد، آن آقا را حضرت ولی‌عصر علیه‌السلام می‌دانستند.

 

بعضی اساتید فرمودند: ناقل خادمی است که همه جریان را بدون مجوّز رؤیت نقل کرده و خود آقا سید مرتضی این واقعه را نقل نکردند. فقط عمامه‌اش خیلی بزرگ بود، بعداً دیدند عمامه‌اش را کوچک می‌بسته و علّت آن را هم به کسی نفرموده.

 

در نقد گفته‌شده:

 

- حضرت احتیاج به سوارشدن شتر ندارد تا افرادی مسئولیت حفظ و سیر کردن شتر را داشته باشند.

- بعد آقا سید مرتضی پیرمرد نحیف، زانو بزند تا حضرت چهل‌ساله، پای خودش را بر زانوی پیرمرد لاغر بگذارد.

- و اینکه ابزار قطع عمامه به چیزی بوده

- و پیچیدن سرِ آقا سید مرتضی به دست آقا هم موردنظر واقع می‌شود ...

- ازآنجایی‌که نظر مرحوم عارف بالله سید علی آقا قاضی و استاد بر این بوده که خیلی از ملاقات‌ها، معاینه نبوده است چون زلال و صاف و ظهور و بروز آن زیاد بوده، پنداشتند که معاینه است درحالی‌که مکاشفه بوده است.

 

۱۲۵- سیّد حلّی نقل کرد که در نجف: کسی نزد استاد آمده بود و برای ازدواج استخاره گرفت. ایشان فرمودند: خوب نیست. پرسید به چه علّت؟ فرمود: این دختر شبها تشک را خیس می‌کند؛ یعنی ادرار می‌نماید، خواستگار رفت؛ و خوب نبودن استخاره را به خانواده‌ی دختر رساند. آنان گفتند: به چه علّت؟ گفت: سیّدی در حرم به این نام نزدش با قرآن استخاره گرفتم و بدی دختر را به شب ادراری تعبیر کرد. خانواده‌ی دختر نزد استاد می‌آیند و می گویند: شما از کجا این مطلب را فرمودید؟ ایشان فرمود: از آیه‌ای که می‌گوید در بهشت نهرهایی از زیر جاری است استفاده کردم. خانواده‌ی دختر اذعان کردند که حرف شما صحیح است.

 

۱۲۶- روزی استاد در صحن نجف عمامه‌اش را روی زمین گذاشت و سرش پایین بود و موی سرش را تراشیده بود. کسی از کنار ایشان رد می‌شود و می‌ایستد و به ذهنش خطور می‌کند یکی بر سر او بزنم تا ببینم چکاره است. استاد بعد از خطور او، سر را بلند کردند و فرمودند: قبل از آنکه تو سرم را بزنی خدا سرت را می‌زند.

 

۱۲۷- کسی در نجف یک استخاره از ایشان طلب کرد و فرمود: بد است. استخاره‌ی دوّم گرفت بد آمد. استخاره‌ی سوّم طلب کرد بد آمد. گفت: می‌خواستم شما را بکشم. استاد ناراحت می‌شود هفت و هشت قدم که از ایشان جدا می‌شود حالت جنون بر آن شخص عارض می‌شود.

 

۱۲۸-اهل دانشی از مشهد در قم منزل استاد آمده بود و از کتاب بحارالانوار مطالبی را تند تند در مورد ولایت می‌خواند. او که مجذوب حال خواندن خود شده بود و به‌نوعی به مجاز گرفتار و خیال می‌کرد چیز نابی می‌خواند که استاد نشنیده است. درحالی‌که استاد به حقیقت ولایت رسیده و جام مِی از صاحبان ولایت چشیده است.

 

۱۲۹-سؤال شد که آیا حضرت استاد در سنّ هفتادسالگی هر روز ده جزء قرآن می‌خواندند؟ جواب: از سال 1364 که استاد سکته‌ی اوّل را زدند تا سال وفات 1378، ایشان چند نوع کسالت و مریضی داشتند ازجمله نارسایی اکسیژن در خون به مغز بود و گاهی نشسته بود و می‌فرمود: سرم می‌چرخد (خانه‌ام روی سرم می‌چرخد) و توان خواندن کتاب و قرآن و امثال این‌ها را نداشتند.

 

۱۳۰-الف- استاد فرمودند: من بچّه بودم با پدرم به نماز آیت‌الله سیّد ابوالحسن اصفهانی مرجع تقلید رفته بودیم. آن روز ایشان نیامد. آقا شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح‌الجنان در صف اوّل نماز بود. علماء به ایشان گفتند: شما امامت کنید. چون نماز مغرب را خواند، عبا به سر کشید و از بین صفوف نمازگزار خارج شدند و زیر لب می‌فرمود: نمازتان را اعاده کنید. پدرم با ایشان آشنایی داشت، بعد از چند روز به منزلش رفت و علّت نخواندن نماز عشاء را پرسید. فرمود: من در رکوع نماز خطوری به ذهنم رسید که در نماز، جمعیت نمازگزار بسیار است... پس نماز عشاء را رها کردم.

 

ب- استاد فرمودند: آیت‌الله شیخ زین‌العابدین مرندی از مراجع و زهّاد نجف اشرف بود. مادر پیری داشت که او را به پشت (کول) می‌گرفت و به حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌آورد و برایش زیارت می‌خواند و بعد او را به خانه می‌برد.

 

ج- استاد می‌فرمود: در جوانی ما چند نفر طلبه بودیم که درس هر مرجع تقلیدی می‌رفتیم بقیّه‌ی طلبه‌ها آن درس کشیده می‌شدند و درس عمومی برای آن مرجع بود.

 

د- استاد فرمودند: مرحوم سیّد هاشم حدّاد یک روز ناهار منزل ما بود. چون سفره پهن شد و غذا کشیدند، هنوز به غذا مشغول نشده بودیم که صحبت از ولایت حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام شد. مرحوم حدّاد شروع کردند درباره‌ی حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام صحبت کردن، به‌قدری صحبت بلند و جذّاب بود که همه‌ی ما از غذا خوردن غافل شدیم.

 

ر- استاد می‌فرمود: مرحوم آقای حدّاد که نجف می‌آمدند، منزل ما تشریف می‌آوردند و ما وقت غذا یک سفره می‌انداختیم و خانواده‌ی ما و خانواده‌ی ایشان دور یک سفره بودیم. این‌طور دوست و یگانه بودیم.

 

هـ- استاد می‌فرمود: چشم بصیرتی انسان بر اثر چند عمل باز می‌گردد؛ یکی از آن‌ها بکاء بر امام حسین علیه‌السلام است. می‌فرمود: من با مرحوم حاج هادی ابهری بودم. او دیدش وسیع و بصیرت داشت و خیلی از امور دور را با قوّه‌ی بصیرتی که داشت درک می‌کرد. این عنایتی که به او شده بود به خاطر گریه‌های زیادی که بر امام حسین علیه‌السلام داشت، بوده است. (nasery_ir)

>